سیاسی و اجتماعیمعارف و اخلاق

اگر سپاه، شهید حاج قاسم سلیمانی و یارانش نبودند…(قسمت دوم)

شانزده سالم بود که خودم را شناختم … ۱۴ ماه قبل از فوت مادرم، پدرم بازداشت و به حبس محکوم شده بود و در زندان موصل بسر می برد … با فوت ناگهانی مادرم در اثر سکته قلبی مسئولیت دو خواهرم بر دوش من افتاد.

زنان و دختران ایزدی

ارث پدر و مادرم برای ما مقداری بدهی بود که طلب کارها به ما رحم کرده، آنها را بخشیده بودند … کسی را در روستا نداشتیم، جز عمه ندیمه که فقر و شوهر فلجش، او را به مرز جنون رسانده بود.خانه داری را از مادرم که در نبود پدرم مجبور بود، با فروش پیاز ما را بزرگ کند، یاد گرفته بودم … یک هفته بعد از فوت مادرم، جای او را در فروش پیاز، کنار جاده ای که روستاهای ایزدی و عرب نشین در شرق کوه «سنجار» را بهم مرتبط می کرد، گرفتم.

نگهداری از دو خواهرم را به عمه ام سپرده بودم که مثل مادری مهربان در نبودم، هم از شوهرش و هم آنها مراقبت می کرد … از اولین ساعات صبح به همراه دیگر زنان و دختران روستا سوار کامیون «نوری کوره» می شدیم تا پیازهایش را که از شهرهای «ربیعه» و «تلعفر» خریده بود، کنار جاده بفروشیم.

فقر ما را از رفتن به مدرسه باز داشته بود … برای همین تحصیل و مدرسه یکی از آرزوهایم بود … با از دست دادن مادرم و نبود پدرم، این آرزو را برای خواهرم، کولی داشتم که ۱۰ سال از من کوچکتر بود … دختر باهوشی بود، با تکه های پارچه برای خودش عروسک درست می کرد …

بدن نحیف و صورت زرد و رنگ پریده اش در همان نگاه اول از بیمار بودنش خبر می داد … بعد از فوت مادرم تا مدت ها در خواب گریه می کرد و کابوس می دید … خودش را به من می چسباند و مرا بو می کشید … بوی مادرم را در من جستجو می کرد … اما دریغ و افسوس …

یکی از شب های ۵ شنبه اوایل آن تابستان مصیبت بار، دلم را برای عمه ام باز کردم و برایش از آن جوان عرب گفتم … داشت موهایم را شانه می کرد، با شنیدن این حرف شانه را رها کرد و با وحشت پرسید: «چیزی هم بهت گفته … از پیشمرگه هاس یا از نیروهای پلیس و ارتشه»؟

– یکی از جوونای روستاهای عربیه … هر روز از من پیاز میخره … هیچ جوابی به سوالاش نمی دم، چون عربی بلد نیستم».

حتما یکی از همون تروریست هاست…

کمی ترسیده بودم … اما وقتی چهره افتاب سوخته و صدای گرمش را به یاد اوردم، بعید دانستم، در پس این چهره یک تروریست پنهان شده باشد.

اشتباه فکر می کنی، عمه … حتما به خاطر یکی دیگه میاد … چشمش رو یکی دیگه است

– همه کسایی که با من برا فروش پیاز میان متاهلن و همسن مادرم … اونم تازه چی، روزی دو بار فقط از من پیاز میخره

اما عمه ندیمه دست بردار نبود و مدام مرا از نزدیک شدن به آن جوان برحذر می کرد، و می گفت: ازدواج ایزدی و مسلمون گناه کبیره است … مردای روستا بفهمن، تو رو میکشن … رحم به خودت نمی کنی، رحم به خواهرات بکن.

هشدارهای عمه ام و ترس هایم فقط چند ساعت کار ساز بودند و فردا صبح همه حرف ها و تهدید ها از یادم می رفتند تا به محض رفتن سرکار چشمانم سراغش را بگیرند.

