خاطرات دفاع مقدس

ابراهیم هادی /

🌹 خاكيان_خدايى_اينگونه_اند…!

💥تابستان سال ۱۳۶۱ بود. یک شب با هم به هیئت رفتیم. بعد هم در کنار بچه‌ های بسیج حضور داشتیم. آخر شب هم برای چند نفر از جوانان محل، شروع به صحبت کرد. خیلی غیر مستقيم آنها را نصیحت نمود.

💥ساعت حدود دو نیمه شب بود. من هم مثل ابراهیم خسته بودم. از صبح مشغول بودیم. گفتم: من می‌ خواهم بروم خانه و بخوابم. شما چه می‌ کنی؟ ابراهیم گفت: «منزل نمی‌ روم، می‌ ترسم خوابم برود و نماز صبح من قضا شود. شما می‌ خواهی برو.»

💥بعد نگاهی به اطراف کرد. یک کارتن خالی یخچال سر کوچه روی زمین افتاده بود. ابراهیم آن کارتن بزرگ را برداشت و رفت سمت مسجد محمدی. ورودی این مسجد یک فضای تقریباً دو متری بود. ابراهیم کارتن را در ورودی مسجد روی زمین انداخت و همانجا دراز کشید.

💥….بعد گفت: «دو ساعت دیگه اذان صبح است. مردمی که برای نماز جماعت به مسجد می‌ آیند، مجبور هستند برای عبور، من را بیدار كنند.» بعد با خوشحالی گفت:👇
«اینطوری هم نمازم قضا نمی ‌شه، هم نماز صبح رو به جماعت می‌ خوانم.» ابراهیم به راحتی همانجا خوابید.
#کتاب_زندگی_به_سبک_شهدا #ناصر_کاوه
🌹خاطره اى به ياد شهید ابراهیم هادی

🌹 مسجد_خانه_شهدا

💥 محور همه فعاليتهايش نماز بود..ِ. ابراهيم در سخت ترين شرايط نمازش را اول وقت مي خواند. بیشتر هم به جماعت و در مسجد. ديگران را هم به نمازجماعت دعوت ميکرد.
ابراهیم حتی قبل از انقلاب ، نمازهای صبح را در مسجد و به جماعت ميخواند. رفتار او ما را به ياد جمله معروف شهيد رجائی می انداخت ؛
به نماز نگوئيد کار دارم ، به کار بگوئيد وقت نماز است..ِ.

💥بهتريــن مثال آن ، نمازجماعت در گود زورخانــه بود. وقتی كار ورزش به اذان مي رسيد ، ورزش را قطع مي کرد و نماز جماعت را بر پا مي نمود. بارها در مسير سفر ، يا در جبهه ، وقتی موقع اذان ميشد ، ابراهيم اذان ميگفت و با توقف خودرو ، همه را تشويق به نماز جماعت ميکرد. صدای رسای ابراهيم و اذان زیبای او همه را مجذوب خود ميکرد. او مصداق اين کلام نورانی پیامبر اعظم (ص) بود که ميفرمايند: 👈 خداوند وعده فرموده ؛ مؤذن و فردی که وضو مي گيرد و در نماز جماعت مسجد شرکت ميکند را بدون حساب به بهشت ببرد.

💥ابراهيم در همان دوران با بيشتر بچه های مساجد محل رفيق شده بود. او از دوران جوانی يک عبا برای خودش تهيه کرده بود و بیشتر اوقات با عبا نماز ميخواند..

#کتاب_زندگی_به_سبک_شهدا #ناصر_کاوه
منبع:📗 سلام بر ابراهیم

💠ابراهیم می گفت :

🖤چـادر یادگار حضرت زهرا (س) است ؛ ایمان یڪ زن وقتی کامل می‌شود که حجـاب را کامل رعایت ڪند …

❤️#هـادی_دل‌ها
🌷#شهید_ابراهیم_هادی🕊
💐#چادر_یادگار_مادر

Pedaar, [18.04.19 11:57]
🌷انفاق شهید ابراهیم هادی به دوستان

💥 از علمايى که ابراهیم به او ارادت خاصی داشت مرحوم حاج آقا هرندی بود. این عالم بزرگوار غیر از ساعات نماز مشغول شغل پارچه فروشی بود. سال ۶۱ یك روز به همراه ابراهیم خدمت حاج آقا رفتیم و از حاج آقا پارچه به اندازه دو دست پیراهن گرفت.

💥 دو هفته بعد موقع نماز دیدم که ابراهیم آمده مسجد و رفته پیش حاجی، من هم سریع رفتم، ببینم چی شده. ابراهیم مشغول حساب سال بود و داشت خمس اموالش رو حساب می‌ کرد. از اونجايى که می‌ دونستم او برای خودش چیزی نگه نمی‌ داره تعجب کردم که می‌ خواد خمس چه چیزی رو حساب کنه.

💥 حاج آقا حساب سال رو انجام داد و گفت: ۴۰۰ تومان خمس شما می‌ شه. بعد ادامه داد: من با اجازه ‌ای که از آقایون مراجع دارم و با شناختی که از شما دارم اون رو می‌ بخشم. اما ابراهیم اصرار داشت که این واجب دینی رو پرداخت کنه. و بالاخره خمس رو پرداخت کرد. کار ابراهیم مرا به یاد حدیثی از امام صادق (ع) انداخت که می‌ فرماید: کسی که حق خداوند (مانند خمس) را نپردازد؛ دو برابر آن را در راه باطل صرف خواهد کرد…
(آثارالصادقین، جلد ٥، صفحه ٤٦٦)

💥 بعداز نماز با ابراهیم به مغازه حاج آقا رفتیم و به حاجی گفت : دو تا پارچه پیراهنی مثل دفعه قبل می‌ خوام. حاجی با تعجب نگاهی کرد و گفت: پسرم تو تازه از من پارچه گرفتی، اینها پارچه دولتیه، ما هم اجازه نداریم بیش از اندازه به کسی پارچه بدیم. ابراهیم چیزی نگفت، ولی من که می‌ دانستم قضیه چیست گفتم:‌ آخه پدر جان، این آقا ابراهیم پیراهن‌ های قبلی رو انفاق کرده. بعضی از بچه‌ های زورخونه هستن که لباس آستین کوتاه می‌ پوشن یا وضع مالیشون خوب نیست. ابراهیم برای همین پیراهن رو به اونها می‌ ده.

