خاطرات دفاع مقدس

حاجی بخشی

پسر #حاجی_بخشی تعریف می کرد:
توی یکی از دیدارها که رزمنده ها خدمت امام رفته بودند من هم همراه پدرم بودم توی #حسینیه_جماران مملو از جمعیت بود
#امام وارد حسینیه شد و همه ایستاده شعار میدادند و امام هم دستش رو برای #رزمندها تکون میداد… امام روی صندلی نشست و قبل از اینکه صحبت هاش رو شروع کنه #حاجیبخشی از جا بلند شد و شروع کرد شعار دادن
ماشاالله…حزب الله
بسیجیها…حزب الله
سپاهیا…حزب الله
ارتشی ها …حزب الله
و همه حسینیه به وجد اومد و امام عزیز هم از اون بالا به جمعیت نگاه میکرد.
حاجی گفت: کجا میرید… همه گفتند:👇 #کربلا
باکی میرید..#روح_الله
حاجی گفت: مارم ببرید
همه یکصدا گفتند جا نداریم
اینجا بود امام بزرگوار شروع کردن خندیدن
و حاجی بخشی هم رو به امام در حالیکه دست به محاسن سفیدش میکشید.
گفت آقاجان: ببین این جوونها من پیرمرد رو اذیت میکنند…😜👌

#حاجی-بخشی: آتش گرفتن ماشین # حاحی-بخشی, در اثر اصابت گلوله توپ به ماشینش و شهادت دامادش
“جانباز شهید نادری” در #شلمچه- کربلای- پنج

 شهید جانباز, نادر نادری… داناد حاجی بخشی که در ماشین👆 میان آتش در مقابل چشمان حاجی بخشی به اتفاق دو نفر دیگر , در سه راهی شهادت در شلمچه به شهادت رسیدند.💥

حاج ذبیح الله #بخشی زاده، «شیرمرد جبهه ها» در ایران خیلی معروف بود اما  در خارج از ایران معروف تر و مشهور تر بود… ۱۳ دی ماه ۹۰ وقتی خبر مرگ حاجی منتشر شد، روزنامه کریستین ساینس مانیتور در باره حاج بخشی نوشت: «فدایی ریش سفید ایرانی، بیش از نیم قرن جلودار و هسته تمامی اقدامات انقلاب و یا راهپیمایی های حمایت از نظام  بوده است.»
حاج ذبیح الله بخشی زاده مرد جنگ بود. مرد روزهای سخت. مردی که در سخت ترین شرایط جنگ کنار رزمنده ها ایستاد و با شعارهای حماسی خود به آنها روحیه داد… حاج بخشی «بمب روحیه» بود. مرد مقاوم و اسطوره ای که قلبش تا آخرین لحظه به یاد رزمندگان تپید…

💥مرد کار
وقتی ماشین انگلیسی ها، پدرش را زیر گرفت و پایش را شکست، حاجی هفت سال بیشتر نداشت. بیچاره پدرش سر همان تصادف از دنیا رفت و ذبیح الله یتیم شد. خانواده، نان آور می خواست. فکری به سرش زد… دست شکرالله (برادرش ) را گرفت و هر دو رفتند سراغ آب فروشی. از آب انبار اب می آوردند و به راننده کامیونها می فروختند. دو برادر سن و سالی نداشتند اما نان آور خانواده و کمک خرج مادر بودند.

💥الفبای مبارزه
سر پر شوری داشت .اهواز که بود الفبای مبارزه را ابتدا از ایت الله علم الهدی آموخت. بعد خورد به پست گروه فدائیان اسلام و نواب صفوی. فدائیان خیلی زود حاجی را به جمع شان راه دادند بسکه جربزه داشت. از شهید نواب خیلی چیزها یاد گرفت. به ویژه «درستی، قاطعیت و تصمیم گیری» را. هنوز یادگیری الفبای مبارزه را تمام نکرده بود که حوصله اش سر رفت و برای دست گرمی دو بار مجسمه شاه را در محله راه آهن آورد پایین و سر اسب مجسمه شاه را برد قهوه خانه حسین ترک تا دوستانش را بخنداند.

💥جنگ تن به تن
دست شان خالی بود. اوایل جنگ در سوسنگرد نه اسلحه داشتند و نه فشنگ. با دست خالی می جنگیدند. بنی صدر ملعون دستور داده بود که به بچه های سپاهی حتی یک فشنگ هم ندهند. حاجی، شبها پشت بام خانه ها کمین می کرد و اسلحه عراقی ها را می گرفت و بعد با همان اسلحه به حساب شان می رسید. بعضی وقت ها هم احتیاجی به تفنگ نداشت ، تن به تن می جنگید ، بسکه پر زور و قوی پنجه بود.