تابستان مصیبت بار ما با فوت شوهر عمه ام که ۱۱ سال زمین گیر بود، شروع شد …

هیچ کس نمی توانست، جلوی عمه ام را که به یک دیوانه تمام عیار تبدیل شده بود، بگیرد …

یکی از عروسک های کولی را برداشته بود و با آن از شوهر عمه ام گلایه می کرد، اینکه تمام این سال ها بچه ای به او نداده بود … اینکه بدون خداحافظی رفته بود و او را تنها گذاشته بود.

جولان داعشی‌ها در موصل

چند روز قبل از اشغال موصل به دست داعش، «وضاح» و شماری از مردان روستای ام نهود غیب اشان زد … از گوشه و کنار شنیده می شد که تعدادی از مردان روستاهای اطراف هم غیب اشان زده بود …

این غیب شدن ها خبر از اتفاقات ناخوشایندی می داد، به همین خاطر اهالی روستا با مخفی کردن اموال و اشیا گران قیمت خود در اماکن مطمئن سعی می کردند، جانب احتیاط را حفظ کنند … مردان روستاها هم سعی می کردند، سطح هوشیاری و امادگی خود را برای مقابله با هر اتفاقی بالا ببرند.

سرانجام آنچه نباید اتفاق بیفتد، افتاد و روز دهم ژوئن شهر موصل به دست داعشی ها تصرف شد …

شایع شده بود که بازماندگان حزب منحل «بعث» به رهبری عزت الدوری، معاون سابق «صدام حسین» در این انقلاب دست داشته و هم اکنون در شهر موصل است و پس از بازدید از ساختمان استانداری نینوی در موصل در مسجد جامع «نبی یونس» ضمن خواندن خطبه نماز جمعه در آن نماز نیز خوانده است.

اما این خبرها بعد از چند روز تکذیب شد و خیلی زود عناصر مسلحی که نقاب به صورت زده بودند، کنترل شهر را در دست گرفتند … بعد از یک هفته عناصر مسلح اطلاعیه هایی صادر کرده و در آنها از مردم موصل خواستند، در میدان بزرگ شهر موسوم به میدان «احتفالات» جمع شوند و به سخنرانی که عزت الدوری انجام خواهد داد گوش دهند.

وقتی جمعی متشکل از ده ها نفر در میدان جمع شدند، کاروانی از خودروهای نظامی هامر که افراد مسلح نقاب زده بر آنها سوار بودند، در میدان توقف کردند … همه مسلح بودند و ریش هایشان از زیر نقاب ها بیرون زده بود …

بلندگوها سرودهای مذهبی پخش می کردند … پس از این نمایش مردی پنجاه ساله با ریشی قرمز از یکی از خودروها بالا رفت و سخنرانی اش را آغاز کرد … در سخنانش از تشکیل «امارت اسلامی» داعش در استان نینوی به مرکزیت موصل خبر داد و اینکه هیچ گروه و حزبی اجازه فعالیت ندارند.

در آن بعد از ظهر شیخ حامد در بستر خود نشسته بود و از درد مفاصل و شکم به خود می پیچید … سه زنش هم دور او بودند و منتظر تاثیر دارویی بودند که دکتر تجویز کرده بود. تلویزیون رخ دادهای میدان موصل را مستقیم پخش می کرد …

به محض آغاز سخنرانی عزت الدوری، شیخ حامد فریاد زد: «خدای من این صدای خودشه» … بعد در حالی که از درد به خود می پیچید گفت: این برادرم عبوده … عبود خود خودشه…

روستاهای عرب نشین شرق کوه های «سنجار» به این گمان که از حملات داعش در امان خواهند بود، با تصرف موصل به دست این گروه، برای هفته ها پذیرای افرادی بودند که از چنگ مجازات های «امارت اسلامی» داعش در موصل فرار کرده و به روستاها و مناطق اطراف پناهنده شده بودند و «عواد» و پسرش «هشام» نیز جزو این افراد شمرده می شدند که دادگاه شرعی داعش آنها را به توبه و بیعت با داعش و پرداخت هزینه دادرسی به میزان ۲۰۰ دلار محکوم کرده و آنها مجبور شده بودند، به روستای «ام نهود» باز گردند.

