خاطرات دفاع مقدسمعارف و اخلاق

رتبه یک رشته تجربی کنکور ۶۴ / کشکول خاطرات قسمت بیستم /

کشکول خاطرات قسمت بیستم

رتبه یک رشته تجربی کنکور ۶۴


در محضر مرحوم دولابی:

اگر سرپرست یا خادمی داری که اخلاقش تند است هر چقدر می توانی تحمل کن که خدا چیزهای بزرگی برایتان فرستاده.

بعضی اوقات خداوند چیزهای خوب را در دستمال کهنه می پیچد وبرای شما می فرستد تا دست اجنبی به آن نرسد ، شما باز کنید، جواهر و حقیقت درونش است.

آینده را هم خیالت راحت باشد اگر جایی دیدی که قشنگ نیست صبر کن…
بعد خواهی دید که چیز خوبی است …

از سخنان مرحوم دولابی ره

 

 

رئیس کمیسیون طلا و جواهر:

بیش از ۲۱۵ تن طلا درقالب سکه و انواع مصنوعات آن در خانه‌ها انباشت شده است.

۱۵ تن از این حجم طلا سکه‌های پیش فروش شده است / صدا و سیما

 

 

یکی از دوستان بانمک برام تعریف کرد

در یکی از مساجد، خیرین قصد جمع آوری پول برای خرید کولر داشتن و صندوقی رو جلوی نمازگزاران چرخوندن.

 به محض اینکه صندوق روبروی من قرار گرفت یدونه هزار تومنی درآوردم و تو صندوق انداختم.

بعد از چند لحظه پشت سریم زد رو کتفم و مقداری پول بهم داد برا اینکه بندازم تو صندوق از هم جداشون کردم.

چهارتا تراول ۵۰تومنی؟

۳۰ تا ده هزارتومنی؟

چند تا ۵تومنی؟

خلاصه بعد از اینکه همه رو انداختم برگشتم و بهش گفتم حاجی قبول باشه.حاجی بهم گفت

از شما قبول باشه, پول خودت بود

وقتی هزار تومنی رو درآوردی از جیبت افتادن

 

 

۱۸سال اسارت

عشقی که تورادر دل سنگر دشمن استوار و مقاوم نگه می دارد  عشقی متفاوت تر از عشق های زمینی ما بود….

تصورش هم سخت است.

۱۸سال دوری از وطن و خانواده …تازه  نه یک دوری ساده  یک دوری  پر ازسختی و مشقت… بازی های روزگار حواس مان را پرت کرده که روزگاری یک حسین لشکری داشتیم  که ۲۷ شهریور ۵۹ قبل از شروع  رسمی جنگ اسیر بعثی ها شده و ۱۸ سال  اسارت کشیده…

اسارتی متفاوت از همه… اسارتی که۱۶ سال آن را به دور از صلیب سرخ گذرانده بود و  هیچ کس نمی دانست که اصلا او زنده هست یا نه.

 گاهی خوب است آن چشم بند و پنبه ها را کنار بزنیم و ببینیم که  این  کشور یک سید الاسرا داشته  که  آن قدر اسارتش طولانی شده بود که یک افسر عراقی گفته بود تو به ایران باز نمی گردی بیا همین جا تشکیل خانواده بده !!….

همه ای ۱۸ سال سختی یک علت داشت و آن این که بعثی هاخواستار این بودند که حسین را مجبور کنند بگویید ایران جنگ را آغاز کرده و با این اعتراف  معادلات جنگ  را عوض کنند ولی او این سال  ها را تحمل کرد و حاضر به خیانت به میهن و انقلابش نشد…

…همسرشهید جلسه ای می گفت خدا حسین را فرستاد تا سرمشقی برای همگان شود و…او اولین کسی بود که رفت و آخرین نفری بود که برگشت

وقتی بازگشت ازاو پرسیدند این همه سال انفرادی را چگونه گذراندی واو می گفت: برنامه ریزی کرده بودم وهرروز یکی از خاطرات گذشته خود را مرور می کردم

اسیر که شد پسرش علی۴ ماهه بود و دندان نداشت و به هنگام آزادیش علی پسرش دانشجوی دندانپزشکی بود…

 سالهادر سلول های انفرادی بوده و با کسی ارتباط نداشت،

قرآن را کامل حفظ کرده بود، زبان انگلیسی می دانست و برای ۲۶ سال نماز قضا خوانده بود.