💥 حاجی در حالی که با تعجب به حرفای من گوش می‌ کرد. یه نگاه عمیق تو صورت ابراهیم انداخت و گفت: این دفعه برای خودت پارچه رو می‌ بُرم. حق نداری به کسی ببخشی، هر كـسى که خواست بفرستش اینجا…

#کتاب_کشکول_دفاع_مقدس #ناصر_کاوه
منبع:📚 “سلام بر ابراهیم” ص ۱۸۸
راوى: مصطفی صفار هرندی

⚘﷽⚘

📎شبیه شهدا باشیم

مقید بود هر روز زیارت عاشورا بخواند،حتی در جبهه هم….!

اگر کاری فوری برایش پیش می آمد هم حتما سلام آخر زیارت عاشورایش را باید می خواند!!!

اِنَّه مِنْ عِبادِنا المُومِنین…..

🌹 خاطره ائی ابراهیم هادی

💥 نهم بهمن ماه ۱۳۸۱ «محمداسماعیل دولابی» از عارفان و سالکان الهی دار فانی را وداع گفت و در صحن اصلی حرم حضرت معصومه(س) در قم به خاک سپرده شد. وی متولد ۱۲۸۲ در منطقه دولاب تهران بود، در جوانی به شغل کشاورزی اشتغال داشت و در عین حال به صورت آزاد به دانش‌آموزی در جلسات علمای دینی معاصر می‌پرداخت. خانه ساده حاج اسماعیل دولابی در حوالی میدان خراسان سال‌ها محل آمد و رفت اهالی محل و طلبه‌ها بود، می‌آمدند و از کلام ساده اما پر مغز او درس اخلاق و عرفان می‌گرفتند.

💥یکی از این افراد، شهید👈ابراهیم هادی بود. وی پهلوان کشتی ایران و از بنیانگذاران گروه چریکی شهید اندرزگو در جبهه گیلانغرب بود. امیر منجر همرزم شهید هادی در کتاب «سلام بر ابراهیم» خاطره دیدار وی با مرحوم حاج اسماعیل دولابی را چنین نقل کرده است:
سال اول جنگ بود. به مرخصی آمده بودیم. با موتور از سمت میدان سرآسیاب به سمت میدان خراسان در حرکت بودیم. ابراهیم عقب موتور نشسته بود.از خیابانی رد شدیم. ابراهیم ناگهان زد به پشتم و گفت: امیر نگهدار. من هم سریع آمدم کنار خیابان. با تعجب گفتم:
چی شده؟!
گفت:اگر وقت داری برویم دیدن یک بنده خدا!‌
من هم گفتم: باشه، کار خاصی ندارم…😇

💥با ابراهیم وارد یک خانه شدیم. چند بار یا الله گفت. وارد اتاق شدیم. چند نفری نشسته بودند. پیرمردی با عبای مشکی و کلاهی کوچک بر سر بالای مجلس بود. به همراه ابراهیم سلام کردیم و در گوشه اتاق نشستیم. صحبت حاج آقا با یکی از جوان‌ها تمام شد. ایشان رو کرد به ما و با چهره‌ای خندان گفت: آقا ابراهیم راه گم کردی؟ چه عجب از این طرف‌ها!
ابراهیم سر به زیر نشسته بود. با ادب گفت: شرمنده حاج آقا، وقت نمی‌کنیم خدمت برسیم.
همین طور که صحبت می‌کردند فهمیدم ایشان، ابراهیم را خوب می‌شناسد…

💕 حاج آقا کمی با دیگران صحبت کرد. وقتی اتاق خالی شد رو کرد به ابراهیم و با لحنی متواضعانه گفت: آقا ابراهیم ما را یک کم نصیحت کن!… ابراهیم از خجالت سرخ شده بود. سرش را بلند کرد و گفت: حاج آقا تو رو خدا ما رو شرمنده نکنید، خواهش می‌کنم این طوری حرف نزنید! بعد گفت: ما آمده بودیم شما را زیارت کنیم. ان‌شاء‌الله در جلسه هفتگی خدمت می‌رسیم… بعد بلند شدیم، خداحافظی کردیم و از اتاق بیرون رفتیم. بین راه گفتم: ابراهیم! این بنده خدا را کمی نصیحت می‌کردی. سرخ و زرد شدن نداشت! با عصبانیت پرید تو حرفم و گفت: چه می‌گویی، تو اصلا این آقا رو شناختی!؟
گفتم: نه، راستی کی بود!؟
جواب داد: این آقا یکی از اولیاء خداست. اما خیلی‌ها نمی‌دانند. ایشان حاج میرزا اسماعیل دولابی بود… سال ها گذشت تا مردم حاج آقای دولابی را شناختند. تازه با خواندن کتاب «طوبی محبت» فهمیدم که جمله ایشان به ابراهیم چه حرف بزرگی بوده است.

باران شدیدی …
در تهـران باریده بود ؛
خیابان ۱۷ شهریور را آب گرفته بود
چند پیرمرد می‌خواستند به سمت دیگر
خیابان بروند مانده بودند چه کنند !
همان موقع ابراهـیم از راه رسید ،
پاچه‌ی شلوار را بالا زد
با کول ڪردن پیرمردهــا ،
آن‌ها را به طرف دیگر خیابان برد !