اهالی روستا برای دیدن آنها صف بسته بودند، می خواستند، از آنچه در دنیای دیگر گذشته خبر بگیرند و آن را با آنچه از رسانه ها منتشر می شود، مطابقت دهند.

هشام مفصلا نحوه سقوط موصل از فرار برخی نظامیان از پایگاه های نظامی گرفته تا تصرف شهر از جمله مراکز حساس و مهم نظامی و اداری و امنیتی و همچنین نحوه فرار خانه به خانه اش با لباس غیر نظامی از ترس افتادن به دست عناصر داعش را تعریف کرد.

اما پدرش، عواد از شکست و ناکامی نیروهای پلیس و امنیتی در قبال داعش و تسلیم شدن عجیب آنها بدون اینکه در مناطقی حتی یک تیر هم شلیک کنند و فرار صدها مجرم و جنایتکار از زندان ها و پیوستن آنها به صفوف داعش تعریف می کرد.

بخش مهمی از روایت های عواد را مخالفت وی با عناصر داعش تشکیل می داد که از وی خواسته بودند، مثل هم رده هایش لباس نظامی اش را از تن درآورده و به جای آن لباس غیر نظامی بپوشد و باعث شده بود، با لباس های زیر و یک لنگه جوراب به پا، او را به تیر چراغ برق مقابل مرکز پلیس محله «باب الشط» در مرکز موصل ببندند …

البته نه تنها به دوستان و آشنایان، بلکه به پسرش هم نگفته بود که چگونه توسط عناصر داعش مورد ضرب و شتم و اهانت قرار گرفته بود .. این بخش از روایت را چون رازی در دل حفظ کرده بود.

بلایی که داعش بر سر زنان و دختران ایزدی آورد

در حالی که مردم سرگرم قضیه سقوط موصل بودند، «مراد» این مشغولیت را فرصتی دید تا اطلاعات بیشتری از «فیروزه» بگیرد .. لذا به بهانه فروش مرغ و خبر گرفتن از فیروزه چند بار به روستاهای ایزدی نشین رفت .. پس از یک سال صبوری و کندوکاو بلاخره خانه ای را که دنبالش بود یافت.

فردا صبح که برای خرید پیاز به محل همیشگی رفت، برای اولین بار به خودش جراتی داد و وقتی داشت، پیازها را توی کیسه پلاستیک می ریخت، خودش را به فیروزه معرفی کرد:

اسم من مراده …

دست سیاه بزرگی روی سینه ام افتاد، مرا از روی زمین بلند کرد و به دیواری چسباند، مثل عروسکی شده بودم که به دیوار چسبیده .. دست ها و پاهایم از حرکت باز مانده بود و مغزم کار نمی کرد .. وحشت سراسر وجودم را گرفته بود ..

فکر می کردم، مرده ام و به دنیای دیگر منتقل شده ام .. مثل ابر بهار گریه می کردم و نفسم به شماره افتاده بود که صدای پدرم مرا به خودش آورد .. فیروزه .. فیروزه ..

چشمانم را که باز کردم، متوجه شدم، آنچه دیدم تنها یک کابوس بود .. خدا را شکر کردم، درحالی که از این دنده به آن دنده می شدم و به کابوسی که دیده بودم، فکر می کردم، صدای انفجارهایی که لحظه به لحظه به روستای ما نزدیک می شدند، خواب را از سرم پراند.

هوا خیلی گرم بود و من سعی می کردم تا رسیدن ماشین «انور کوره» چند دقیقه ای در رختخواب باشم .. اما سکوتی عجیب توجه ام را به خود جلب کرد، حتی خروس ها هم از خواندن ایستاده بودند .. در همین افکار بودم که صدای انفجاری بار دیگر توجه مرا به خود کرد ..

درپی آن انفجار دوم و سوم .. با این تفاوت که صداها هر لحظه بیشتر به خانه ما نزدیک می شدند ..

