سیاسی و اجتماعیمعارف و اخلاق

اگر سپاه، شهید حاج قاسم سلیمانی و یارانش نبودند…(قسمت پنجم)

سه بار وارد اتاق شد و عمه ام را برانداز کرد و به آن مرد مترجم تاکید کرد که وی را می خواهد، لذا مرد مترجم چندین بار عمه ام را که رویش را به دیوار کرده بود، صدا زد و چون جوابی ندید، از میان زنان راهی به سمتش باز کرد تا این بار با قبضه تفنگش که آن را به شانه عمه ام می زد، صدا کند.

دیگر چاره ای نبود و عمه ام می بایست، پاسخ می داد، لذا خواهرم کلی را که در کنارش بود، نزد من فرستاد و با سختی و سنگینی از جایش بلند شد .. شکمش را بیرون داد و دست هایش را به کمر زد و نگاهی به آن داعشی مسن که خواستار او شده بود کرد.

آن مرد وقتی عمه ام را در این وضعیت دید، قدمی به عقب رفت و بعد از اتاق خارج شد .. نگاهی به زن ها و دخترهایی که اطراف مان بودند، کردم، خنده هایشان را به سختی کنترل کرده بودند .. در این اثنا کلی یک باره گفت:

– شکم عمه چقدر چاق شده

همین جمله کافی بود تا اتاق از خنده بترکد.. نگاهی دقیق تر به عمه ام کردم، همچنان سر جای خود ایستاده بود و دست به کمر داشت .. لباس آبی ارغوانیش از ناحیه شکم باد کرده بود .. شبیه زنی شده بود که پا به ماه است.

مراد خیلی زود متوجه شد، مسئولیت جدیدش که به توصیه عمویش به وی سپرده شده، بیش از آنکه به رسانه و ارتباطات مرتبط باشد، به ثبت نظرات و دیدگاه های چهار کارشناس عراقی، سوری و آلمانی و تهیه گزارش هایی از آنها جهت ارسال به والی نینوی مربوط است.

آنها تحرکات مردم موصل و وضعیت شهر را از طریق دوربین هایی که در نقاط مختلف و حساس شهر کار گذاشته بود، رصد می کردند و نتیجه مشاهدات خود را به اطلاع والی نینوی می رساندند.

این کارشناسان همچنین از تمام نقاط حساس و مهم شهر از جمله کلیساها، مساجد، مقابر و آثار تاریخی و باستانی هم دیدن کردند و در تمام این مشاهدات مراد نیز همراه آنها بود ..

در بسیاری از موارد آنها پس از دیدن محل یا نقطه مورد نظر دستور منفجر کردن آن را می دادند و پس از انفجار دوباره به آنجا باز می گشتند تا از ویرانه های برجا مانده عکس و فیلم تهیه کنند و این به شدت مراد را آزار می داد، اما مجبور بود، برای اینکه بفهمد، زنان و دختران ایزدی را کجا نگهداری می کنند، سکوت و با آنها همراهی کند.

پنج شنبه ها آن چهار کارشناس در یکی از دیوان های داعش جلسه ای برگزار می کردند تا مشاهدات یک هفته خود را در قالب یک گزارش تنظیم کنند و این به مراد اجازه می داد، از این دیوان به آن دیوان سرک کشیده و جویای وضعیت اسرا و کنیزهای ایزدی شود.

آن قدر در دیوان ها تردد کرده بود و پرس و جو کرده بود که همه او را می شناختند و سوال هایش شکی ایجاد نمی کرد ..

شب ها وقتی به خانه عمویش که یکی از اتاق های طبقه دوم کاخش را به وی اختصاص داده بود، برمی گشت و با خود تنها می شد، از طریق «وایبر» ساعت ها با پسر خاله اش «ضیا» درباره به نتیجه نرسیدن تلاش ها و جست و جوهایش صحبت می کرد.

پیگیری های امور اسرا و کنیزهای ایزدی باعث شده بود تا به او اجازه داده شود، در دو بازار عرضه و فروش زنان و دختران ایزدی حضور یابد ..

اولین بازار عرضه و فروش زنان و دختران ایزدی اوایل اکتبر در یکی از کاخ های بزرگ شهر موصل برگزار شد که پیشتر از آن یکی از نظامیان بلند پایه ارتش عراق بود.

در این حراج ۱۷ دختر و زن ایزدی در سنین مختلف فروخته شدند .. آنها را در یک ردیف به صف کرده و به گردانشان پلاک هایی انداخته بودند که روی آنها شماره هایی نوشته شده بود ..