ابراهـیم …
از این کارها زیاد انجام می‌داد !
هدفی هم جز شڪستن نفسِ خودش
نداشت ! مخصوصا زمانی که خیلـی
بینِ بچه هـا مطرح بود …

🍃شهید ابراهیم هادی:

اگر #پدرم فرزندان خوبی #تربیت کرد به خاطر #سختی_هایی بود که برای رزق حلال میکشید.

⚘﷽⚘

📎سلامٌ_علی_آسمان_نگاهت

چقدر اسم زیبای تو، برازنده‌ی توست
ابراهیم بودی و نفس ات را
در آتش سوزاندی
و برای این دل
آلوده به گناه هدایت کننده شدی …

به راستی که الگو شدی برای من و نفس سرکش من…
باشد تا شیوه ی اخلاصت را ، پیش رو والگوی زندگیم قرار دهم تا دوری کنم از هر گناه و نامحرمی …
و تنها اسم و ظاهرت را به یدک نکشم ، بلکه راه و رسم زندگی و تقوای غلبه بر نفست را ، درون دلم نهادینه کنم، تا رستگار شوم ، و به سرمنزل مقصود نزدیک و نزدیک تر شوم…

#شهیدابراهیم_هادی🌷

📎یادش_باصلوات
📎اللهم_صل_علي_محمدﷺو_آل_محمدﷺو_عجل_فرجهم

─┅═ঊঈ🌷ঊঈ═┅─

🔰نظر #شهید_ابراهیم_هادی در مورد اینکه چه کارهایی برای نفس خوب است که انجام دهیم🔰

💠 يكبار كه با ابراهیم صحبت مي‌كردم گفت: وقتی برای ورزش یا مسابقات کشتی می‌رفتم همیشه با وضو بودم هميشه هم قبل از مسابقات کشتی دو رکعت نماز می‌خواندم.
پرسیدم: ” چه نمازی؟! “، گفت:” دو رکعت نماز مستحبي می‌خوندم و از خدا می‌خواستم که یه وقت تو مسابقه‌، حال کسی رو نگیرم.

💠 اما آنچه که ابراهیم را الگوئی برای تمام دوستانش نمود. دوری ازگناه بود.❌ او به هیچ وجه گرد گناه نمی‌چرخید. حتی جائی که حرف از گناه زده می‌شد سریع موضوع را عوض می‌کرد.

💠 هر وقت هم می‌دید که بچه‌ها در جمع مشغول غیبت کسی هستند مرتب می‌گفت : ((صلوات بفرست ))و يا به هر طریقی بحث رو عوض می‌کرد هیچگاه از کسی بد نمی‌گفت ، مگر به قصد اصلاح کردن او ، هیچوقت لباس تنگ یا آستین کوتاه نمي‌پوشید .

💠 بارها خودش را به کارهای سخت مشغول می‌کرد و زمانی هم که علت آن را سؤال می‌کردیم می‌گفت: برای نفس آدم،این کارها لازمه.☝️

خدمت_به_مردم_از_علائقش_بود.

🌷ابراهیم در تابستان ۱۳۶۱ که به خاطر مجروح شدن تهران بود، پیگیر مسائل آموزش و پرورش شد. در دوره های تکمیلی ضمن خدمت شرکت کرد. همچنین چندین برنامه و فعالیت فرهنگی را در همان دوران کوتاه انجام داد. با عصای زیر بغل از پله های اداره کل آموزش و پرورش بالا و پایین می رفت. آمدم جلو و سلام کردم؛ گفتم: آقا ابرام چی شده؟ اگه کاری داری بگو من انجام می دم. گفت: نه، کار خودمه.

🌷بعد به چند اتاق رفت و امضا گرفت. کارش تمام شد. می خواست از ساختمان خارج شود. پرسیدم: این برگه چی بود. چرا اینقدر خودت را اذیت مى كردى؟ گفت: یک بنده خدا دو سال معلم بوده. اما هنوز مشکل استخدام داره. کار او را انجام دادم. پرسیدم: از بچه های جبهه است؟ گفت: فکر نمی کنم، از من خواست برایش این کار را انجام دهم. من هم دیدم این کار از من ساخته است، برای همین آمدم.

🌷بعد ادامه داد: آدم هر کاری که می تواند باید برای بنده های خدا انجام دهد. مخصوصاً این مردم خوبی که داریم. هر کاری که از ما ساخته است باید برایشان انجام دهیم. نشنیدی که حضرت امام فرموند: “مردم ولی نعمت ما هستند.”

🌷ابراهیم را همه می‌ شناختند. هر كـسى با اولین برخورد عاشق مرام و رفتارش می‌ شد. همیشه خانه ابراهیم پر از رفقا بود. بچه ‌هایی که از جبهه می‌ آمدند قبل از اینکه به خانه خودشان بروند به ابراهیم سر می‌ زدند.

🌷یک روز صبح که امام جماعت مسجد محمدیه (شهدا) نیامده بود. مردم به اصرار، ابراهیم را فرستادند جلو و پشت سر او نماز خواندند. وقتی حاج آقا مطلع شد خیلی خوشحال شد و گفت: “بنده هم اگر بودم افتخار می‌ کردم که پشت سر آقای هادی نماز بخونم.”

🌷یک روز ابراهیم را دیدم که با عصای زیر بغل در کوچه راه می‌ رفت چند دفعه ‌ای به آسمان نگاه کرد و سرش را پایین انداخت، رفتم جلو و پرسیدم: “چیزی شده آقا ابرام؟” اول جواب نمی ‌داد ولی با اصرار من گفت: “هر روز تا این موقع حداقل یکی از بنده ‌های خدا به ما مراجعه می‌ کرد و هر طور شده بود مشکلش رو حل می‌ کردیم اما امروز از صبح تا حالا کسی به من مراجعه نکرده. می‌ ترسم نکنه کاری کرده باشم که خدا توفیق خدمت رو از من گرفته باشه”.

❌ مسئولينى كه كار مردم رو راه نمى ندازينو فقط…. چيكار كردين كه اين توفيق ازتون سلب شده….؟!!

