سیاسی و اجتماعیمعارف و اخلاق

اگر سپاه، شهید حاج قاسم سلیمانی و یارانش نبودند…(قسمت اول)

«بازمانده های فیروزه»

«بازمانده های فیروزه»

سرگذشت دختران ایردی در عراق

روایتی از روزهای ابتدایی اشغال موصل توسط داعش

مراد  را در روستایی که ۴۲ خانوار بیشتر در آن سکونت نداشتند، به هوش و ذکاوت و دیدگاه های درست و حکیمانه اش می‌شناختند.

در میان برادرانش که همه ناتنی بودند، فقط او بود که توانسته بود، احترام و جایگاهی برای خود در میان روستاییان دست و پا کند و این جایگاه را نه به خاطر موقعیت پدرش، «حامد نجم» موسس و شیخ روستای «ام نهود» که به دلیل تلاش هایش به دست آورده بود.

او تنها فرد روستا بود که مدرک دانشگاهی آن هم در رشته «دامپزشکی» از دانشگاه «موصل» داشت و این مدرک برای وی حکم همه چیز بود.

پدرش با استناد به مراد و مدرک دانشگاهیش بر درست بودن ازدواج سومش مهر تایید می زد و آن را درست تر از دو ازدواج سابقش می دانست که در دوران جوانی صورت گرفته بود و به قول خودش که مکررا در نشست های خانوادگی و دورهمی های اهالی روستا به آن اشاره می کرد، برایش جز دردسر چیزی نداشتند …

 چون حاصل آن دو ازدواج شش پسر بی مسئولیت با لشکری نوه بودند که همگی بی مسئولیتی را از پدرانشان به ارث برده بودند.

از میان تمام فرزندانش شیخ حامد به مراد علاقه ای خاص داشت، به همین دلیل زمینه تحصیل وی را تا کلاس دوازدهم و گرفتن دیپلم فراهم کرد و هنگامی که موفق به ورود به دانشگاه موصل برای ادامه تحصیل در رشته دامپزشکی شد،

شیخ حامد برایش بزرگترین گاو گله اش و دو گوسفند قربانی کرد و به همه اهالی روستا ولیمه داد.

در مراسم ولیمه شیخ حامد قول داد که پس از گرفتن مدرک دانشگاهیش مطبی برای مراد در روستا با هزینه خود دایر کند و مراد می تواند، ‌با هر دختری که دوست دارد، ازدواج کند.

طی دوران تحصیل در دانشگاه وی تنها سه ماه تابستان به روستا باز می گشت و به دلیل تغییرات زندگی شهری کمتر با اهالی روستا ارتباط می گرفت.

تنها دوست و هم کلام وی پسر عمه اش «ضیاء» بود که تقریبا با هم همسن بودند و تا دوران دبیرستان هم کلاسش شمرده می‌شد، اما فوت پدر و دست تنگی او را از ادامه تحصیل به کار در مزرعه وادار کرد.

 

نمایی از شهر موصل

 

هنگامی که مراد تصمیم گرفت به روستا باز گردد و به عنوان دامپزشک به کار مشغول شود، سعی کرد، بی طرفی را بین دو جناح درگیر نه تنها در روستای ام نهود، بلکه در تمام شهرها و روستاهای استان «نینوی» از جمله شهر موصل، واقع در شمال عراق حفظ کند.

یک گروه طرفدار دولت عراق بودند و سیاستمداران و کارمندان دولت و نیروهای پلیس و ارتش را دربر می گرفت و گروه دیگر را افراد تندرو مذهبی تشکیل می دادند که یا خود گروه های مسلح تشکیل داده بودند یا عضو گروه های مسلحی بودند که قبلا تشکیل شده بودند.

دو گروه همدیگر را تکفیر می کردند و تصفیه طرف مقابل را فریضه و واجب  شرعی می دانستند. به همین دلیل روزی نبود که خبرهایی از ربوده شدن یک یا چند جوان در مناطق و روستاهای مختلف استان نینوی منتشر نشود و البته چند روز بعد خبر پیدا شدن جسد آنها طی گشت های پلیس و نیروهای امنیتی در نقطه ای از شهر یا سردخانه های پزشکی قانونی موصل به گوش می رسید.