💥سه راهی عشق
گیر کرده بودند . گذشتن از سه راهی که بچه ها اسمش را “سه راهی مرگ” گذاشته بودند ، کار حضرت فیل بود. هر جنبنده ای که از آنجا رد می شد، عراقی ها می فرستادند هوا. به اصطلاح نیروها “کپ” کرده بوند. یکدفعه صدای بلندگوی ماشین حاجی بخشی آمد. گفتند : اگر ماشین حاجی بیایید آن را هم می زنند. همین طور شد. گلوله مستقیم تانک  از شیشه جلو رفت داخل ماشین. موج انفجار حاجی را پرت کرد بیرون اما همراهانش در میان آتش گیر کردند و مقابل چشمهای گریان حاجی سوختند و آسمانی شدند. یکی از همراهان، نادر نادری بود، داماد حاجی!

کی خسته است؟

دشمن پاتک کرده بود. هواپیماها از هوا، تانک ها از زمین و توپ ها از راه دور، عرصه را بر بچه ها تنگ کرده بودند. صدام به ژنرال ماهر عبدالرشید دستور داده بود که هر طور شده فاو را از دست ایرانی ها بگیرد. شرایط به قدری شخت بود که حتی جانشین لشگر هم تانک شکار می کرد. فشار دشمن روحیه بچه ها را ضعیف کرده بود. از زمین و آسمان گلوله می بارید.  ناگهان حاجی بخشی از گرد راه رسید با همان پاترول و بلندگوی معروفش. از راه نرسیده شعار داد: «کی خسته است؟» بچه ها جان دو باره گرفتند و فریاد زدند: «دشمن».

💥بمب روحیه
“بمب روحیه” بود ,حاجی وقتی دید: «برای بچه ها (رزمندها) ، روحیه از مهمات خیلی بهتر است.» شروع کرد به شعار دادن و شعر  حماسی خواندن. «ماشاالله ، حزب الله». بعد پخش شیرینی و شکلات. ماشین معروفش را در تهران یا کرج از مهمات (بخوانید شیرینی و شکلات) پر می کرد و می برد جبهه. این کار حاجی به قدری در روحیه رزمنده ها تاثیر داشت که صدام ۲۵۰ هزار دینار عراقی برای گروگان گیری حاجی جایزه تعیین کرده بود تا حاجی بخشی را زنده بگیرند و تحویل دهند. حاجی بیدی نبود که به این بادها بلرزد. دلش قرص تر از این حرف ها بود…

💥تدارکاتچی
مسئول تدارکات لشکر نبود اما خودش به تنهایی یک لشکر بود. خودش را به آب و آتش می زد تا وسایل مورد نیاز بچه های لشکر را تامین کند. پیرمرد از گردن کج کردن پیش مسئولان ابایی نداشت. برای رزمنده ها حاضر بود هر کاری بکند. برای گرفتن وسایل هم شیوه خاص خودش را داشت. گاه ریش گرو می گذاشت. گاه خواهش می کرد و گاه با شیرین کاری های خاصی وسایل می گرفت.
ریش پیر مرد پیش خیلی ها حرمت داشت.
می گفت: «برای خاطر این بچه ها گردنم را کج می کردم. از کارخانه دارها، از آدم های معروف، کمک می گرفتم. شما چهار تا آجیل و بیسکویت و عطر را نبینید که من خودم می آوردم و به بچه ها می دادم. تازه پول این جنس ها اکثر با خودم بود. کمک اصلی، گونی گونی برنج و … که از تهران بار می کردند و به جبهه می فرستادند و اگر خدا قبول کند باعث و بانی آن ها من بودم…»

💥ماشاء الله ،حزب الله
اوضاع بهم ریخته بود و تعریف چندانی نداشت. عملیات والفجر ۴ تازه شروع شده بود. هیچکس دل و دماغ درست و حسابی نداشت.دز روحیه ها پایین بود. ناگهان سر و کله یکی پیدا شد که بلند داد می زد: «ماشاء الله ،حزب الله »… باز هم حاجی بخشی بود. در حالی که بین بچه ها «نقل و نبات»! پخش می کرد فریاد می کشید: «کی خسته است؟» بچه ها هم جواب می دادند : «دشمن». حاجی به قدری شعار داد و انرژی پخش کرد که صحنه عوض شد و بچه ها جان گرفتند…

 

