خاطرات دفاع مقدسمعارف و اخلاق

سردار سپاه اسلام شهید حاج رضا دستواره/( قائم مقام لشگر۲۷ محمدرسول الله”ص”)

سردار سپاه اسلام شهید حاج رضا دستواره
( قائم مقام لشگر۲۷ محمدرسول الله”ص”)
شهادت: ۱۳ تیر ماه سال ۶۵ در عملیات کربلای ۵
محل شهادت: مهران

‍ 🌹 #شهید_سید_محمد_رضا_دستواره

🔰جانشین لشکر ۲۷ محمد رسول الله

🍃تولد : ۱۳۳۸/۱۱/۱ – تهران
🍂شهادت : ۱۳۶۵/۴/۱۳ – #عملیات_کربلای۱
🍁آرامگاه : تهران – گلزار شهدای بهشت زهرا سلام الله علیها

🌸از خصوصيات بارز شهيد، خوشرويي، جذابيت، صفاي باطن، اخلاص و توكل به خدا بود.

🌺به گفته همرزمانش، جايي كه او بود غم و اندوه بيرون مي رفت. او در روحيه دادن به رزمندگان نقش به سزايي داشت. از شجاعت بالايي برخوردار بود.

🌸تجزيه و تحليل حساب شده مسائل جنگ و قدرت تصميم گيري سريع، يكي از ويژگيهايي بود كه در مشكلات، سيد را ياري مي كرد.

🌺با آنكه از نظر جسمي بدني نحيف و لاغر داشت، خستگي ناپذيري و اعتماد به نفس او زبانزد خاص و عام بود.

🌸بیش از ۱۰ روز از شهادت برادرش نگذشته بود که در عملیات کربلای ۱، روز آزادسازی شهر مهران از چنگال دشمن بعثی، روح بزرگش از کالبدش رها شد و مظلومانه به شهادت رسید و در جرگه شهیدان کربلا راه یافت و بر سریر عند ربهم جلوس نمود.

💍 برای برگزاری مراسم عقد وقت گرفتیم تا به محضر امام خمینی (ره) برویم.

🔻بعد از جاری شدن خطبه عقد با مهریه ۱۴ سکه به نیت چهارده معصوم،
حضرت امام(ره) با لحن خاصی فرمودند:

💕«با هم خوب باشید».

🔖 این سفارش ایشان در تمام لحظات زندگی با ما بود.

🔺بنا به شرایط اگر زمانی بین ما اختلاف سلیقه‌ای ایجاد می‌شد،
جمله حضرت امام (ره) را تکرار می‌کردیم که :👇

💢باهم خوب باشید.

به روایت همسر #شهید_دستواره

🌷همه دارایی خانواده شهیدان دستواره…🌷

✨حالا که رسم شده وزرا، وکلاو … میزان دارایی خودرا به قوه قضائیه اعلام کنند، بد نیست محققین زحمت کش، میزان دارایی خانواده دستواره را شناسایی و با شفاف سازی، سریع به ملت ایران اعلام کنند…
✨این خانواده کاخی حداکثر ۱۰۰ متری، در یکی از کوچه پس کوچه های علی آباد (در انتهای جنوبی ترین نقطه تهران) داشتند…
✨این خانه کوچک، ۶ مرد و ۳ زن داشت….
✨سیدحسین دستواره، تیر ماه سال ۶۵ در مهران شهید شد….
✨ سیدمحمدرضا دستواره، قائم مقام لشگر ۲۷ محمد رسول الله(ص) تیر ماه سال ۶۵ در مهران ۱۰ روزبعدازشهادت حسین به شهادت رسید….
✨سیدمحمد دستواره، دی ماه همان سال ۶۵ در شلمچه شهید شدِ..
✨اصغر الله قلی زاده، (داماد خانواده) در جنگ به شهادت رسید…
✨مرحوم حاج سیدنقی دستواره پدر خانواده، سال ۸۵ فوت کرد…
✨مهدی دستواره، فرزند شهید سیدمحمدرضا، نوه خانواده…
✨خانم مرحومه سیده قدسیه میراسماعیلی، مادر خانواده، سال ۸۴ فوت کرد…
✨خانم … دستواره، همسر شهید الله قلی زاده، دختر خانواده…
✨خانم … الله قلی زاده، دختر شهید الله قلی زاده، نوه خانواده…
✨حاج آقا دستواره قبل از فوت، درخواست کرد تا خانه شان به عنوان کتابخانه، در خدمت اهالی محل قرار گیرد….

