خاطرات دفاع مقدسمعارف و اخلاق

برادران شهیدی که به فاصله کمتر از یکماه در جبهه به شهدا رسیدند/ برادران پالیزبان

رهبرم جان بخواهد…

برادران شهیدی که به فاصله کمتر از یکماه در جبهه به شهدا رسیدند

برادران شهیدی که به فاصله کمتر از یکماه در جبهه به شهدا رسیدند/ برادران پالیزبان
برادران شهیدی که به فاصله کمتر از یکماه در جبهه به شهدا رسیدند/ برادران پالیزبان

💗شهید محسن پالیزبان

💥 وی در سال ۱۳۳۷ در جنوب غربی تهران در خانواده ای مذهبی دیده به جهان گشود پدرش نام وی را محسن نهاد تا در دامن مادر واقعا محسن بار بیاید. وی با شیر مادری که عاشق سیدالشهداء و اهل بیت پیامبر بود ارتزاق میکرد و از این لحظه ها بود که در رگ و پی وی عشق به خاندان پیامبر ایجاد گشته و از این کودک چنین فردی ساخته شد…

💥 محسن از همان اوان کودکی علاقه وافری به مکتب سرخ تشیع داشت چرا که با علاقه خاصی در همان سنین کودکی اصول و فروع دین و نام تک تک امامان و نماز و قرآن را در کنار پدرش که سخت عشق به اسلام داشت فرا گرفت…

💥در دوران دبستان فردی از هر جهت ممتاز و شایسته بود بطوریکه چندین بار از طرف اولیای مدرسه مورد تشویق و تجلیل قرار گرفت و هدایای دریافت کرد….

لکن نبوغ او از زمانی که به دبیرستان رفت آغاز گشت هنگامی که پای به دبیرستان گذاشت تغییر محسوسی در رفتارش پیدا گشت بیشتر اوقات خود را در اتاق کوچکی در بالای خانه صرف مطالعه کتاب میکرد و کم کم علاقمند به کتاب گشته و با همان پول توجیبی مختصری که از مادر می گرفت که خرج راه مدرسه بود خرج های دیگر نمی کرد تا بتواند کتاب بخرد و از زمانی که به مطالعه پرداخت استعدادها و روحیات نهفته وی آشکار گشت لکن دوست نمی داشت کسی بداند که او چه میکند لذا بیشتر کارهایش را در همان اتاق کوچک بالای خانه انجام میداد شبها تا نیمه شب بیدار بود کتاب می خواند در نیمه های شب نماز می خواند راز و نیاز می کرد بدون آنکه کسی بفهمد…

💥شهید محسن پالیزبان فردی بسیار خوش اخلاق بود کمتر اتفاق می افتاد که با افرادی برخورد کند و کسی شیفته وی نگردد. در میان دوستان و همسالانش یک الگوی واقعی بود.

الگوی اخلاق و تقوا. به عبادت و راز و نیاز با معبودش علاقه وافری داشت هنگامیکه همه در خواب بودند وی با سوز و گداز عاشقانه اش با معبودش راز و نیاز میکرد که این جریانات را چندین بار مادر شهید نظاره گر بوده و گاهی آنچنان محو میشد که درس و کارهای مدرسه را فراموش می کرد که وقتی مادرش به او گوشزد میکرد که درسهایت را فراموش نکنی در جواب میگفت که مادر خسته شده ام برای رفع خستگی و گرفتن روحیه مجدد به اینکار مشغولم … وی با چنین روحیه ای دیپلم گرفت که انقلاب آغاز گشت. در همان اوان فرد فعالی بود لکن نمی گذاشت که احدی از کارهای او با خبر گردد….

💥 در اولین محرم انقلاب که همه شبها با ندای الله اکبر لرزه بر اندام طاغوت و طاغوتیان می انداختند وی نیز در این برنامه سهم بسزائی داشت.