💥علمدار
پرچم معروف حاجی، مثل خودش پر ماجرا بود. هر جا می رفت پرچم معروفش را هم با خودش می برد حتی در سفر مکه…
«توی سفر مکه خواستم با آب زمزم بشورمش! شهید دستواره گفت: حاجی نمی شود.گفتم من می برم. پرچم را بستم و چوب پرچم را عصا کردم و خودم را زدم به کوری تا رسیدم به در. شرطه ها گفتند: چشم ندارد! خلاصه رفتم تو و سریع پرچم را با آب زمزم شستم. روی خانه خدا هم انداختم. »

💥به یاد رضا
مثل همیشه داشت میان رزمنده ها مهمات!(بخوانید شیرینی و شکلات) پخش می کرد و با شور و حرارت همیشگی شعار می داد و رجز می خواند. عملیات کربلای ۱۰ بود در پنجوین که خبر دادند: «حاجی پسرتون، محمدرضا شهید شده». همین که خبر را شنید، خم به ابرو نیاورد و گفت:«عیب ندارد، شما همه پسران من هستید»…
بعد از کیسه، یک مشت شکلات برداشت و فریاد کشید: «کی خسته است؟» بچه ها این بار با صدای بلند جواب دادند: «دشمن».

💥مرد شکلاتی
از بس نازنین و بی غل و غش بود که هر کسی یک جوری صداش می کرد. بین بچه های جبهه به «حاجی شکلاتی» ، «حاجی عطری» ، «حاجی گلابی» معروف بود.
بعضی ها هم حاجی بخشی را « پدر وتو» صداش می کردند از بس که در سخنرانی ها و نطق های آتشین اش به شورای امنیت و حق وتو اعتراض می کرد و گیر می داد. حاجی یک اسم داشت و ده ها لقب.
به قول ظریفی: «حاجی یک نفر بود اما وقتی می آمد انگار یک تیپ و لشکر آمده». به راستی که پیر مرد یک لشکر بود. یادش بخیر.

💥حسرت شهادت
بعد از جنگ پیر مرد حسرت روزهای جبهه و شهید نشدن را می خورد اما حسرت گذشته اش را نمی خورد بلکه به آن افتخار می کرد و می گفت: «خدا می داند من از گذشته ام پشیمان نیستم. اگر دوباره به دنیا می آمدم و اگر انقلاب و جنگی بود، همین کارهایی را می کردم که در طول این سال ها کردم. مخصوصا خیلی حسرت جنگ را می خورم… من به گذشته ام افتخار می کنم. چون برای سرزمینم بود، برای اسلام بود، برای خدا بود و خلق خدا که می دانم خدا این خلق را هم خیلی دوست دارد. شما به مردم بگویید،‌ برای شان بنویسید که حاجی بخشی چیزی جز خدمت در نظر نداشت…»

 

حاجي بخشي که بود؟
حاجی بخشی یکی یکدانه بود و تکرار شدنی نیست. بعد از جنگ هم سعی کرد روی پای خودش باشد و با آنکه سن و سالی از او گذشته بود به شدت تلاش و کوشش می کرد…

💥۹ساله بود که یک افسر انگلیسی در اهواز دوستش را کشت و او به روحانی محل گفت: من او را می کشم! می دید آمریکایی ها با دینامیت از رودخانه ماهی می گیرند… اعتمادشان را جلب کرد و مقدار دینامیت از آنها گرفت و افسر انگلیسی را به درک فرستاد…

💥در ماجرای کودتای آمریکایی ۲۸ مرداد سال ۱۳۳۲، به طرفداران آیت الله کاشانی و گروه نواب صفوی پیوست و از همانجا مبارزه با رژیم طاغوت را آغاز کرد. یک بار که مامورین ساواک در تعقیبش بودند پول های جیبش را در خیابان ریخت. مردم برای جمع کردن هجوم آوردند و راه ماموران سد شد!…

💥سخنرانی هایش هم هیجان انگیز و سیاسی بود و در آنها به اوضاع جهان اعتراض می کرد. بیشتر اعتراضش هم نسبت به سازمان ملل، شورای امنیت و بویژه حق وتو بود. دستهایش را در هوا تکان می داد و با فریاد از ظالمانه بودن حق وتو می گفت و اینکه تنها پنج کشور مستکبر جمع شده و این بساط را برای خودشان درست کرده اند. روزی چند بار در مورد حق وتو سخنرانی می کرد و از جمع های چهار پنج نفره هم نمی گذشت. طوری شده بود که بین بچه ها به «پدر وتو» معروف شده بود.