💢 سه برادر در سال ۶۵ شهید شدند…

سید حسین دستواره متولد ۱۳۴۸ روز پنج شنبه ۲۹ خرداد ۱۳۶۵ در منطقه ی مهران به شهادت رسید…
سید رضا معاون لشگر ۲۷ حضرت رسول در روز ۱۳ تیرماه در مهران به شهادت رسید…
و سید محمد دستواره متولد ۱۳۴۱ روز شنبه ۲۰ دی ۱۳۶۵ در عملیات کربلای ۵ در شلمچه به شهادت رسید و سالها بعد پیکرش به خانه بازگشت.

خواب حاجي

هر وقت براي صحبت پيش حاج دستواره مي رفتيم، از چهره اش مي فهميديم كه خسته است و شب گذشته، كامل نخوابيده است. هميشه بيرون از سنگر مي خوابيد. در عمليات والفجر ۸ در فاو، ديده بانمان خبر داد كه دشمن طي تغيير و تحولاتي قصد حمله دارد. وقتي رفتيم اين جريان را به شهيد دستواره بگوييم، بيرون از سنگر خوابيده بود. به يكي از همرزمانم گفتم كه چرا حاجي بيرون از سنگر خوابيده، ممكن است بر اثر اصابت خمپاره هاي دشمن آسيبي به او برسد. بيدارش كردم و گفتم: حاجي چرا اينجا خوابيده اي؟ وقتي بيدار شد، سوالم را با اين قطعه شعر جواب داد:
گرنگهدار من آن است كه من ميدانم، شيشه را در بغل سنگ نگه مي دارد
راوي: رضايي، همرزم شهيد دستواره

*فكر بكر

بهمن ۶۴ در عمليات والفجر۸ فرمانده گروهان شهادت (از گردان انصار) لشگر ۲۷ محمد رسول الله بودم. پس از شكستن خط فاو و انحدام خاكريزهاي دشمن، در مكاني مستقر شديم كه در مقابل ديد دشمن بود. تعداد بسياري از تانكرهاي فرسوده و اجسام حجيم در آنجا بود. سعي داشتيم دشمن متوجه ما نشود. شهيد دستواره گفت كه فكري براي فريب دشمن دارد. او با لودري، آن اجسام حجيم را به صورت يك خط در امتداد يكديگر (در برابر دشمن) قرار داد و راه ديد عراق را بست. هر چه از او خواستيم تا كمكش كنيم، قبول نكرد. فقط به من گفت كه مواظب دشمن روي جاده «ام القصر» باشم، چون ممكن بود به طرفمان پيشروي كنند. مدام نگران بودم كه دشمن با زدن خمپاره، لودر را مورد هدف قرار دهد. شهيد دستواره با صبر و شكيبايي، هر يك از تانكرها را (در ميان شليك خمپاره هاي دشمن) يكي پس از ديگري كنار هم چيد؛ سپس به من گفت كه يك آرپي جي زن و تيربار چي را جهت مراقبت به آن جا بفرستم. او بعد از پايان كارش، خداحافظي كرد و رفت. فردا صبح، دشمن به خيال اينكه در پشت اين موانع، ما مستقر شديم، تا مدت ها سرگرم شليك به آنجا بود. اين فكر بكر شهيد دستواره واقعا قابل ستايش بود.
راوي: حسن قاسمي، همرزم شهيد دستواره