.حسین می گفت: ده سالی که تو انفرادی بودم سالها با یک “مارمولک” هم صحبت می شدم.

بهترین عیدی که این ۱۸ سال اسارت گرفتم، یک نصفه لیوان آب یخ بود ! عید سال ۷۴ بود،

سرباز عراقی نگهبان یک لیوان آب یخ می خورد می خواست باقی مانده آن را دور بریزد،

نگاهش به من افتاد، دلش سوخت و آن را به من داد، من تا ساعت ها از این مساله خوشحال بودم، این را بگویم که من ۱۲ سال در حسرت دیدن یک برگ سبز، یک منظره بودم،

حسرت ۵دقیقه آفتاب را داشتم .

… ۱۸ مرداد ماه ۱۳۸۸ نماز که خواندند، دیدم دست شان را سه بار بلند کردند و برای تعجیل در فرج امام زمان (عج) دعا کردند.

چهار ساعت بعد هم در خانه در اثر ایست قلبی، تمام کردند.

ساعت دو نیمه شب بود که ایشان از پشت به زمین افتاده و حالت خفگی به ایشان دست داده بود به طوری که صورت شان کبود شده بود و اصلاً نمی‌توانستند صحبت کنند ولی به من نگاه‌های عمیقی می‌کردند.

با گریه و دستپاچگی گفتم، حسین جان چه شد، چه کار کنم خدا و … مید‌یدم هر لحظه که این نفس تنگ‌تر می‌شود،

نگاهش بیشتر به من دوخته می‌شود. من می‌گفتم چه کار کنم و او فقط نگاه می‌کرد. آن قدر نگاه شان قشنگ و زیبا بود که محال است تا پایان عمرم فراموش کنم.

آخرین مکالمه ما نگاهی بود که می‌دید من گریه می‌کنم و او می‌گفت: نگران نباش.

 کتاب خاطرات دردناک

تالیف ناصر کاوه

برشی اززندگی خلبان شهید حسین لشکری – راوی همسر شهید

 

رتبه یک رشته تجربی کنکور ۶۴ / کشکول خاطرات قسمت بیستم /
رتبه یک رشته تجربی کنکور ۶۴ / کشکول خاطرات قسمت بیستم /

 

علی علیه‌السلام،
به زمین و آسمان احاطهٔ علمی دارد…
📚قطره‌ای‌ازفضائل‌اهل‌بیت/ج۲

 

 

علامه امینی همچین مادری داشته…

مرحوم حجة الاسلام دکتر هادی امینی فرزند علامه امینی می گوید:

مادر بزرگم (مادر علامه امینی) یک روز آمده بودند منزل ما در نجف.

من مطالبی درباره زندگی علامه از ایشان پرسیدم. مادربزرگم به یکی از نکات عجیبی که اشاره کردند این بود که می گفت:

من بعد از اینکه ایشان متولد شد تا دو سال تمام هیچ وقت بدون وضو به ایشان شیر نمی دادم و هر وقت موقع شیر دادن ایشان می شد مثل اینکه به من القاء می شد و من می رفتم وضو می گرفتم و بعد به ایشان شیر می دادم ،

به یاد ندارم بدون وضو به ایشان شیر داده باشم و برکات زیادی در این وضو گرفتن و شیر دادن نصیبم شد…

 

 نتیجه وصلت با بزرگان؟!

روزی روباهی شتری را خفته دید،‌
خواست که با وی شوخی کند.
پس دم خود را بر دم شتر گره زد.
شتر برخواست بلند شد
و روباه در هوا تلو تلو
خوران معلق ماند.
رندی او را دید و گفت:
این چه حالتست ؟
روباه گریان و نالان گفت
این است نتیجه وصلت با بزرگان….

