خاطرات دفاع مقدس

احمد اعطایی / پاسدار رشید اسلام و مداح اهل بیت مدافع حرم حضرت زینب(س)

اگر یک ناامنی یا آشوب پیش بیاید که مملکت به خطر بیفتد، من آرام و قرار نخواهم داشت.

احمد اعطایی پاسدار رشید اسلام و مداح اهل بیت مدافع حرم حضرت زینب(س)

احمد وقتی آمد خواستگاری، دو ساعت درباره زندگی و خصوصیات اخلاقی، اعتقادی، دینی و مذهبی خودش صحبت کرد.

گفت:

اگر یک ناامنی یا آشوب پیش بیاید که مملکت به خطر بیفتد، من آرام و قرار نخواهم داشت.

اگر آقا حکم جهاد کند، من باید بروم برای دفاع. حتی اگر بگوید زن و بچه ات را هم باید در این راه فدا کنی، من اطاعت می کنم.

من پاسدار هستم. درباره مسئولیت کاری ام به شما توضیح نخواهم داد؛

یعنی انتظار نداشته باشید در مجلس عروسی که بزن و برقص داشته باشد و یا در محافلی که در آن گناه باشد، به هیچ وجه شرکت نخواهم کرد.

اردیبهشت سال ۱۳۸۷ به اتفاق خانواده هایمان رفتیم پیش آیت الله احمدی فقیه.

ایشان صیغه عقدمان را جاری کرد. روز بعد که جمعه بود؛ صبح زود راه افتادیم، رفتیم گلزار شهدا.

بعد رفتیم مسجد امام رضا علیه السلام جلسه اخلاق آیت الله تحریری ساعت چهار بعد از ظهر هم رفتیم نمایشگاه کتاب.

 

احمد اعطایی / پاسدار رشید اسلام و مداح اهل بیت مدافع حرم حضرت زینب(س)
احمد اعطایی / پاسدار رشید اسلام و مداح اهل بیت مدافع حرم حضرت زینب(س)

احمد علاقه زیادی به مطالعه داشت به من هم توصیه می کرد اهل مطالعه باشم.

اولین فرزندمان محمد علی خرداد ۱۳۹۰ به دنیا آمد احمد یک دسته گل زیبا و یک انگشتر طلا با نگین عقیق برایم خرید.

آبان همان سال که محمد علی شش ماهه شد عازم سفر کربلا شدیم.

در شهر نجف بودیم

و در حال بازگشت از زیارت حرم حضرت امیرالمومنین (علیه السلام) ناگها محمد علی از دست احمد افتاد و سرش به زمین خورد.

بچه گریه می کرد من هم گریه می کردم وقتی به اتاق رفتیم احمد گفت:

کربلا آمدن همین است اینجا شهر بلاست ما حالا یک گوشه اش را داریم می بینیم

باید سختی بکشیم تا یک ذره درک کنیم ببنیم چه مصیبت ها کشیدند.

بعد نشست، روضه خواند و هر دو گریه کردیم.

محمد حسین شهریور ۱۳۹۳ به دنیا آمد.

این بار احمد آقا یک دسته گل و یک سرویس نقره به من هدیه داد.

مدت ها قبل از این عازم سوریه شود،

فیلم عملیات های رزمندگان مدافع حرم را می دید و گریه می کرد خیلی دوست داشت برود با توجه به این که پاسدار بود،

مسئولینش به دلیل مسائل امنیتی اجازه نمی دادند این موضوع به شدت افسرده اش کرده بود تا این که من به او گفتم:

من نذر می کنم درخواست تو را امضا کنند و این قدر عذاب نکشی.

سرانجام در تاریخ ۱۶/۰۷/۱۳۹۴ بار سفرش را بست و ساعت چهار بعد از ظهر همان روز اعزام شد

 

می‌گفت:

ڪسے ڪہ آقــــا را قبول ندارد،

مدیون است ڪہ نان من را بخورد!
برسردرخانہ نوشتہ بود:
هرڪہ دارد بر ولایت بدگمان،
حق ندارد پا نہد در این مڪان…

 

خبر شهادت

نشسته بودم پای کامپیوتر که برایم پیامی آمد؛

اولش اهمیت ندادم و گفتم چیز مهمی نیست، تبلیغاتی است.

ولی بعدش گفتم شاید یک نفر کار مهمی داشته باشد.

پیام را که باز کردم این متن را دیدم:

«پاسدار رشید اسلام و مداح اهل بیت مدافع حرم حضرت زینب(س) برادر بسیجی احمد اعطایی در سوریه به شهادت رسید

اخبار برنامه ها متعاقبا اطلاع رسانی می شود.»

اول تعجب کردم، بعد خندیدم، بغض کردم و آماده شدم که به مسجد بروم.

وقتی وارد مسجد شدم و عکس اش را روی در و دیوار مسجد دیدم بغضم ترکید،

نمی دانستم چه بگویم. پاهایم سست شده بود و نشسته بودم رو پله های جلوی در مسجد و زار زار اشک می ریختم.

نفهمیدم چطور وارد زندگی ام شد، اما بعد از رفتن او خوب فهمیدم چه نقش بزرگی در زندگی من داشته است.

خوب فهمیدم که همیشه نباید حرف زد، یک جاهایی هم باید عمل کرد.

الان با گذشت روزها هنوز هم نتوانستم جای خالی اش را با چیزی عوض کنم.

احمد اعطایی / پاسدار رشید اسلام و مداح اهل بیت مدافع حرم حضرت زینب(س)
احمد اعطایی / پاسدار رشید اسلام و مداح اهل بیت مدافع حرم حضرت زینب(س)

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن
بستن