*گريه هاي شهيد دستواره

سال ۶۴ در عمليات فاو، شهيد دستواره قائم مقام لشگر ۲۷ بود. با تعدادي از دوستانم، در اتاق فرماندهي لشگر شهيد دستواره را ديديم. چون با لباس روحاني بودم، از من خواست كه يكي از رزمنده ها را براي خواندن دعاي توسل به هيئت امشب بياورم. گويا دلش گرفته بود و مي خواست خودش را آرام كند. بعد از اقامه نماز، خواندن دعاي توسل شروع شد. سنگر فرماندهي در فاصله ۲ كيلومتري از خط مقدم بود و شهيد دستواره از آنجا لحظه به لحظه عمليات و پدافند را از راه دور هدايت مي كرد. هر لحظه توسط پيك يا بي سيم به او خبر مي رساندند. وقتي خواندن دعا شروع شد، هر وقت مي خواستيم جمله « يا وجيها عند الله، اشفع لنا عندالله» را بگوييم، پيامي را براي شهيد دستواره مي آوردند. محمد رضا در حين گريه، جواب پيك ها و بي سيم ها را مي داد. او با همان حال، پيغام خودش را به پيك ها مي گفت.
وقتي اسم ” شهيد ابراهيم همت” مي آمد، گريه شهيد دستواره بيشتر مي شد. همه به واسطه گريه او به گريه مي افتادند. براي من اين صحنه يادآور گريه هاي حضرت علي (ع) بود كه ( بعد از يكي از جنگ ها) يكي يكي نام ياران خودشان را مي آوردند و گريه مي كردند. به شهيد دستواره نيز چنين حالتي دست داده بود.
راوي: غلامرضا زاده، همرزم شهيد سيد محمد رضا دستواره