از شرم سرهایشان را به زیر انداخته بودند .. پنجاه و دو مرد از نقاط مختلف مناطق تحت اشغال داعش مثل گرگ های گرسنه ای که در انتظار فرصت هستند تا شکار خود را تکه و پاره کنند، از آنها دیدن کردند.

درخواست تعدادی از خریداران برای خرید مستقیم دو دختر ایزدی و عدم عرضه آنها و انجام تشریفات عرضه و فروش به دلیل زیبایی خیره کننده ای که داشتند و بیم از افزایش تقاضا و بالا رفتن قیمت و عدم توان پرداخت قیمت آنها، اعتراض تعدادی دیگر به این درخواست ها را به دنبال داشت و نزدیک بود به درگیری مسلحانه و نزاع خونین بین دو طرف منتهی شود و در حالی که دو طرف با صندلی ها به جان هم افتاده بودند، صدایی آنها را به خود آورد ..

مرد نسبتا مسن و چاقی که ریش هایش تا شکمش می رسید و سر کچلی داشت وارد سالن شد و با فریادی بلند دو طرف درگیر را به خود آورد.

از شکل ظاهریش اینگونه برداشت می شد که دارای پست و مقامی است، آن دو مرد را به اتاقی که از آن بیرون آمده بود، فراخواند و خود کار فروش دختران و زنان ایزدی را در دست گرفت و با صدای بلند گفت:

–  حراج شماره یک، اسمش «هاله» است … سی سالشه … صاحبش قسم می خوره که هرکی اونو بخره، هم آسایش و آرامش روز رو داره و هم شب … قیمت پایه اش ۵۰ دلاره … کی خریداره …

به این ترتیب، اولین حراج برده های ایزدی به پایان رسید. موعد حراج دوم ۵ روز بعد از حراج اول بود.

با این تفاوت که مثل حراج اول چندان بزرگ و گسترده نبود و در یکی از سالن های کوچک کتابخانه عمومی شهر موصل برگزار شد و کسانی اجازه حضور در آن را داشتند که اولا صد در صد خریدار باشند و از قبل بلیط شرکت در حراج را تهیه کرده باشند.

در حراج دوم ۹ دختر ایزدی برای فروش عرضه شده بودند و قیمت هر یک از آنها ۲۰۰ دلار اعلام شد و از آنجا که شرط حضور خرید صد در صد بود، نام خریدار قرعه کشی می شد و این به شدت مراد را مضطرب می کرد که مبادا قرعه به نام وی بیفتد و او مجبور به خرید یکی از آنها شود.

اما خوشبختانه نه «فیروزه» جزو بردگان عرضه شده برای فروش بود و نه مراد برنده قرعه کشی آنها شد.

بازار برده فروشی داعش

موصلی که مراد حین تحصیل در ذهنش نقش بسته بود و از آن شور زندگی می بارید، با آنچه هم اکنون با چشمانش شاهد آن بود، تفاوت بسیار داشت. ده ها هزار نفر از مردم، به دلیل قوانین بسیار سختگیرانه داعش گریخته و به مناطق و شهرهای دیگر مهاجرت کرده بودند.

تمام آثار تاریخی و باستانی شهر نابود شده بودند، اما این پایان مصایب موصل نبود، چون داعش تغییراتی ریشه ای در ساختار و ترکیب اداری و اجتماعی شهر نیز ایجاد کرده بود. دیگر نام و نشانی از دادگاه های مختلف و دفاتر وکلا نبود و همه در دادگاه شرع خلاصه می شدند و همچنین مشاغلی چون روزنامه نگاری و خبرنگاری و ترانه سرایی و خوانندگی به طور کامل برچیده شد.

در حوزه تحصیلات دانشگاهی ادامه تحصیل در رشته هایی مانند هنرهای زیبا، موسیقی، حقوق، علوم سیاسی و زبان های خارجه ممنوع اعلام شد و در کلاس هایی که برای مابقی رشته ها برگزار می شد، جدایی جنسیتی اعمال گردید و تعدیلاتی هم در دروس انجام شد.

علاوه بر اینکه اشتغال زنان در خارج منزل ممنوع اعلام گردید و زنان هنگام خروج از منزل ملزم به استفاده از نقاب و همراهی با یکی از افراد ذکور خانواده شدند.

خدمات تلفن همراه متوقف شد و کشیدن سیگار و قلیان و اصلاح ریش و زیارت اهل قبور و برخی بازی های مردمی و کوچه خیابانی تحریم گردید. حالا دیگر مردان و زنان «حسبه» یا پلیس دینی داعش در جای جای شهر پراکنده بودند و بر خصوصی ترین و کوچک ترین امور زندگی مردم نظارت داشته و به اسم دین در آن دخالت داشتند.