💥حنا بندان
در والفجر۴ در سال ۶۲ در منطقه عملیاتی کانی مانگا عملیات ناهماهنگ و اوضاع بهم ریخته شده بود و همه دلهره و اضطراب داشتند و هیچکس دل و دماغ نداشت…
ناگهان یک نفر پیدا شد که داد می ز👇
«ماشاء الله حزب الله». یک گلاب پاش دوشی داشت و همینطور که شعار می داد، بین بچه ها شکلات پخش می کرد. فریاد می کشید؛
«کی خسته است؟» و بچه ها جواب می دادند؛ دشمن! خلاصه صحنه عوض شد و بچه ها حسابی روحیه گرفتند.

💥ظاهراً یک نفر بود اما وقتی می آمد انگار یک تیپ و لشگر آمده است. همه را به وجد می آورد… با آن شکل و شمایل و شعارها شب عملیات با یک پاتیل حنا می آمد و دست و پای همه بچه ها را حنا می بست. مثلاً شب عید سال ۶۴ عملیات بدر بود. همان ابتدای کار یک تعدادی شهید شده و بچه ها از نظر روحی خیلی خراب بودند. یک دفعه حاجی بخشی با کلی حنا و شعار آمد. فریاد می زد:👇
کجا می رید؟ بچه ها جواب دادند کربلا.
حاجی گفت: منو می برید؟ بچه ها: نه! جا نداریم! و حاجی با شوخی و خنده دنبالشان می کرد. اینطوری بود که جو عوض شد…

 

حاجی-بخشی, نماد حماسه و شجاعت
💥مسعود ده نمکی کارگردان فیلم اخراجی ها هم در مورد حاجی بخشی به موضوع جالبی اشاره می کند. وی می گوید:👇
💥چندی پیش اسکات پیترسون از خبرنگاران روزنامه آمریکایی کریستین ساینس مانیتور برای تهیه گزارش به ایران آمده بود. پیترسون در ملاقاتی که با من داشت گفت؛ ما آنجا یک مرکز فرهنگی راه انداخته ایم و مستندات جنگ شما را جمع آوری و ترجمه می کنیم. اولویت هم در این ماجرا با مستندهای روایت #فتح است… پیترسون معتقد بود جنگ ما چند نماد داشته است و او عکس این نمادها را در دفتر کار خود به دیوار زده بود…
💥یکی عکس #شهید_ آوینی به عنوان👇 “نماد تفکر و روح جنگ”
💥 و دیگری عکس #حاجی_ بخشی!..
همان عکس معروف که در سه راهی شهادت مشغول خاموش کردن ماشین مشتعل خود است، در حالی که دامادش هم در ماشین در حال سوختن است… #پیترسون می گفت:👇 #حاجی- بخشی:👇
“نماد روح شجاعت و حماسی جنگ است…”

 

از “ذبيح الله” تا “حاجي بخشي”
اوج کار ذبيح الله در دوران دفاع مقدس بود، به عبارتي “حاجي بخشي” در جنگ “حاجي بخشي” شد. حاجي آنقدر درگير کار بود اصلا نفهميد جنگ کي و چگونه شروع شد.” خودش گفت: درگير همان کارهايي بودم که توي کرج به گردنم گذاشته بودند. تقسيم سوخت و دادن کوپن بنزين به علاو مبارزه با ضد انقلاب و تا جايي که از دستم برمي آمد، امر به معروف و نهي از منکر. آن قدر درگير اين کارها بودم که نفهميدم چه گونه و چرا جنگ شروع شد…”
اما حاجي بخشي خيلي زود وارد و درگير قضاياي جنگ مي شود و جز اولين گروهي  است که براي دوره آموزشي به اصفهان رفته و بعد هم به جبهه اعزام مي شود…
به گفته خودش در آزادي شهر بستان او رسما “حاجي بخشي” شد..”همان روز بستان هم آزاد شد… يک نقشه هم به ديوار مسجد زده بودند که در آن از خرمشهر تا اهواز به عنوان استان نوزدهم خاک عراق ذکر شده بود…من شروع کردم به شعار داد، ما شاء الله/ حزب الله. بچه ها من را روي دوش گرفتند و دور مسجد چرخيدند و پرچم گرداندند و شعار دادند. از همان جا ديگر حاجي بخشي،‌ حاجي بخشي تو دهن ها افتاد…” نقش حاجي بخشي در جنگ در دو حوزه خلاصه مي شود: “تدارک” و “تبليغات و روحيه دادن.” براي همين او شب هاي عمليات و در متن صحنه درگيري هاي کمتر حضور دارد و در کتاب هم مطالب يا خاطراتي که از خط مقدم و درگيري هاي ذکر مي کند يا خيلي کلي است و يا با واسطه و از زبان ديگران است. کار حاجي بخشي قبل از عمليات تهيه تدارکات و بعد از عمليات (مراحل تکميلي و پاتکها) روحيه دادن به بچه ها است. هنر حاجي بخشي در اين حوزه است و در اين دو بخش هر کاري از دستش برمي آيد انجام مي دهد و هر چه در توان دارد خالصانه در طبق اخلاص مي گذارد…اولین پسرش آقا رضا که در قصر شیرین شهید شد…عباس پسر دیگر حاجی بخشی هم درفاو شهید شد ودامادش, نادر نادری جانباز ۷۰ %- هم در کربلای پنج جلوی چشمش در ماشین خودش سوخت وبه شهادت رسید…ناگفته نمان که برادر حاجی بخشی هم نیز به شهادت رسیده است…