خاطراتی از شهید سید محمدرضا دستواره

برای عمل جراحی سرم را تراشیدند. رفتم جلوی آینه و به آقایی که تیغ در دستش بود، گفتم: ابرو و ریشم را هم بزن. آن آقا گفت: یعنی چی؟ گفتم: مال خودم است دیگر؛ بزن کاریت نباشه.
ابرو و محاسنم را زدند و وقتی جلوی آینه رفتم، خودم را نشناختم. پیش خودم گفتم سید (پدرم) را سر کار بگذارم. روی ویلچر نشستم و خودم را جلوی در ورودی بیمارستان رساندم تا سید بیاید. بابا از در آمد داخل. از کنارم رد شد. اما مرا نشناخت.
گفتم سید کجا می‌ری؟
ـ بنده‌زاده مجروح شده آمدم ببینمش.
ـ آقازاده‌تان کی‌ باشن؟
ـ آقا سیدرضا دستواره.
ـ اِ، آقا رضا پسر شماست. عجب بچه شجاع و دلیری دارید شما. تو فامیلتون به کی رفته؟ ویلچر منو هُل بده تا شما را ببرم تو اتاق آقا رضا و باهم راهی اتاق شدیم.
ـ حاج آقا می‌دانی کجای آقا رضا تیر خورده؟
ـ نه، اولین باره می‌روم او را ببینم.
ـ نترس دستش کمی مجروح شده.
ـ خدا رو شکر.
ـ حاج آقا دست راست رضا قطع شده اگه نمی‌ترسی.
ـ خدایا راضی‌ام به رضای خدا.
ـ حاج آقا دست چپش هم قطع شده.
ـ خدا رو شکر؛ خدایا این قربانی را قبول کن.
در آسانسور صحبت را به جایی رساندم که پای راست خودم را قطع کردم. بابا تکانی خورد و کمی ناراحت شد. تا بالای تخت که رسیدیم، آمد که مرا روی تخت بگذارد، طوری وانمود کردم که رضا دستواره را بدون دست و پا خواهد دید… کمی ناراحت شد و اشکش درآمد.
ـ حاج آقا خیلی باحالی؛ بچه‌ات ۱۰ دقیقه پیش شهید شد او را بردند سردخانه. این بار دیگر لرزه به تن پدرم افتاد، اشکش درآمد و رو به قبله ایستاد و گفت: خدایا این قربانی را از ما بپذیر.
با خنده گفتم بابا، خیلی بی‌معرفتی، ما را کُشتی تمام شد، رفت.
پدرم یک نگاهی کرد و تازه ما را شناخت. گفت: ای پدرسوخته اینجا هم دست از شیطنت برنمی‌داری؟!»
* به سال ۱۳۳۸ ه.ش در خانواده ای مذهبی و مستضعف در جنوب شهر تهران به دنیا آمد و دوران تحصیل دبستان را در مدرسه ای بنام باغ آذری گذراند. سپس تا مقطع دیپلم، تحصیلات خود را با نمرات عالی به پایان رساند. ایشان در تمام طول دوران تحصیل از هوش و حافظه ای قوی برخوردار بود. گرایش دینی و علایق مذهبی از همان كودكی در حركات و سكنات شهید دستواره به وضوح نمایان بود و هر روز افزایش می یافت. او به تلاوت قرآن و شركت در مسابقات قرائت قرآن علاقه وافری داشت. زمانی كه خود هنوز به سن تكلیف نرسیده بود اعضای خانواده را به انجام تكالیف الهی و رعایت اخلاق اسلامی توصیه می كرد و همسایگان، او را به عنوان روحانی خانواده اش می شناختند.
با اوج گیری انقلاب اسلامی، همراه با سیل خروشان امت مسلمان در تظاهرات و فعالیتهای مردمی شركت فعال داشت و در این زمینه چند بار توسط عوامل رژیم منحوس پهلوی دستگیر شد. سال ۱۳۵۷ زمانی كه در سال آخر دبیرستان درس می خواند نه تنها خود فعالانه در تظاهرات و اعتراضات عمومی علیه طاغوت شركت می كرد، بلكه دوستان همكلاسی و برادران كوچكترش را نیز به این امر ترغیب و تشویق می نمود.
زمانی كه یكی از برادرانش گفته بود شاه توپ و تانك دارد و پیروزی بر او مشكل است اظهار داشته بود كه: «ما خدا را داریم»
به واسطه حضور فعال و مستمری كه در صحنه های مختلف داشت توسط عوامل رژیم شناسایی و در روز ۱۴ آبان سال ۱۳۵۷ در دانشگاه تهران دستگیر و روانه زندان گردید، اما پس از مدتی از زندان آزاد شد.
به هنگام ورود حضرت امام خمینی(ره) فعالانه در مراسم استقبال از حضرت امام(ره) شركت كرد و مسئولیت امنیت قسمتی از میدان آزادی را به عهده گرفت. پس از پیروزی انقلاب شكوهمند اسلامی جهت پاسداری از دست آوردهای انقلاب به جمع پاسداران كمیته انقلاب اسلامی پیوست و طی چهار ماه خدمت خود در این نهاد انقلابی، زحمات زیادی را در جهت انجام ماموریتهای مختلف و تثبیت حاكمیت انقلاب اسلامی تحمل نمود. سپس به خیل سپاهیان پاسدار پیوست و بلافاصله داوطلبانه طی ماموریتی عازم كردستان شد.
* او همراه فرماندهان عزیزی چون شهید چراغی و حاج احمد متوسلیان، زحمات زیادی را در مقابله با ضدانقلاب به جان خرید. بعد از آزادسازی شهر مریوان در معیت برادر متوسلیان و سایر برادران رزمنده وارد شهر مریوان شد. از آنجا كه این شهر جنگ زده پس از آزادی با مشكلات متعددی مواجه بود و سازمانها و موسسات دولتی تعطیل شده بودند، به دستور برادر متوسلیان، برادر پاسدار در مراكز و ادارات مختلف از جمله شهرداری،‌رادیو و تلویزیون مشغول خدمت شدند. شهید دستواره نیز ماموریت یافت تا كالاهای ضروری مردم را تهیه كرده و در اختیار آنان قرار دهد. او به نحو احسن این ماموریت را انجام داد و در روزهای عملیات نیز مانند سایر برادران، سلاح به دست در قله های مریوان با ضدانقلاب و با دشمن بعثی جنگید.
ایشان مدتی نیز فرماندهی پاسگاه شهدا، در محور مریوان را به عهده داشت.
* هنگامی كه سردار متوسلیان ماموریت یافت تیپ محمدرسول الله(ص) را تشكیل دهد، او همراه سایر برادران