دشمنی این دو گروه به ادم ربایی محدود نمی شد، بلکه هر روز بعد جدیدی پیدا می کرد و به حمله به خانه ها و آتش زدن آنها و کشتن اهالی آن کشیده بود، به همین دلیل مراد تصمیم گرفت، به روستایش برگردد و کارش را در آنجا دنبال کند، بخصوص که اوضاع امنیتی موصل چنان بهم ریخته بود که ساکنان شهر از بیم ترورها و ادم ربایی ها و بمبگذاری ها درحال خروج از آن بودند.

پس از بازگشت به روستا تلاش کرد، با آنچه در دانشگاه فراگرفته بود و دستگاهی که تهیه کرده بود، جوجه کشی راه بیندازد و کارش را توسعه دهد.

موفقیتش در این کار مشوق برادرانش بود تا آنها نیز به وی ملحق شوند و با کمک شیخ حامد که قطعه زمینی را به آنها جهت احداث مرغداری اختصاص بود و همچنین کمک های مالیش جهت آماده شدن هرچه سریع تر سوله، اولین مرغداری روستا را راه اندازی کرده بودند.

دختران عراقی

 

مادر مراد و دو زن بابایش با دلواپسی های زنانه رشد و پیشرفت کاری مراد را دنبال می کردند و چون مراد همچنان مجرد مانده بود، ‌ ازدواج وی خیلی زود به مهمترین موضوع مورد بحث زنان روستا تبدیل شد تا در ادامه برخی زنان که مراد را لقمه چرب و نرمی برای دختران خود می دیدند، به هر چیزی از دعا و جادو و جنبل گرفته تا فراهم کردن زمینه برخوردهای به اصطلاح تصادفی و اتفاقی دخترانشان با مراد متوسل شوند.

لذا دیدن صورت های خندان دختران روستا یا سلام و احوالپرسی هایشان داخل روستا و در طول مسیر مرغداری و حتی درخواست های کمک آنها به بهانه های مختلف به امری عادی برای مراد تبدیل شده بود، اما او به هیچ کدام از آنها توجه نداشت.

برای دختران روستا مراد، مرد آرزوهایشان بود، اما برای مراد آن دختران که با اغلب آنها بزرگ شده بود، چون خواهرانش بودند و نمی توانست نگاهی فراتر از آن به آنها داشته باشد تا روز سوم آوریل سال ۲۰۱۳ که چشمش به «فیروزه» افتاد

 

آتش زدن دختران زیبا و زنان ایزدی

 “در اردوگاه آوارگان عراقی در نزدیکی موصل، شماری از زنان که تحت سیطره داعش زندگی می کردند، از  اقدامات فاجعه باری رونمایی کردند که داعش در حق دختران زیبا و جوان انجام می داد. بسیاری از زنان و دختران که در مناطق تحت سیطره داعش در موصل زندگی کره بودند، اینک با رهایی از داعش، زندگی نکبت بار خود را در سایه این گروهک تروریستی برای شبکه سی ان ان ترسیم کردند. آنها شرط کردند که از نام و هویت شان رونمایی نشود… این زنان از آتش زدن دختران زیبا و زنان جوان توسط داعش در موصل سخن گفتند. آنان از اقدام داعش در آزار و اذیت زنان مقابل همسران شان رونمایی کردند… “

ظهر یکی از روزهای بهاری، پس از سروسامان دادن به کارها، مراد برای پیاده روی از مرغداری بیرون زد … از کنار مزارع گندم و پنبه اطراف روستا که نسیم در میان آنها می وزید، ‌ به آرامی گذشت، دست هایش را به عادت همیشگی پشتش قلاب کرده بود و به راهش ادامه می داد.