🌹خاطره اى به ياد شهيد ابراهيم هادى
راوى: مرتضى پارسائيان

🌷توپ را در دستش گرفت. آمد بزند که صدائی آمد. الله اکبر…. ندای اذان ظهر بود. توپ را روی زمین گذاشت. رو به قبله ایستاد و بلند بلند اذان گفت. در فضای دبیرستان صدایش پیچید. بچه ها رفتند. عده ای برای وضو، عده ای هم برای خانه. او مشغول نماز شد. همانجا داخل حیاط. بچه ها پشت سرش ایستادند. جماعتی شد داخل حیاط. همه به او اقتدا کردیم.

🌹خاطره اى به ياد شهید ابراهیم هادی

✅ نمونه ای از مصداق این آیه از قرآن

✍️چه بسیار هستند انسانهایی که در دنیا معروف و شهره عالم اند.اما در نزد خداوند متعال هیچ نام و نشان و مرتبه ای ندارند… و چه بسیار هستند انسانهایی که در دنیا هیچ نام و نشانی ندارند.اما در نزد خداوند رحمان معروف هستند و مشهور و دارای مرتبه مقام …

✅«إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللّهِ أَتْقاكُمْ»
بی گمان گرامى ترین شما در نزد اللّه با تقواترین شماست».

🌷خوشبختی و موفقیت حقیقی این است که نزد خدایی که همه عالم(دنیا و آخرت) تحت اراده اوست ، شهرت و مقام و مرتبه پیدا کنی . همچون شهدای عزیزمون ، شهید ابراهیم هادی 🌹

 

🌷 اين را هرگز فراموش نكنيد

تا خود را نسازيم و تغيير ندهيم،

جامعه ساخته نمي‌شود.

پس دقت کنید ! اول خودسازی

بعد ساختن ، یک جامعه🌷

🍂دلا #یاران عاشق❣️ زود رفتند .
🍃از این وادی همه #خشنود رفتند . .
🍂من و تو مثل یک مرداب #ماندیم .
🍃خوشا آنان که مثل رود رفتند😔

#فرار_از_گناه🎈🍃
#خوش_تیپ بود😍 باشگاه کشتی بودیم که یکی از بچه‌ها به ابراهیم گفت: «ابرام جـون! تیپ و هیکـلت خیلی جالـب شده😍. توی راه که می‌اومدی, دو تا دختر پشت سرت بودند و مرتب از تو حرف می‌زدند🙂» بعد ادامه داد: «شلوار و پیرهن👕 شیک که پوشیدی، ساک ورزشی هم که دست گرفتی، کاملاً معلومه ورزشکاری😅!» ابراهیم خیلی ناراحت شد. رفت توی فکر. اصلا توقع چنین چیزی را نداشت. جلسه بعد که ابراهیم را دیدم خنده‌ام گرفت😄؛ پیراهن👕 بلند پوشیده بود و شلوار گشاد! به جای ساک ورزشی هم کیسه پلاستیکی دست گرفته بود. تیپش به هر آدمی می‌خورد غیر از کشتی‌ گیر. بچه‌ها می‌گفتند: «تو دیگه چه جور آدمی هستی! ما باشگاه میایم تا هیکل ورزشکاری پیدا کنیم. بعد هم لباس تنگ بپوشیم. اما تو با این هیکل قشنگ و رو فُرم، 😭آخه این چه لباس هائیه که می پوشی؟!» ابراهیم به این حرف ها اهمیت نمی داد و به بچه ها توصیه می کرد: 😊«ورزش اگه برای خدا باشه، عبادته؛ به هر نیت دیگه‌ای باشه، فقط ضرره».💜شهید_ابراهیم_هادی🌺
کتاب سلام بر ابراهیم، ص۴۱

همه شهدا، مخصوصا شهید “ابراهیم هادی” دارای صفات برجسته ای بودند که شاید بخاطر اینکه بیان آن صفات برجسته می تواند “تکلیف_ساز” باشد و ما را به زحمت ببندازد، که چندان مطرح نمی شوند.

مثلا شهید ابراهیم هادی با همه مشغله ها و موقعیت های خاص جهادی و اجتماعی که داشت، برگشت و “از آموزش و ارتباط گرفتن با کودکان_و_نوجوانان”شروع کرد. با اینکه معلم ورزش دبیرستان بود اما با تقاضای خودش، تدریس عربی راهنمایی را هم برداشت و با بچه ها ارتباط موثر برقرار کرد!

و یا ابراهیم هادی در بین همه تدریس و جنگ و ورزش و کار با نوجوان، رفت و انقلابی_ ترین_ حوزه_علمیه_تهران را انتخاب کرد و به اصرار، پذیرفته شد و شروع به کسب تحصیلان حوزوی می کنه! بعدا که ازش علت علاقش به طلبگی پرسیدند، قریب به این مضمون گفت که کار فرهنگی و تربیت خودم و مردم با رویکرد حوزوی قوی تر است.

👈 اینها یعنی چی؟!
یعنی ابراهیم هادی ها فقط آدم خوبی نبودند.
بلکه” بسیار تکلیف_گرا و دنبال کار بر ریشه ها و کارهای ریشه ای بودند.”
«بخشی از سخنرانی حدادپور جهرمی در یادواره شهید ابراهیم هادی در ماهشهر»

ڪمی بشوم شبیـه ابـراهیـم

✍️مذهبی بودم
#کارم شده بود چیک و چیک!
📸 #سلفی و یهویی..

🎞 #عکس های مختلف با #چادر و روسری لبنانی!
من و دوستم #یهویی توی کافی شاپ
من و زهرا یهویی گلزار شهدا
من و خواهرم یهویی سرخه حصار
📸عکس لبخند با #عشوه_های ریز دخترکانه..

😊دقت میکردم که حتما چال لپم نمایان شود در تمامی عکسها..
💌 #کامنتهایم یک در میان احسنت و فتبارک الله احسن الخواهر!
#دایرکت_هایم پرشده بود از تعریف و تجمید ها

🍀از نظر خودم کارم #اشتباه_نبود
چرا که داشتم #حجاب؛حجاب برتر!