با وحشت دو خواهرم کولی و نعام را از خواب بیدار کردم و به طرف اتاق دویدیم .. عمه ام هم حال و روز بهتری از ما نداشت، او هم پا برهنه به ما ملحق شد .. هنوز خواب بود .. خواب آلود از من درباره صدای انفجارها سوال کرد و بعد بدون اینکه منتظر جواب من باشد که نمی دانستم، باید به او چه پاسخی بدهم، سعی کرد، من و خواهرانم را در آغوش بگیرد.

–  نترسید، این انفجارها از ما دورن ..

اخه تو روستای فقیر ما چی پیدا میشه که بخوان بهش حمله کنن

اما انفجارها دست بردار نبودند و همین طور ادامه داشتند .. زمین زیر پای ما می لرزید .. از ترس ریختن سقف و دیوار کاه گلی اتاق خودمان را زیر رختخواب ها پنهان کرده بودیم .. عمه ام همین طور دعا می خواند و از خدا و هرکس که به ذهنش می رسید، طلب کمک می کرد .. صدای انفجارها برای دقایقی قطع شد و سکوت بر همه جا حاکم شد .. به تصور اینکه همه چیز پایان یافته سرم را از روی زمین بلند کردم .. تکانی به عمه ام دادم که تصور می کرد، روز قیامت است و همچنان با صدای بلند دعا می خواند.

از اتاق بیرون آمدیم و در حیاط جمع شدیم .. هیچ کس نمی دانست، چه اتفاقی افتاده، عرق از سر و رویمان می ریخت و دست و پاهایمان حس هیچ حرکتی نداشتند .. همه شوک زده به هم نگاه می کردند .. در این فاصله زمانی صدای ماشین های شاسی بلندی که به سمت روستا در حرکت بودند، به گوش رسید ..

چند تا از آنها نزدیک خانه ما توقف کردند و افرادی از آنها پیاده شدند .. چیزهایی را به زبان عربی فریاد می زدند که ما فقط از آنها کلمات «الله اکبر» را متوجه می شدیم.

بعد از ساعت ها زندانی کردن ما و زنان و بچه هایی که از بمب ها و تیرهای افراد مسلح جان سالم بدر برده بودند، داخل یک اسطبل، نزدیک عصر همه را سوار کامیون کردند .. کامیون به آرامی به سمت جاده اصلی به راه افتاد .. سه مرد مسلح از ما مراقبت می کردند و تفنگ هایشان را به سمت ما نشانه گرفته بودند .. همه جا پرچم های سیاه رنگ دیده می شد .. ده ها مرد مسلح با چهره هایی عصبانی و خشمگین درحالی که لباس های نظامی یا پیراهن های بلندی که به زانو می رسید و شلوارهای گشاد تن کرده بودند، به این طرف و آن طرف درحال تردد بودند.

یکی از آنها نگاهش به خواهرم «کلی» افتاد که عروسکش را بغل کرده بود. با چهره ای برافروخته به سمتش آمد، عروسک را گرفت و درحالی که کلماتی را با خشم بر زبان می آورد و انگشت سبابه اش را به سمت آسمان نشانه گرفته بود و تکان می داد، آن را زیر پایش انداخت و تکه تکه کرد. تصور می کردم، این بدترین صحنه آن روز مصیبت بار باشد.

اما خیلی زود فهمیدم، آنچه خواهم در قبال این صحنه هیچ است .. از کوچه های روستا می گذشتیم، تا اینکه به کوچه ای رسیدیم که خانه «نوری کوره» آنجا قرار داشت .. صحنه ای که با آن مواجه شدیم، غیر قابل توصیف بود ..

بدن های خونین مردان روستا جای جای کوچه روی زمین افتاده بود .. خون همه جا را فرا گرفته بود .. روی زمین .. روی دیوارها .. همین که چشم عمه ام به نوری کوره افتاد که چشم ها و دهانش باز مانده و خون از آن روان بود، نتوانست خود را کنترل کند و بالا آورد .. آخرین چیزی که به یاد دارم، جیغ های نعام و کولی بود که مرا صدا می زدند .. بعد از آن هوش رفتم.