…من و شهید سعید جانبزرگی در طرف استقرار گردان میثم, در سه راهی شهادت در منطقه عمومی شلمچه مشغول عکاسی بودیم که یک دفعه صدای بلندگوی ماشین حاجی بخشی آمد… حجم آتش وحشتناک وخیلی زیاد بود… حاجی با بلند گو شعار می داد و می آمد و بچه ها از داخل سنگر ها جوابش را می دادند… البته سنگر که چه عرض کنم. بیشتر جان پناه بود…. سه راهی شهادت, تبدیل به گورستان ماشین ها شده بود. ماشین آبرسانی، مهمات، آمبولانس و … را زده و لاشه ماشین ها این طرف و آن طرف افتاده بود… بچه ها گفتند اگر ماشین حاجی بیاید آن را هم می زنند… اتفاقاً همین طور هم شد و چند ثانیه بعد ماشین رسید و مورد اصابت گلوله تانک قرار گرفت. من و سعید کمتر از ۲۰۰ متر تا ماشین فاصله داشتیم و سریع خودمان را رساندیم. گلوله مستقیم تانک از شیشه جلو رفته بود داخل و ماشین مشتعل بود…

💥 غیر از حاجی که راننده بود سه مجروح هم در ماشین او بودند که یکی از آنها داماد حاجی بود. حاجی بخشی سریع پریده بود پایین و سعی داشت آتش را خاموش کند و آنها را نجات دهد. چند تا از بچه ها هم رفتند کمک اما آتش تمام ماشین را گرفته بود و کاری از کسی ساخته نبود… تلاش آنها برای نجات آن سه نفر در حالی بود که حجم آتش چند برابر شده بود. حتی حاجی بخشی و سعید همانجا چند ترکش هم خوردند. یکی گفت چه جهنمی و دیگری جواب داد؛ چه جهنم قشنگی!…😰😭
💥 وقتی برای حاجی مسجل شد که افراد شهید شده اند و کاری از آنها ساخته نیست با روحیه ای بالابه سمت خط راه افتاد و فریاد زد: کی خسته است؟! بچه ها دورش حلقه زدند و با چشمانی گریان بوسه بارانش کردند و با موتور فرستادندش عقب… هر موقع رادیو عراق شایعه می کرد حاجی بخشی کشته شده است, حاجی سریعاً به جبهه بر می گرشت و به بچه ها با خنده می گفت: صدام شایعه کرده من مرده ام. آمدم به او بگویم من از آن دنیا آمدم تاتو را با خودم ببرم!… حاجی بخشی از طبقات محروم و مستضعف جامعه بوده و در متن انقلاب قرار می گیرد. شخصیت حاجی بخشی قبل از جنگ شکل گرفته و در جنگ به اوج خود رسیده و بروز پیدا می کند… حاجی بخشی می توانست در خانه اش بنشیند و بگوید من دین خودم را ادا کرده ام اما چنین نکرد. او سمبل مقاومت است. نه گرمای جنوب و نه سرمای غرب او را از پا نینداخت. در بیت المقدس۲ برف خیلی شدیدی آمده بود. بچه هایی که شهید شدند هنوز در جیبشان خوراکی حاجی بخشی بود. آن خوراکی ها تبرک و روحیه بخش بود… حاجی بخشی یکی یکدانه بود و تکرار شدنی نیست. بعد از جنگ هم سعی کرد روی پای خودش باشد و با آنکه سن و سالی از او گذشته بود به شدت تلاش و کوشش می کرد… حاجی بخشی “شیعه واقعی علی(ع)” بود… راوی: برادر احسان رجبی, عکاس تبلیغات لشگر حضرت رسول

منبع: کتاب خاطرات دردناک, ناصرکاوه

مجسمه حاجی بخشی در شهرستان کرج که در حال تخریب است…😇😞😰

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن
بستن