بیش از یک سال از حضور مراد در صفوف داعش در موصل می گذشت.

از دیدن شکل و قیافه خود در آینه وحشت داشت، حالا او هم در ظاهر یکی از آنها شده بود، موهایی بلند و ژولیده و ریش هایی بلندتر از موها … طی این مدت حضورش در موصل به هر دری زده بود تا نام و نشانی از فیروزه به دست آورد، به در بسته خورده بود. کم کم داشت نا امید می شد و به این فکر افتاده بود که بهتر است، فیروزه را فراموش کرده و به روستایش نزد پدر بیمارش باز گردد.

روزهای تاریک موصل

آن روز صبح مثل روزهای دیگر مراد به همراه تیم کارشناسانی که آنها را همراهی می کرد، شاهد تحرکات و رفت و آمدهای غیر عادی کارمندان یکی از دیوان های اداری داعش بود که در آنجا حضور داشت، همه مثل اینکه کسی آنها را تحت پیگرد قرار داده و به دنبال آنهاست، درحال فرار بودند.

مراد با یکی از آنها نزدیک دستشویی برخورد کرد و دلیل این هرج و مرج را پرسید. آن مرد توضیح داد که «حاج خلیل … جغد شوم» از اولین ساعت آغاز کار به دیوان آمده و حتما خبرهای شومی با خود به همراه دارد.

حاج خلیل که به وی جغد شوم می گفتند، مسئول دایره ثبت اموات و مردگان داعش در عراق و سوریه بود و همه از وی مثل «عزرائیل» فرار می کردند.

مراد تلاش کرد با فرد دیگری در راهرو دیوان صحبت کند و اطلاعاتی در این زمینه بگیرد، اما بی فایده بود و همه فرار کرده بودند، وقتی به خود آمد، خود را در راهرو مقابل مردی مسن که با آرامش و طمأنینه راه می رفت، تنها دید.

حدس زد که این باید همان کسی باشد که موجب فرار همه شده و در یک نگاه حق را به کارمندان دیوان داد که از حاج خلیل فراری باشند، چراکه با نگاه تیز و غضبناکش و ابروهای پر پشتش به هر ببیننده ای القا می کرد که فردی سنگ دل و بی رحم است.

وی تنها کسی بود که ریش و سبیلش را می تراشید و کت و شلوار به تن داشت و کروات می بست.

همین که دو سه قدمی از مراد دور شد، ایستاد، برگشت و دوری زد … با تعجب مراد را برانداز کرد، مثل اینکه باورش نمی شد، کسی پیدا شده که از وی نترسد و از مقابلش فرار نکند.

حاج خلیل ماهی یک بار به دیوان مرکزی تبلیغات و اطلاع رسانی داعش در موصل می آمد تا لیست فوتی های ارسال شده از سوی عشایر روستاها و دیوان های شرع و حسبه و امنیت عمومی و بهداشت و سربازگیری استان نینوی را دریافت کند و بعد راه دیگر مناطق و شهرهای تحت تصرف داعش در عراق و سوریه را پیش می گرفت تا همین لیست ها را نیز از آنجا دریافت کرده و آنها را در دفاتر خود ثبت کند.

با دیدن حاج خلیل مراد فکری به ذهنش رسید … غافل از اینکه بیشتر از یک سال بود، این جغد شوم چشم به «فیروزه» داشت و در این مدت فیروزه حتی یک بار هم سرش را بلند نکرده بود تا به او نگاه کند یا به پرسش هایش پاسخ دهد.

وقتی چهره اش را به خاطر می آورد، ناخود آگاه به خود می گفت: «تو از همون زن هایی هستی که برای حفظ شرفت مرگ رو به جون می خری».

وقتی مراد با حاج خلیل در حیاط دیوان هم کلام شد، باران شروع به باریدن کرده بود، می خواست، نگاهی به دفاتر مرگ و میر آن جغد شوم بیندازد، شاید نام فیروزه را در آنها پیدا کند.