به سمت جبهه های جنوب عزیمت كرد و در آنجا به علت مهارت در جذب نیرو مامور تشكیل واحد پرسنلی تیپ گردید.
ایشان با میل باطنی كه به گردانها رزمی داشت، روحیه اطاعت پذیری اش باعث شد تا بدون هیچگونه ابهامی مسئولیت محوله را قبول كند، اما از فرماندهان تقاضا كرد كه مجاز به شركت در عملیات باشد.
بنابراین در روزهای عملیات، سلاح به دست در كنار فرماندهان گردان وارد عمل می شد.
شهید دستواره به همراه سرداران لشكر محمدرسول الله(ص) برای یاری رساندن به مردم مسلمان و ستمدیده لبنان و شركت در نبردهای پرحماسه رمضان و مسلم بن عقیل به فرماندهی تیپ سوم ابوذر منصوب گردید و تا زمان عملیات خیبر در همین مسئولیت به خدمت صادقانه مشغول بود.
*در عملیات خیبر بعد از شهادت فرمانده دلاور لشكر محمدرسول الله(ص) – «شهید حاج همت» و واگذاری فرماندهی به «شهید كریمی» – سید به عنوان قائم مقام لشكر ۲۷ حضرت رسول(ص) منصوب گردید.
پس از شهادت برادر كریمی در عملیات بدر، به عنوان سرپرست لشكر در خدمت رزمندگان اسلام علیه كفار جنگید و در نهایت با انتصاب فرماندهی جدید لشكر، ایشان همچنان به عنوان قائم مقام لشكر، در خدمت جنگ و دفاع مقدس انجام می كرد.
مناطق اشغالی كردستان و صحنه های مختلف جبهه های جنوب كشور بویژه عملیات والفجر۸ و جاده ام القصر (در فاو) شاهد دلاوریهای عاشقانه و جانفشانیهای این شهید عزیز است.
* از خصوصیات بارز شهید، خوشرویی، جذابیت، صفای باطن، اخلاص و توكل به خدا بود. به گفته همرزمانش، جایی كه او بود غم و اندوه بیرون می رفت. او در روحیه دادن به رزمندگان نقش به سزایی داشت. از شجاعت بالایی برخوردار بود. تجزیه و تحلیل حساب شده مسائل جنگ و قدرت تصمیم گیری سریع، یكی از ویژگیهایی بود كه در مشكلات، سید را یاری می كرد. با آنكه از نظر جسمی بدنی نحیف و لاغر داشت، خستگی ناپذیری و اعتماد به نفس او زبانزد خاص و عام بود. او در اكثر نبردها بجز مواقعی كه مجروح شده بود، حضور داشت و در شبهای عملیات تا صبح در خط اول درگیری با دشمن و در كنار رزمندگان از نزدیك به هدایت عملیات می پرداخت.
آن بزرگوار تا هنگام شهادت ۱۱ بار مجروح شد ولی هرگز از پای ننشست و با شجاعت كم نظیر تا نثار جان عزیزش به دفاع از اسلام و آرمانهای متعالی حضرت امام خمینی(ره) و حفظ كیان جمهوری اسلامی ادامه داد.
برگرفته از سایت نوید شاهد