 

بِسـم ِ ربـــــِّـ الشــُّـهـداءِ والصِّـدیقیــن

رتبه یک رشته تجربی کنکور ۶۴

توصیه اکید رتبه ۱ کنکور تجربی به مردم که خواندنش را برای همه توصیه می کنیم.
مادرش میگوید: یکی از دوستان احمدرضا از شمال با منزل همسایه مان تماس گرفت،

احمد رضا رفت و بعد از چند دقیقه برگشت.

پرسیدم احمدرضا که بود؟! گفت: یکی از دوستانم بود. پرسیدم: چکار داشت؟!گفت: هیچی، خبر قبول شدنم را دردانشگاه داد!

گفتم: چی؟گفت:
می گوید رتبه اول کنکور راکسب کرده ای.

‌ من و پدرش با ذوق زدگی گفتیم : رتبه اول؟؟ پس چرا خوشحال نیستی؟؟!!

احمدرضا گفت: اتفاق خاصی نیفتاده است که بخواهم خوشحال شوم! در همان حال آستین ها را بالا زد وضو گرفت و رفت مسجد !

 یادم هست با اینکه دانشگاه قبول شده بود، همراه عمو بزرگش می رفت بنّایی، می گفتم احمدرضا تو الان پزشکی قبول شده ای، چه احتیاجی هست که به بنّایی بروی؟!می گفت: می خواهم ببینم کارگرها چقدر زحمت می کشند! می خواهم سختی کارشان را لمس کنم!

‌‌✍شهید احمدرضا احدی آخرین وصیت خود را در چند جمله کوتاه خطاب به همه مردم و مسئولین اینگونه خلاصه کرده است! :

«بسم الله الرحمن الرحیم :فقط نگذارید حرف امام (ولی فقیه) روی زمین بماند! همین»

✍قسمتی از آخرین دست نوشته این شهید بزرگوار قبل از شهادت :

«چه کسي مي تواند اين معادله را حل کند؟هواپيمايي با يک و نيم برابر سرعت صوت از ارتفاع ده متري سطح زمين، ماشين لندکروزي را که با سرعت درجاده مهران – دهلران حرکت مينمايد، مورد اصابت موشک قرار ميدهد؛

اگراز مقاومت هوا صرف نظر شود، معلوم کنيد کدام تن مي سوزد؟کدام سر مي پرد؟

چگونه بايد اجساد را از درون اين آهن پاره له شده بيرون کشيد؟چگونه بايد آنها را غسل داد؟چگونه بخنديم و نگاه آن عزيزان را فراموش کنيم؟چگونه مى توانيم در شهرمان بمانيم و فقط درس بخوانيم؟
چگونه مى توانيم درها را به روى خود ببنديم و چون موش در انبار کلماتِ کهنه کتاب لانه بگيريم؟!کدام مسئله را حل مى کنى؟

براي کدام امتحان درس مى خوانى؟!
به چه اميد نفس مى کشى؟ کيف و کلاسورت را از چه پر مى کنى؟ از خيال؟ از کتاب ؟ از لقب شامخ دکتر يا از آدامسى که هر روز مادرت درکيفت مى گذارد؟؟کدام اضطراب جانت را مى خورد؟

دير رسيدن به اتوبوس، دير رسيدن سر کلاس، نمره گرفتن؟دلت را به چه چيز بسته اى؟ به مدرک؟ به ماشين؟ به قبول شدن در حوزه فوق دکترا…

صفايى ندارد ارسطو شدن !
خوشا پرکشیدن پرستو شدن !….»

کتاب زندگی به سبک شهدا

تالیف ناصر کاوه

رتبه یک رشته تجربی کنکور ۶۴ / کشکول خاطرات قسمت بیستم /
رتبه یک رشته تجربی کنکور ۶۴ / کشکول خاطرات قسمت بیستم /
برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن
بستن