📸کم کم در #عکسهایم رنگ و لعاب ها بالا گرفت
📌تعداد #مزاحم_ها هم خدا بدهد برکت!
کلافه از این صف طویل مزاحمت…
یکبار از خودم جویا شدم #چیست_علت⁉️

📗 #چشمم_خورد_به_کتابی..
رویش نشسته بود خروارها #خاڪ_غفلت..🍁

🍀هاا ڪردم.. و خاڪها پرید از هر طرف..
” #سلام_بر_ابراهیم” بود عنوان #زیر_خاڪی_من…🍂
#ابراهیم–هادی خودمان..
همان گل پسر #خوشتیپ..
چارشانه و هیڪل روی فرم و #اخلاق ورزشے..

👌 #شکسـت_نفــس خود را..
#شیک_پوشی را بوسید و گذاشت #ڪنج خانه..
ساڪ ورزشی اش هم تبدیل شد به #ڪیسه پلاستیڪی!

📱رفتم سراغ #ایسنتـا و پستـها
نگاهی انداختم به #ڪامنتها

💢۸۰ درصدش #جنـس_مـذڪـر بود‼️
با #احسنت_ها و درودهای فراوان!
لابه لای ڪامنتها چشمم خورد به #حرفهای نسبتا #بودار بـرادرها!
دایرڪت هایم ڪه بماند!
عجب لبخند ملیحی..
عجب حجب و حیایی…

💢انگار پنهان شده بود پشت این حرفهای نسبتا ساده
#عجب هلویی..
عجب قند و نباتی ای جان!
از خودم #بدم امد😔
#شرمسار شدم از اینهمه #عشـوه و دلبـرے..😔

🌹شهید هادی ڪجا و من ڪجا!
باید #نفــس_را_قــربـانی_مےڪردم..
پا گذاشتم روی نفس و خواستم ڪمی بشوم #شبیـه_ابـرهیم و ابرهیم ها…

🍀 #فاطمه_قاف
🌸 #حجاب_حیا
🌼 #شکستن_نفس
🥀 #شهید_ابراهیم_هادی

می گفتند :
شهید ابراهیم هادی برای دوران جنگ بود اما هادی ثابت کرد که #نسل_سوم انقلاب هم میتواند ابراهیم گونه زندگی کند..

#شهید_ابراهیم_هادی
#شهید_هادی_ذوالفقاری

‍✍️همیشه از خدا میخواست گمنام بماند
خدا هم دعایش را مستجاب ڪرد
ابراهیم سالهاست ڪہ گمنام و غریب در فڪہ مانده تا خورشیدے باشد براے راهیان نور

#_۲۲_بهمن_سالروز_شهادت
#شهید_ابراهیم_هادی

یک رفاقت واقعی

دو رفیق و همرزم و بچه محل

🌹”شهید ابراهیم هادی”

🌹”شهید علی خرمدل”

سیّدنا و قائدنا
امیر و فرمانده قلب ما
نائب امام زمان {عج}
حضرت امام خامنه ای {روحی له الفداء} :

« اگر من از شهدا احترام می کنم
اگر اظهار اخلاص به خانواده‌های شهدا می کنم
این صِرف یک احساسات خشک و خالی نیست
به معنای این است که این یک راهبرد حقیقی برای ملت ماست
یاد شهدا باید گرامی داشته شود

این جوانان عزیز
این خانواده‌های پُرطاقت
این پدران و مادران
این همسران و فرزندان
اینهایی که با صبر و پایداری خودشان توانستند
این راه طولانی را از این گردنه‌های دشوار عبور بدهند
بایستی مورد تجلیل قرار بگیرند
تا برای نسل جوان ما و برای آینده‌ی کشور ما
این پرچم بر سر پا بماند

دشمن می فهمد چه کار می کند
آن کسانی که سعی می کنند
نام ایثارگری
نام جهاد
نام شهادت
نام صبر و پایداری را
در کشور ما از ذهن ها ببرند
اینها به دشمن ملت ایران خدمت می کنند

آن کسانی که یاد شهیدان را گرامی می دارند
اینها هستند که به ملت ایران خدمت می کنند »

🔺بزرگان گردان میثم

حزب اللّهی های باصفای
پایین شهر تهران

رفقای پهلوان شهید ابراهیم هادی

از راست:

– شیر گردان میثم
مداح دلسوخته و پرآوازه
🌹”شهید حاج داوود عابدی”

– خط شکن گردان میثم
اسطوره اطلاعات و عملیات
رفیق صمیمی ابراهیم هادی
🌹”شهید حاج علی خرمدل”

– جانباز باصفا
شاعر عارف و دلسوخته اهل بیت{ع}
🌹”حاج محمود ژولیده”

🌷ذکر دل بود یا علی مدد🌷
#سالگرد_شهادت

🌿اسمش داوود بود…یکی از بچه مشتی های نازی اباد و گردان میثم….تازه هم بچه دار شده بود…شاید تازه یک ماهش بود…همسر جوان و نوزادش را به عشق امیرالمومنین(ع) رها کرد… اخرین لحظه که حقیر را قبل از عملیات بدر دید, گفت:
ناصر ماژیک داری!
گفتم: بله… گفت: تمام پشت و جلوی و روی استین های پیراهنم فقط ذکر و القاب علی(ع) را بنویس. من هم شروع کردم به نوشتن:👇
“حبل الله المتین – حیدر کرار علی- علی مددی- امیر المومنین – یعسوب الدین و… جلوی پیراهن و روی استین هایش که تمام شد, پشت پیراهنش ذکری را که سالها در هئیت محبان المرتض زمزمه می کرد و با همان ذکر نیز شهید شد بااشک در حالی که خودش مداحی می کرد نوشتم:
“ذکر دل بود یا علی مدد…
بی حد وعدد یا علی مدد…
دل قلندر است شور برسر است…
هر چه هست و هست مست حیدر است…”

🌹 در وصیت نامه اش ای یک جمله اش از همه زیباتر بود…
💥 شهادت چه زیباست… خدایا میدانی که من چقدر عاشق شهادتم… بارها ازش از ابراهیم شنیده بودم… الگوی زندگی اش شده بود “ابراهیم هادی”… کسی که تشابه زیادی به چهره او داشت …به دنبال ابراهیم رفت…آنقدر رفت که روزهای اخرش”داود عابدی” شده بود👈”ابراهیم هادی” دیگر”داودی وجود نداشت.”