صحبت با حاج خلیل خیلی سخت تر از آن بود که مراد تصور می کرد، دست و پایش را گم کرده بود، تلاش می کرد، هر طور شده خود را جمع و جور کند، اما بی فایده بود، خوشبختانه قبل از اینکه حرفی بزند، جغد شوم باب صحبت را باز کرد و از مراد پرسید:

– تازه واردی؟

– نه چندان … قبلا دانشگاه موصل درس می خوندم

– مردم می دونن کارم چیه و معمولا ازم وحشت دارن، تو …

مراد حرف او را قطع کرد و گفت:

– ثبت مرگ و میر هم یک شغل است و جای ترس نداره

– اما مردم چنین دیدگاهی ندارن

حالا دیگر باران به شدت می بارید، مراد بدون اینکه به حرفی که می خواهد بزند، فکر کند، گفت:

– اجازه می دین، نگاهی به دفاتر ثبت مرگ و میرها توی یه سال اخیر بندازم

************

شانس با من و عمه و خواهرانم این بار یار بود و همچنان با هم بودیم. مردان مسلح بسیاری از زنان و دخترانی که با ما به اسارت گرفته شده بودند و یا از روستاها و مناطق دیگر آورده می شدند، را پسند کرده و با به عنوان کنیز و غنیمت جنگی با خود بردند.

ما مانده بودیم و سه پیر زن که برای انجام کارهای خدماتی زندان «بادوش» موصل از جمله پخت و پز و تمیز کردن زندان و تر و خشک کردن زخمی ها که برخی مواقع به آنجا آورده می شدند و شستن لباس ها به آنجا منتقل شدیم.

وقتی به زندان رسیدیم، ما را به دو گروه مجرد و متاهل تقسیم کردند. متاهل ها مسئولیت پختن غذا و شستن لباس ها و تمیز کردن سلول ها و راهروها و دستشویی ها را برعهده داشتند و مجردها نیز موظف بودند، غذای زندانیان و مجروحان و نگهبانان و نظامیان را به آنها برسانند و در موارد نیاز به عنوان دستیار پزشک در کنار پزشکانی که مداوای مجروحان و بیماران را انجام می دادند، باشند و در نبود آنها نقش پرستار را ایفا کنند.

زنان و دختران ایزدی در زندان‌های داعش

خشنونت های جنسی داعش

“زینب بانگورا نماینده دبیرکل سازمان ملل متحد در امور مربوط به خشونت‌های جنسی در مناطق مورد منازعه می‌گوید که در سفر خود به عراق نسخه‌ای از سندی را به دست آورده که شامل هزینه‌های مربوط به فروش گروگان‌های زن است که در میان عناصر داعش دست به دست می‌شوند.

بانگورا می‌افزاید این زنان مانند بشکه‌های بنزین در بازار به فروش می‌رسند، به گونه‌ای که حتی پنج یا شش مرد می‌توانند یک دختر را خریداری کنند.نماینده دبیرکل سازمان ملل متحد می‌افزاید که عناصر مسلح داعش در برخی از موارد دختران ربوده شده را با دریافت هزاران دلار به خانواده‌های شان پس می‌دهند.

بانگورا جزئیات زیادی در رابطه با تجارت برده در عراق و سوریه فاش کرده و نوشته در این رابطه اولویت به سرکردگان داعش داده می‌شد و آنها در درجه اول می‌توانستند دختران مورد نظر خود را از میان گروگان‌ها انتخاب کنند.

وی افزود که گروگان‌هایی که هیچ کس آنها را انتخاب نمی‌کرد، در یک مزایده علنی در برابر ساکنان ثروتمند مناطق تحت سلطه داعش به فروش می‌رسیدند.بر اساس سندی که به دست نماینده دبیرکل سازمان ملل متحد رسیده است، قیمتی که برای دختران نوجوان تعیین شده بود، ۱۲۴ دلار بوده است.

زنان بین ۲۰ تا ۳۰ سال حداکثر با ۸۰ دلار و زنان بین ۳۰ تا ۴۰ سال با قیمت ۶۰ دلار به فروش می‌رسیدند. زنان بین ۴۰ تا ۵۰ سال سن نیز با قیمت ۴۰ دلار فروخته می‌شدند.

به گفته زینب بانگورا هزاران نفر از زنان و نوجوانان در طول مبارزات به دست عناصر مسلح تروریست می‌افتادند و داعش اغلب قربانیان را در بازار به فروش می‌رساند و برخی از آنان را نیز به مبارزان خود تحویل می‌دادند که شدیدترین تجاوزهای جنسی ضد این افراد اعمال می‌شد.

در سال ۲۰۰۶ روزنامه انگلیسی دیلی میل نوار ویدئویی و مجموعه‌ای از تصاویر را منتشر کرد که نشان دهنده رفتار گروه تروریستی داعش با یکی از زندانیان زن در منطقه منبج سوریه بود. این ویدئو بعد از آزادسازی شهر مذکور از مراکز تحت سلطه داعش به دست آمده بود.

این روزنامه همچنین در یکی از گزارش‌های اخیر خود تصاویری از جنایت‌های داعش ضد زندانیان زن در یکی از زندان‌های  گروه تروریستی داعش منتشر کرده است. برخی از زنان نمایش داده شده در این تصویرمملو از خون بودند و برخی از آنان در میان تعفن موجود در کف زندان‌ها رها شده بودند.