*
* گلوله از همه طرف مى بارید. مجال تكان خوردن نداشتیم. سه نفرى داخل سنگرى كه از كیسه هاى گونى تهیه شده بود، پناه گرفته بودیم. بقیه بچه ها، هر كدام در سنگرى قرار داشتند … نیروهاى ضد انقلاب، مقر سپاه مریوان را محاصره كرده بودند. براى این كه فرصت مقابله به ما ندهند، براى یك لحظه هم آتش اسلحه هاى شان خاموش نمى شد. همان طور كه گوشه سنگر پناه گرفته بودیم و لبه كیسه گونى ها بر اثر اصابت گلوله پاره پاره مى شد، سید محمدرضا دستواره با تبسم همیشگى گفت:
– بچه ها! مى خواهید حال همه ضد انقلاب ها رو بگیرم؟
با تعجب پرسیدیم: «چطورى؟ آن هم زیر این باران تیر و آر پى جى؟!»
سید خندید و گفت: «الان نشان مى دهم چه جورى»
و به یكباره بلند شد. لبه سنگر تا كمر او بود و از كمر به بالایش از سنگر بیرون. در حالى كه خنده از لبانش دور نمى شد، فریاد زد:
– این منم سید رضا دستواره فرزند سید تقى …
و سریع نشست. رگبار تیربارها شدت گرفت. لبخند روى لب ما هم جان گرفت. سیدرضا قهقهه مى زد و مى گفت:
– دیدى چه جورى شاكیشون كردم … حالا بدتر حالشون رو مى گیرم.
هرچه اصرار كردیم كه دست از این شوخى خطرناك بردارد، ثمرى نبخشید، دوباره برخاست و فریاد زد:
– این سید رضا دستواره است كه با شما حرف مى زند… شما ضد انقلاب هاى احمق هم هیچ غلطى نمى توانید بكنید…
و نشست. رگبار گلوله شدیدتر شد و خنده سیدرضا هم.
با شادى گفت: «مى خواهید دوباره بلند شوم؟».
منبع: جام جم آنلاین
*
*در عملیات كربلای ۱ – كه برادرش حسین در خط پدافندی شهید شد – جهت شركت در مراسم تشییع و تدفین او به تهران رفت. ولی بیش از سه روز در تهران نماند و به منطقه بازگشت. وقتی به وی گفته می شود كه خوب بود لااقل تا شب هفت برادرت می ماندی و بعد بر می گشتی، در جواب می گوید به آنها گفته ام كنار قبر حسین قبری را برای من خالی نگهداریدبیش از ۱۰ روز از شهادت برادرش نگذشته بود كه در عملیات كربلای ۱، «روز آزادسازی شهر مهران» از چنگال دشمن بعثی، روح بزرگش از كالبدش رها شد و مظلومانه به شهادت رسید و در جرگه شهیدان كربلا راه یافت و بر سریر «عند ربهم» جلوس نمود

سردار سپاه اسلام شهید حاج رضا دستواره/( قائم مقام لشگر27 محمدرسول الله"ص")
سردار سپاه اسلام شهید حاج رضا دستواره/( قائم مقام لشگر۲۷ محمدرسول الله”ص”)

سید محمدرضا یک بار توسط«ساواک» دستگیر شد و به زندان افتاد و شکنجه شد، ولی از هدف خود بازنگشت و در زمان طاغوت فعالیت های سری داشت و در سال ۱۳۵۸ پس از پیروزی انقلاب به کردستان رفت و بعد از آن به جبهه های جنوب رفت و هفت مرتبه مجروح شد.

حلالیت مادر

«… می دانستم که حسین شهید شده است. محمدرضا که تازه از اندیمشک به خانه آمده بود به من گفت: مادر، می خواهم شما را به معراج شهدا ببرم تا پیکر حسین را ببینید. با هم رفتیم. در آنجا به طوری که اشک در چشمانم حلقه زده بود، صورت حسین را بوسیدم.

کنار قبری که حسین را به خاک سپردیم، قبر خالی بود. محمد رضا با دست به آن اشاره کرد و گفت: چند روز دیگر شهیدش می آید. در همان مراسم، از همه دوستان و آشنایان حلالیت طلبید و هنگام رفتن به من گفت: مادر مرا حلال می کنی؟ گفتم: تو به من بدی نکرده ای که بخواهم حلالت کنم. گفت: نه، این طوری نمی شود، بگو از صمیم قلب حلالت می کنم. من هم گفتم:

حلال ِ حلال.

چند روز بعد، شهید آن قبر را آوردند. خودش بود؛ محمد رضا را همانجا به خاک سپردیم.