شهید ابراهیم هادی، محبوب در تمام دنیا💐

❤️ #دلنوشته ❤️

✍️برای آشنایی با زینب و غفران در #کوفه، اسم هنرمندان و ورزشکاران ایرانی و عراقی را به زبان می‌آوردیم و می‌خندیدیم. من میگفتم: بشار رسن، یونس محمود! آنها می گفتند: جواد نکونام، محسن یگانه!

غفران گفت ما شهدای جنگ تحمیلی و مدافعان حرم شما را می‌شناسیم. تو هم از مدافعان حرم عراقی کسی را میشناسی؟ خجالت کشیدم. نمی‌شناختم.

یکباره از کیفش این پیکسل را بیرون آورد و گفت: #شهید_ابراهیم_هادی. من کتابش را هم خوانده‌ام. اجازه گرفتم از او عکس بگیرم که گفت این عکس را به دوستانت نشان بده و بگو “ما شهدای ایران را دوست داریم‌.”🇮🇷 همت،آوینی،چمران، ابراهیم هادی و…

‍ اهل دلی می‌گفت:
🔸«چه زیباست گم شدن»🔸

🔻 اوایل معنای حرف او را نمی‌فهمیدم! بعد ها از نوع رفتار “شهدای گمنام”، آنان که شبِ عملیات پلاک‌ های خود را می ‌آویختند تا بی‌نشان بمانند فهمیدم گم شدن یعنی چه…!

اهل دلی می‌گفت:
آنقدر در وادی عشق به خدا باید غوطه‌ور شوی تا نام و نشانی از تو نماند..
🔹«هرچه باشد،خدا باشد و خدا…»🔹

♦️و این یعنی در وادی الهی گم شدن. شهدا چه زیبا این واژه‌ را صرف کردند…

«گم شدن» تا آنجا که گمنام شدند
و برای همیشه جاوید ماندند!
ای کاش می‌شد ما هم گم شویم…
تا آنجا که «گمنام» شویم.

#بیاد_شهید_گمنام
#شهید_ابراهیم_هادی

و تا ابد به آنانڪہ
#پلاکشان🎗
را از گردن خویش درآوردند
تا مانند مادرشان
گمنام و
#بی_مزار 😔
بمانند “مدیونیم”….🙏

#شهید_گمنام👌
#شهید-ابراهیم_هادی❤️

باران شدیدی در تهـران باریده بود؛
خیابان ۱۷ شهریور را آب گرفته بود…

چند پیرمرد می‌خواستند به سمت دیگر
خیابان بروند، مانده بودند چه کنند!!

همان موقع ابراهـیم از راه رسید،
پاچه‌ی شلوار را بالا زد
با کول کردن پیرمردها،
آن‌ها را به طرف دیگر خیابان برد…

ابراهـیم
از این کارها زیاد انجام می‌داد…

هدفی هم جز شکستن نفسِ خودش
نداشت!
مخصوصا” زمانی که خیلی بینِ بچه‌ها مطرح بود…

شهید ابراهیم هادی

🌹برای سلامتی تمام نیروهای جهادگر (بسیجی، ارتشی، سپاهی، هلال‌احمر، مردمی و …) در حال خدمت به هموطنان سیل‌زده ، صلوات

اللهم‌صل‌علی‌محمدوآل‌محمدوعجل‌فرجهم

اللهم‌عجـل‌لولیڪ‌الفـرج_آمین

🍀 تلنگر
صفحه ات را كه باز ميكنم،😳
انگار آلبوم شخصی ات را باز کرده باشم 📖 پر است از پست هایـی با عکس های جورواجور 😶
از گلزار شهدا گرفته تا هیئت های شب جمعه ای که رفته ای 🌷 با چفیه و انگشتر عقیق و ریش و گاهاً ته ریش دلبری هایـی به سبک حـــزب الـــلــــهــــی
و بماند عرق شرمی😞که از مشاهده کامنت های دختران😃،در زیر پستت میریزم 😓 و اینکه تو چه ذوقی می‌کنی☺️و با چه اشتیاقی😍 جوابشان را می‌دهی و سر بحث را باز می‌کنی در میان پست های پر رنگ و لعاب بسیجـی گونه ات🙎♂ ناگهان عکسی از یک شهید به چشم می آید 😔 پهلوان شهیدی به اسم ابراهیم هادی❤️ زیر عکس، هشتگِ رفیق شهید من جلوه ديگری به پستت بخشيده ميروم در فكر باخود مرور ميكنم ✨ ابراهیم هادی همان شهيدي نبود كه از وقتي فهميد چند دخترِ جوان شيفته‌ی تيپ و هيكلش شده اند،😍 درست از فردای همان روز با سر و وضع ژوليده ميرفت باشگاه، لباس هايش را بجای ساك در كيسه پلاستيكي ميگذاشت ✨مبادا حتـی ناخواسته دلِ دختري را بلرزاند ؟ ❣️
جايـی خواندم؛ عاشق اگر رنگی از معشوق نگیرد در عشق خود صادق نیست 💖
میدانـی برادر‼️
شمایی که شہدا را الگوی خود میدانـی شمایـی که عاشق شهادتــی شمایی که هشتگ حزب اللهـی از پست هایت نمی افتد ❕
کاش در حـــــــزبِ هـــــــــوای نـــــــــــفـــــــــســــــــــت نباشی تفکر حزب اللهی بسیجی نهی از منکر