در این زندان همچنین ابزارهای شکنجه وحشیانه و مواد مخدر و وسایل جلوگیری از بارداری و محرک‌های جنسی کشف شد.

شبکه سی ان ان آمریکا در اکتبر گذشته داستان یک دختر آمریکایی با نام سامانتا الحسانی و بلاهایی که گروه تروریستی داعش بر سر وی آورده‌اند را منتشر کرده است. این دختر نوجوان از بازار خریداری می‌شود و مورد تجاوز به عنف قرار می‌گیرد.

سامانتا می‌‌گوید که عناصر داعش گروهکی معتاد به مواد مخدر هستند که هیچ پناهگاهی ندارند و به بهانه دین تلاش دارند دولتی برای خود دست و پا کنند.

شبکه فرانس ۲۴ در گزارشی می‌نویسد که یک کارشناس آمریکایی متخصص در زمینه روانشناسی سیاسی معتقد است که بیشتر عناصر افراطی فریب خورده که از طریق ترکیه داوطلب پیوستن به گروه تروریستی داعش در سوریه و عراق شده بودند، انگیزه های دنیوی داشتند که اساساً مرتبط با انگیزه‌های شهوانی و ماجراجویی و تحریک آنها بوده است.

بررسی فتاوای تکفیری و دیدگاه‌های افراط گرایانه شیوخ و دار الافتای داعش نشان می‌دهد که آنها همچنان توهمات خود را به خورد عناصر داعش می‌دهند و وعده‌های عوام فریبی را مبنی بر ورود به بهشت موعود و پذیرایی از آنها توسط حورالعین در صورت شهادت مطرح می‌کنند.

خبرگزاری رویترز در روز ۲۸ فوریه ۲۰۱۷ گزارشی را منتشر کرد که مجموعه ای از نامه‌ها از مناطق آزاد شده موصل در آن منتشر شده بود. یکی از این نامه‌ها، نامه نوجوان ۱۵ ساله‌ای بود که برای خانواده اش نوشته بود و از آنها خواسته بود که برای مرگ وی ناراحت نشود.

او در این نامه تاکید کرده بود: از شما خواستم که مراسم ازدواج برای من برگزار کنید، اما شما این کار را نکردید، به خدا قسم من با ۷۲ نفر از حور العین ازدواج خواهم کرد.”

غیر از ما «شیرین» هم به زندان بادوش منتقل شد … او را به سلول انفرادی انداخته بودند و به دستور «امیر صحرا» مسئولیت رسیدگی به او، به دلیل زخم هایی که طی حمله آن دو مرد مسلح داعشی برداشته بود و همچنین شکستگی پایش به یک پزشک پاکستانی محول شده بود که روزی دو بار صبح و عصر او را ویزیت می کرد.

بعد از یک هفته التماس به «ابو عایشه العفری»، مسئول زندان و به توصیه آن پزشک پاکستانی که درخواست یک دستیار زن کرده بود تا در رسیدگی به شیرین و دادن غذا به او کمک کند، اجازه ملاقات با شیرین را به من دادند.

وضعیت اسفباری داشت … در نگاه اول مثل یک بچه قنداق پیچ بود، چراکه جراحت های بسیاری برداشته بود و اغلب نقاط بدنش را باند پیچی کرده بودند، حتی نیمی از صورتش هم باند پیچی بود و با یک چشم می دید.

او را که دیدم، بی اختیار اشک هایم جاری شد و با صدای بلند شروع به گریه کردم … شیرین با اینکه صدایش خیلی بی رمق و خسته نشان می داد، اما با همان مهربانی و عطوفت از من خواست، برای گذشته گریه نکنم، چیزی که رفته باز نمی گردد، به جای آینده و راه حلی برای وضعیت خودمان باشیم.

بعد رو به من کرد و گفت:

– ازت خواهش می کنم، کاری کن پاک بمونم

من با تعجب نگاهی به او کردم … بعد شروع به وارسی لباس ها و رختخوابش کردم که اگر جایی خون آلود و کثیف است، را تعویض کنم … او که متوجه شده بود، منظورش را نفهمیده ام، دستم را گرفت، به طرفش خم شدم، در گوشم به آرامی گفت:

– امیر صحرا دستور مداوای منو داده تا کنیز اون بشم …بعد از بهبود باید نزدش برم … ازت می خوام، کاری کنی، خوب نشم

– چطور می تونم این کارو کنم

– منو بکش

*************

این داستان (واقعی) ادامه دارد…

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن
بستن