وقتی به هوش آمدم، افراد مسلح، پس از اعدام همه مردان و جوانان روستا، جمع آوری غنایم از زن و بچه گرفته تا دام و وسایل و اسباب قیمتی را به پایان رسانده بودند ..

در آن زمان بود که مردی کوتاه قامت با سری تاس و ریشی بلند به جمع ما نزدیک شد و به زبان کُردی شروع به صحبت کرد، اینکه امروز، روز آزادی واقعی ماست، باید اسلام بیاوریم و به ازدواج یکی از افراد مسلح درآییم .. زنان و دختران با شنیدن این سخنان به یکباره با هم به خاطر سرنوشت تلخی که در انتظار آنها بود، ضجه زدند.

قبل از غروب و تاریک شدن هوا ما را در دو ستون به صف کردند .. یکی از آنها لباس نظامی به تن نداشت، ریشش سفید بود، ساعتی به دست راستش بسته بود، به دقت همه ما را برانداز می کرد و درحالی که بین ما در حرکت بود، چیزهایی را در دفترچه کوچکش یادداشت می کرد.

بعد از اندازه گیری قد و پرسیدن اسم و فامیل و سن و سال، تک تک از ما عکس گرفتند .. بعد از آن هم به ما خرما و آب دادند و بار دیگر همه را سوار اتوبوسی قرمز رنگ کردند .. یادم می آید، عمه ام صورتش را به شیشه اتوبوس چسبانده بود و درحالی که آخرین نگاه هایش را به روستایمان می انداخت، دعا می کرد که خدا به همه ما رحم کند.

بغل عمه ام روی صندلی نشستم .. یکی از خواهرانم بغلم و دیگری بغل عمه ام نشست .. یک باره به یاد مراد افتادم .. آرزو کردم، ای کاش یکی از این افراد مسلح وی باشد .. به این امید برگشتم تا نگاهی به اطراف و مردان مسلحی که آنجا بودند، بیندازم که یکباره عمه ام به بازویم زد و گفت:

این مرد کوتوله چی میگه .. میگه مردای مسلح مالک شما هستن و اجازه دارن هر تصمیمی درباره شما بگیرن .. شما رو بفروشن یا باهاتون ازدواج کنن .. راستی منظورش از برده و کنیز چیه؟

خرید و فروش زنان و دختران ایزدی

“اولین بازار عرضه و فروش زنان و دختران ایزدی اوایل اکتبر در یکی از کاخ‌های بزرگ شهر موصل برگزار شد که پیشتر از آن یکی از نظامیان بلند پایه ارتش عراق بود. در این حراج ۱۷ دختر و زن ایزدی در سنین مختلف فروخته شدند …

آن‌ها را در یک ردیف به صف کرده و به گردان شان پلاک‌هایی انداخته بودند که روی آن‌ها شماره‌هایی نوشته شده بود …

از شرم سرهای شان را به زیر انداخته بودند … پنجاه و دو مرد از نقاط مختلف مناطق تحت اشغال داعش مثل گرگ‌های گرسنه‌ای که در انتظار فرصت هستند تا شکار خود را تکه و پاره کنند، از آن‌ها دیدن کردند.

درخواست تعدادی از خریداران برای خرید مستقیم دو دختر ایزدی و عدم عرضه آن‌ها و انجام تشریفات عرضه و فروش به دلیل زیبایی خیره کننده‌ای که داشتند و بیم از افزایش تقاضا و بالا رفتن قیمت و عدم توان پرداخت قیمت آن‌ها، اعتراض تعدادی دیگر به این درخواست‌ها را به دنبال داشت و نزدیک بود به درگیری مسلحانه و نزاع خونین بین دو طرف منتهی شود و در حالی که دو طرف با صندلی‌ها به جان هم افتاده بودند، صدایی آن‌ها را به خود آورد…”

این داستان (واقعی) ادامه دارد…

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن
بستن