سَلَامٌ عَلَیْهِ یَوْمَ وُلِدَ وَ یَوْمَ یَمُوتُ (مریم١٥)
پنج‌شنبه ۳۰فروردین؛ به شهر مقدس قم آمده‌ام تا در مراسم سالروز تولد شهید #ابراهیم‌_هادی در مصلای شهر قم روایت‌گری کنم. جمعیت بی‌نظیری آمده است. برنامه‌های مشابهی به همین مناسبت، در حدود صد شهر کشور به صورت کاملا مردمی با محوریت گروه شهید ابراهیم هادی برنامه‌ریزی شده است. واقعا عجیب است شهیدی که نه خودش فرمانده بوده، نه نسبتی با مسئولین و فرماندهانی از ارکان حکومت و نیروهای مسلح دارد، نه پسری دارد که این نوع کارها را برایش پیگیری کند، نه پول دولتی پشت برنامه‌هایش است، چگونه این‌قدر در کشور جریان سازی می‌کند؟ چگونه کتابش از تیراژ ۸٥۰ هزار نسخه هم عبور کرده است؟!
روایت‌گری را با یک سوال شروع می‌کنم: مگر #ابراهیم چه کرده که این‌گونه محبوب شده است؟ می‌گویم هر چه فکر می‌کنم می‌بینم ابراهیمِ امروز را آن اشکی که برای تهی‌دستیِ پیرمرد رهگذر می‌ریخت ولی پولی نداشت که کمکش کند، ساخته است. ابراهیم را کوله‌بری در بازار تهران برای مردم، ساخته است. ابراهیم را آن باخت عمدی در فینال وزن ۷۴ کیلوگرم قهرمانی کشتی تهران به‌خاطر نیازی که حریفش به جایزه نقدی نفر اول داشت، ساخته است. ابراهیم را آن به‌دوش گرفتن کپسول گاز همسایه‌ها ساخته است. ابراهیم را، تقسیم حقوقش بین چند خانواده نیازمند ساخته است. ابراهیم را دوری از گناه و سوزنی که به پشت چشمش می‌زد تا دیگر به نامحرم نگاه نکند، ساخته است. ابراهیم را نگاه محبت‌آمیزش به مردم تا جایی که دست یک دزد را گرفت و به جبهه رساند، ساخته است. ابراهیم را نحوه برخورد کریمانه‌اش با منکر ساخته است…
می‌گویم چه شده که #رهبری_معظم، همه خواص از طلاب و موسسات فرهنگی تا مسئولین بسیج و نظام و حتی خبرگان رهبری را دعوت به مرام #ابراهیم‌_هادی می‌کند: «یک کار دیگر که آن هم از لحاظ اهمّیّت از این تبلیغ اگر مهم‌تر نباشد -که به گمان ما مهم‌تر هم هست- کمتر نیست، عملِ خود ما است؛ نه عملی که حتماً جلوی چشم مردم باشد؛ نه، عملِ درست ما تأثیرش را می‌بخشد؛ ترک گناه، ترک دنیاپرستی، ترک اشرافی‌گری، کار سخت، کار کوشنده. وقتی ما با خدا باشیم، خدای متعال تأثیر می‌دهد به حرف ما، به اقدام ما. مردم هم که به ما نگاه می‌کنند و تناقضی میان گفته و کردار ما مشاهده نمی‌کنند، ایمانشان قوی می‌شود و به این راه می‌آیند، در این راه حرکت می‌کنند.»(۲۴-۱۲-۹۶) «آیا آن احساسات و رفتارهای تحسین‌برانگیز دهه۶۰ را به یاد دارید؟ آیا آن بی‌اعتنایی به مال دنیا و اهتمام به خدمت را به‌ یاد دارید؟»(۲۰-۱-۹۷)
✔️ به گمانم، ابراهیم را جبهه نساخت. ابراهیم خودش را ساخته بود که به جبهه رفت. همین باعث شد در جبهه جریان‌ساز باشد. حالا یک خانواده‌ای بعد از روایت‌گری آمده می‌گوید ما از اصفهان برای شرکت در این مراسم آمده‌ایم. با تعحب می‌پرسم از اصفهان؟ مادر می‌گوید بله از اصفهان. آخر ما خیلی به این شهید علاقه داریم، شهیدی که حتی اسیر عراقی را تکریم می‌کرد، حالا ما که از اصفهان آمده‌ایم را تکریم نمی‌کند؟‌#کتاب-مکارم-اخلاقی-ناصر-کاوه-
🌸راوی برادر جواد تاجیک

💢خانواده های مستحق
در روزهای اول جنگ در سرپل ذهاب به ابراهیم گفتم؛ برادر هادی، حقوق شما آماده است هر وقت صلاح می دانی بیا و بگیر. در جواب ابراهیم خیلی آهسته گفت: «شما کی میری تهران؟» گفتم: «آخر هفته» بعد ابراهیم گفت: «سه تا آدرس را می نویسم، تهران رفتی حقوقم رو در این خونه ها بده!» من هم این کارو انجام دادم. بعدها فهمیدم هر سه، از خانواده های مستحق و آبرودار بودند. کتاب مردم داری و مردم یاری در سیره امام وشهدا – تالیف ناصرکاوه – راوی سردارمحمدکوثری

خدایا عشق بہ انقلاب اسلامے و رهبرڪبیرانقلاب چنان دروجودم شعله ور است کہ اگرتکہ تکہ ام کنند ویا زیرسختترین شکنجہ ها قرارگیرم، او را تنها نخواهم گذاشت.