وقتی می خواست به روستا باز گردد، چشمش به او افتاد … کنار جاده نشسته بود و دو گونی پیاز کنارش بود … تلاش کرد، نگاه دقیق تری به او بیندازد … به طرفش رفت، به نشانه سلام سرش را تکان داد … نایلکسی برداشت و آن را از پیاز پر کرد.

با دستپاچگی پول پیازها را حساب کرد و به خانه برگشت … صبح روز بعد برای دیدنش به همانجا رفت و این رصدها روزهای دیگر هم تکرار شد … تلاش کرد، اطلاعاتی از او به دست آورد … زمان فروش مرغ ها بهترین فرصت برای کسب اطلاعات از او بود، برای همین مکانی را برای فروش مرغ هایش در کنار جاده انتخاب کرد که به او نزدیک باشد.

«صورت شیخ حامد کبود شده بود». «مزنه»، همسر سومش و مادر مراد در حالی که مگس های سمج را از او دور می کرد، گفت: «افسرده شده … تمام روز رو بیرون روستاس».

شیخ حامد دست های لرزانش را بالا برد و درحالی که به سختی صدایش شنیده می شد، گفت: «خدا اونو حفظ کنه … گرچه پسرم عاقله … می دونه چیکار می کنه».

– می ترسم، مثل بعضی از مردای روستا یا مثل همین پسرت «وضاح» روزی با ریش بلند بیان تو خونه و شروع به حلال و حرام کنن واسه خودشون و مراد رو ببرن.

شیخ حامد با خشم نگاهی به زنش کرد، اما تا آمد حرفی بزند، سرفه امانش را برید و قبل از مزنه که خودش را روی پشتی ها رها کند، روی زمین نشست … سرفه اش که آرام شد، گفت: «وضاح از موی سفیدم خجالت نمی کشه … دولت اسلامیش ما رو خونه خراب می کنه».

مزنه حرفش را برید و گفت: «هیس شیخ تورو خدا هیچی نگو … فعلا که شما داری ما رو خونه خراب می کنی … اگه این حرفا به گوش برادرت و پسرش برسه، می دونی با تو و مراد چیکار می کنن».

تلاش های مراد برای به دست آوردن اطلاعات از او راه به جایی نبرده بود … حالا دو ماه گذشته بود، بدون آنکه چیزی از او بداند … حتی اسمش را هم نمی دانست … از این وحشت داشت، اگر ایزدی باشد، چگونه می تواند، به او پیشنهاد ازدواج دهد، چون اسلام ازدواج مسلمان با غیر مسلمان را منع کرده است.

*********

ظهر یکی از روزهای گرم تابستان بعد از تلاش ها و کندوکاوهای بسیار بلاخره موفق شد، اسمش را بفهمد … «فیروزه»

همیشه مثل سایه مرا تعقیب می کرد … روزهای اول از او می ترسیدم … به نظرم گرگی می آمد که در کمین من نشسته تا در فرصت مناسب مرا تکه پاره کند، به خصوص که این کمین ها مصادف شده بود، با خبرهایی که عمه ام، «ندیمه» از ربوده شدن دختران مناطق مختلف استان نینوی و مرتب به ما هشدار می داد: «ما ایزدی ها شرافتمون از همه چی توی دنیا با ارزش تره».

داستان ربوده شدن دخترها هر روز بیشتر و بیشتر به گوش می رسید … برای همین از ما خواسته شد، هویت ایزدی خود را هنگام برخورد با مشتری پنهان کنیم، چون احتمال داشت، ادم رباها به بهانه خرید پیاز یا گرفتن قیمت ما را شناسایی کنند.

همه دخترها از جوان عربی که آفتاب صورتش را سوزانده بود، صحبت می کردند …

همیشه آن صحنه را به یاد می آورم، وقتی که اولین بار برای خرید پیاز به طرفم می آمد … ترسیده بودم، اما ظاهر مرتب و رفتار مودبش ترسم را خیلی زود از بین برده بود، طوری که به بودنش عادت کرده بودم.

**********

این داستان (واقعی) ادامه دارد…

 

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن
بستن