هنگامیکه همه برادارانش در ساعات حکومت نظامی به فرمان رهبر و به جهت انجام راهپیمائی های شبانه به بیرون می رفتند وی شبها خانه می ماند که محله را به تحرک وا دارد و شبها به پشت بام رفته با ندای ملکوتیش همه را به تحرک و هیجان وا می داشت و بدین طریق انقلاب پیروز گشت…

💥 محسن مدتی را به پاسداری از مراکز مهم و حساس شهر همراه دیگر برادرانش پرداخت. بطوریکه هر ۴۸ ساعت یکبار بخانه می آمد و شاید در این ۴۸ ساعت ۲الی۳ساعت همانطور که نشسته بود می خوابید و استراحت می کرد و دوباره می رفت…

یکی از آثارش که به یادگار مانده اش در مسجد الهادی, تاسیس کتابخانه باتفاق شهیدان سرافراز و رحیمی بود…

در آن هنگام نه خواب داشت و نه خوراک اما کسی نمی دانست که وی چه می کند بعدها که خواهرانش درهمان کتابخانه خدمت می کردند.

💥پس از مدتی برای ادامه تحصیل عازم هند شد و مدتی را هم که در هند بسر برد…

بسیار جالب و بیاد ماندنی است بطوری که آثار بسیار ارزنده و جالبی از خود بیادگار گذاشت…

چنان که یکی از دوستان بسیار صمیمی او در هند می گفت وی در آنجا نیز الگو و سمبل بود و آنچنان ماهرانه کار می کرد و جلوی فعالیت های منافقین و کمونیستها را می گرفت که همه انگشت به دهان مانده بودند و متعجب، لکن چون همیشه سعی می کرد که کارش تنها برای خدا باشد او خیلی ناشناخته ماند بطوریکه بعد از شهادتش بود که طبق گفته یکی از برادران انجمن اسلامی، تازه همه افسوس می خوردند که وی که بود؟ و چه میکرد و حال چه کسی جایش را پر می کنه؟

آری او آنچنان معتقد به ولایت فقیه بود که می گفت: اطاعت از ولایت فقیه یعنی اینکه اگر به من بگوید خود را از پشت بام به زمین پرتاب کن اگر چه همه خلاف عمل کنند من چنین می کنم…

💥او با چنین تفکری در حال تحصیل بود که جنگ آغاز شد و طی تلگرافی که خانواده برایش فرستاد هجرت را آغاز کرد با توجه به اینکه همسرش باردار بود و همه دوستانش مخالف با آمدنش بودنند و از او خواستندکه بماند قبول نکرد و طبق اظهارات همسرش، کتابخانه اش و دعای عهدی را که هر روز می خوانده و قسمتی از آن را … «فاخرجنی من قبری موتزرا کفنی شاهدا سیفی» نوشته و بر کتابخانه نصب کرده بود نشان داده و به دوستانش گفته اینها را برای چه می خواندیم

اکنون باید نشان دهیم… او می گفت, درس دیگر برای من اهمیتی ندارد آنچه که مهم است فرمان رهبرم می باشد و سپس عازم تهران گشت و بعد از رسیدن به تهران فقط یک روز در کنار خانواده ماند و فردای آنروز عازم جبهه گشت طبق اظهارات تمامی همسنگرهایش، آنجا نیز نمونه و سمبل بود…

و با صحبت هایش دوستانش را توجیح و آماده حمله برای دشمن می کرد… و طبق گفته آیت ا… حیدری یکی از نمایندگان مجلس خبرگان، شهید محسن همیشه نمونه بود و نیز می فرمودند : من یک شب با شهید محسن پالیزبان بودم او آن شب با رفتارش چنان عشقی در من ایجاد کرد که من همان شب فهمیدم که او کیست…

آری او همان بود که در ۱۵ آذر سال ۵۹ با فدا کردن جانش و خون سرخش چگونه عاشق بودن و چگونه الگو بودن در تاریخ تشیع را به همه دوستانش درس داد…

برادران شهیدی که به فاصله کمتر از یکماه در جبهه به شهدا رسیدند/ برادران پالیزبان
برادران شهیدی که به فاصله کمتر از یکماه در جبهه به شهدا رسیدند/ برادران پالیزبان