همسایه داری
دوران دبیـــرستان بود.
ابراهیم عصر ها در بازار مشغول به کـــار بود. برای خودش درآمدداشت.
متوجہ شد یکی از همســایه ها مشکل مالی شدیدی دارد.
آنها علیرغم از دست دادن مــرد خانواده،
کسی را برای تامین هزینہ ها نداشتند.
ابراهیم به کسی چیــــزی نگفت.
هرماه وقتی حقوق می گرفت بیشترهزینه ی ان خانواده را تامیــــن می کرد.
هر وقت درخانه زیادغذا پخته می شد
حتــــما برای آن خانواده می فرستاد.
این ماجرا تا سالہا و تا زمان شهادت ابراهیم ادامه داشت …
برشی اززندگی شهید ابراهیم هادی

خاطراتی ازشهید ابراهیم هادی
همیشه قسمتم میشد و برای حضرت مداحی می کردم. در جبهه هم بچه ها هر وقت میگفتند ، برایشان روضه حضرت را می خواندم. یک بار در یک گردان مداحی کردم و به خاطر خستگی زیاد صدایم گرفته بود. بعد از مجلس رفقا صدایم را تقلید کردند و خندیدند . من مهم نیستم اما احساس کردم مجلس حضرت را به تمسخر و شوخی گرفتند. خیلی ناراحت شدم و به دوستم گفتم دیگر مداحی نمیکنم.
نیمه های شب کمی خوابم برد. یکدفعه دیدم وجود مطهر حضرت صدیقه طاهره (س) تشریف آوردند و گفتند : ” نگو نمی خوانم. ما تو را دوست داریم. هر کس گفت بخوان تو هم بخوان.” بعد از نماز صبح دوباره برای بچه ها مداحی کردم…

+ در شهرک المهدی که بودیم ، پنج نفر از یک روستا به گروه ما ملحق شدند. چند روزی که گذشت دیدیم نماز نمی خوانند. تا اینکه با آنها صحبت کردیم و فهمیدیم نمازخواندن بلد نیستند و فقط به دلیل محبتی که به امام داشتند به ما ملحق شدند . بعد از یاد دادن وضو به آنها ، یکی از بچه ها رو صدا زدم و بهشون گفتم این آقا پیش نماز شماست و هر کاری که ایشون کرد شمام انجام بدید ، من هم ذکر نماز رو تکرار می کنم که یاد بگیرید . رکعت اول وسط خواندن حمد ، امام جماعت شروع کرد سرش را خواراندن. یک دفعه دیدم اون پنج نفر هم شروع کردند به خاراندن سر. خیلی خنده ام گرفته بود ولی خودم رو کنترل کردم. توی سجده وقتی امام جماعت بلند شد ، مهر از پیشانی اش افتاد و به سمت چپ خم شد که مهر را بردارد ، دوباره دیدم پنج نفر همه سمت چپ خم شدند و دستشون رو دراز کردند. اینجا دیگه نتونستم تحمل کنم و زدم زیر خنده…

+ کمیل میعادگاه خیلی از عشاق بود. جایی که نه آب بود و نه غذا. فقط گلوله و خمپاره بود که سمت بچه ها می اومد. ولی بچه ها تا آخرین قطره خون مقاومت میکردند.
آخرین دقایقی که اونجا بودم ، سه تا از بچه ها بیشتر نمانده بودند. بعد پنج روز مقاومت ، همینکه کمی اوضاع آروم شد ، سه نفر رو فرستادم عقب. دوباره آتش ریختن عراقی ها شروع شد … آرزوی من همیشه این بود که شهید بشم و گمنام بمونم . در کانال کمیل به آرزوم رسیدم …

– کلام آخر :

+ همیشه فقط خدا را در نظر داشته باشید. اگر خدا را بشناسید عاشق او می شوید و اگر عاشق او شوید دست از همه چیز می کشید و به سوی او حرکت می کنید….

سرانجام ابراهیم هادی

🔹۱۸ بهمن؛ آغاز عملیات بزرگ والفجر (بعداً) مقدماتی در فكّه به فرماندهی سپاه (۱۳۶۱ ش)
• شاید این عملیات به پیروزی ظاهری (تصرف شهر العماره عراق) دست نیافته باشد، اما تک‌تک لحظات آن مثل کانال کمیل، سرمایه معنوی پایان‌ناپذیری برای انقلاب اسلامی فراهم آورده است. به یاد ابراهیم هادی و همه شهدایی که در انتهای کانال آرمیده‌اند…

.
☑️ کوچه های شهر برایش انگار #کانال کمیل بود…👇
بله؛
شهید ابراهیم هادی!
انگار مرکز کنترل دل ها بود؛
هم مدارس!
هم دانشگاه!
هم فضای مجازی!
مراقب دل های دختران و پسرانی بود؛
که در #دنیا خطر لغزش و #غفلت،
تهدیدشان میکرد!
#ایثارش را دیدم؛
از کم کاری ام شرمنده شدم و گذشتم…

خيلے زيباست جمله ات ،
شهیـد ابراهیم هادی عزیز ؛

به فکر “مثل شهدا مُردن” نباش!
به‌ فکر “مثل شهدا زندگی‌کردن”باش

#شهید_ابراهیم_هادی 🕊

💠 ” شهـــــ پیام ــــــید “

🌷شهدا زنده اند
🌷یاد شهدا با “صلوات”🌷

حوالی میدان خراسان از داخل پیاده رو با سرعت در حال حركت بودیم، یكباره سرعتش رو كم ڪرد، برگشتم عقب گفتم: “چی شد؟! مگه عجله نداشتی؟!”
‌همین طور كه آرام راه می رفت به جلو اشاره كرد: یه خرده یواش بریم تا از این آقا جلو نزنیم كمی جلوتر از ما، یك نفر در حال حركت بود كه به خاطر معلولیت، پایش را روی زمین می كشید و آرام راه می رفت، ابراهیم گفت: اگر ما تند از كنار او رد بشیم، دلش میسوزه كه نمیتونه مثل ما راه بره، یه كم آهسته بریم كه ناراحت نشه.

🌷شهيد ابراهيم هادى🌷

📚 کتاب “سلام بر ابراهیم”

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن
بستن