💓ابراهیم پالیزبان

💥در تاریخ ۳۰/۴/۵۷ بود که من و ابراهیم ازدواج کردیم و درست یکماه و هفده روز مانده بود به هفده شهریور که در این مدت اکثر شبها ایشون حدود ساعت ۹ الی ۱۰ از خانه بیرون می رفتند برای تهیه نوار و اعلامیه از امام و بعد بوسیله دوستان و آشنایان تکثیر و پخش می نمودند و این کار هر شب ایشون بود…. تا روز هفده شهریور گذشت آن جمعه سیاه که البته ما در آن روز تهران نبودیم…

💥ابراهیم این مدت را مرتب دنبال نوارها و اعلامیه هائی که امام از پاریس می فرستادن بودند تا روز شکوفائی (هفده شهریور) که باید بگویم ایشون کارمند بانک سپه شعبه مرکزی بودند برای مدت یکسال بعد از سرویس کار بانک به خانه می آمدند و سپس به مسجدی که در نزدیک منزلمان بود ( مسجد الهادی) بود فعالیت می کردند .

شب هنگام به اتفاق پنج تا اخوی خود و دوستان دیگر به محل استادیوم ورزشی یکصد هزار نفری که در اتوبان کرج بود می رفتند و تا صبح پاسداری می نمودند حدود یکسالی به همین صورت گذشت تا اینکه امام می خواستند که به ایران تشریف بیاورند که بطور پی در پی سه دفعه سفرشان به تاخیر افتاد تا امام به ایران تشریف آوردند…

ابراهیم هر سه باری که امام خواستند تشریف بیاورند هر بار حدود دو روز انتظامات بهشت زهرا را به عهده داشت تا اینکه امام آمدند و بعد از آن که مساجد محل جوانان مورد اعتماد و لایق را برای نگهداری این انقلاب و حفاظت شهر در شبها تشکیل دادند…

💥ابراهیم در مسجد الهادی(ع) سرپرستی نیروهای بسیج را به عهده گرفت و شبها مدت یکسال و اندی پاسداری می داد و بعد هم یک گروه مقاومت ۲۲ نفری مسجد را با سرپرستی خودش تشکیل داد…

بعد از اینکه امام دستور انجمن های اسلامی را در موسسات و ادارات داد ابراهیم اولین کسی بود که انجمن اسلامی بانک سپه را تشکیل داد و به دنبال این کار با فرمایش امام که شورا پاکسازی در ادارت و موسسات باید تشکیل شود ابراهیم را جزء هیئت پنج نفری شورا پاکسازی کانون بانک ها انتخاب کردند و با دکتر چمران همکاری نزدیکی در رابطه با پاکسازی سازمان جغرافیایی و لیست اسامی ساواکی ها در بانک را داشتند…

💥 در سال ۵۸ که زلزله طبس رخ داد ایشون با سه نفر دیگر از همکاران بانکی خود در خصوص بانک به آنجا رفتند و در سال ۵۸ که دقیقا خاطرم نیست در چه تاریخی هفته معلولین بود ایشون مدت یک هفته در هتل هپلتون خدمتگزاری این عزیزان را به عهده داشت و خلاصه اینکه او در بیست و چهار ساعت بیشتر اوقات را با دل و جان برای این انقلاب خدمت می کرد…

💥 بالاخره در تاریخ ۴/۷/۵۹ قدم به میدان حق علیه باطل نهاد و رفت که با ایثار و فداکاری به امام خمینی لبیک گوید و سرانجام در روز ۸/۱۰/۵۹ در جبهه مهران در حال وضو ساختن, که کمتر از یکماه از شهادت برادرش شهید محسن در حین وضو گرفتن بود, در همان جبهه کنجان چم به فوز عظیم شهادت رسید و به مهمانی خدای خود رفت…
راوی: همسر وخانواده شهیدان پالیزبان

منبع: کتاب فاتحان قله های عاشقی, ناصر کاوه

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن
بستن