روای: سیده قدسیه میر اسماعیلی، مادر شهید محمد رضا دستواره

سخنراني پدر شهيد دستواره در بهشت زهرا(س)

تشییع پیکر شهیدان «محمد رضا دستواره» و «محمد حسين ممقانی» با هم در بهشت زهرا)س) برگزار شد. جمعيت زيادي در این مراسم شرکت کرده بودند. در ميان جمعیت، پدر شهيد دستواره، بلند گو را گرفت و حرف هايي را با اين مضمون گفت: ای خدا، اگر دنیا را به من می دادند، یک تار موی بچه هایم را به هيچ كس نمی دادم، اما خودت آنها را به من دادی و خوشحالم كه به خودت بازگشتند. من شاكرم به درگاه خودت. روز قیامت در محضر خدا فقط از صدام فقط شکایت نمی کنم، بلکه از افرادی که به این مملکت خیانت کرده و خواهند کرد هم، شكايت می کنم و …

راوي: وجیه الله چراغی، برادر شهید رضا چراغی و دوست شهید

فرزندانم برای رفتن به جبهه از یکدیگر سبقت می گرفتند

من بارها از خداوند متعال خواهش کردم که حاصل دسترنج و زحمتکشی من، بی نتیجه نباشد، زیرا که شغلم کارگر نمک فروشی بوده و شهدای من بار عرق ریختن و کارگری و دسترنج من پرورش یافته اند و به اینجا رسیده اند و خدا را شکر می کنم که سعادت شهادت لقاء اش را به فرزندانم عطا کرد و فرزندان من، همه خوب و مومن بودند و همیشه در راه خدا و در راه پیروزی انقلاب کوشا بودند.

سید محمد رضا یک بار توسط«ساواک» دستگیر شد و به زندان افتاد و شکنجه شد، ولی از هدف خود بازنگشت و در زمان طاغوت فعالیت های سری داشت و در سال ۱۳۵۸ پس از پیروزی انقلاب به کردستان رفت و بعد از آن به جبهه های جنوب رفت و هفت مرتبه مجروح شد. بچه های من در رفتن به جبهه از یکدیگر سبقت می گرفتند. ما همه باید همچون شهدا، شیطان را از دورن و برون وجود خودمان برانیم و دنیا را کنار بگذاریم و بندگی خدا را بکنیم که زندگی جاویدان در سرای دیگر است.

شما مسئولیت سنگینی در بنیاد شهید دارید و وظیفه شما خطیر است. من از شما می خواهم بدانید که شهدا، گواه بر اعمال ما هستند. مبادا که خون شهدا را به مقام و پست بفروشیم و خدا را از یاد ببریم که در آن جهان، مکافات بسیار سخت است. من دامادم هم در جبهه شهید شد و مدتی مسئولیت نگهداری همسر و بچه های شهید را داشتم، تا اینکه بنیاد شهید برای آنها مسکنی را تعیین کرد و رفتند ساکن شدند.

من امروز خوشحالم که در حضور شما خدمتگزاران به خانواده های معظم شهدا هستم و خدا را شکر می کنم که زنده ماندم و این روز را دیدم که حکومت اسلامی در ایران پا برجاست و از او می خواهم خدمتگزاران به خانواده های شاهد و اسلام و مسلمین را توفیق عنایت فرماید.

راوی: سید نقی دستواره، پدر شهیدان دستواره

منبع: مجله شاهد، صفحه ۱۸

ایمان قلبی به خدا

روزی رضا به من گفت: بابا، من راضی نیستم دیگر این کارها(بارکشی) را انجام دهی، این کارها دیگر برای شما سنگین است. گفتم: تو درست می گویی، اما من به کارم عادت کرده ام.

او گفت: من راضی نیستم، حالا که شاغل شده ام، حقوق مرا بگیر و خرج کن.

گفتم: بابا، تو که می خواهی این کار را کنی، تا چند وقت دیگر دیگر باید ازدواج کنی و به آن نیاز داری. من که چیزی ندارم تا برایت پس انداز کنم. در جواب گفت: بابا، تو هنوز خدا را نشناخته ای. من اگر بخواهم ازدواج کنم، خدا را دارم. خدا به من کمک می کند. این حرفش خیلی روی من اثر گذاشت.

روای: حاج سید نقی دستواره، پدر شهید محمد رضا دستواره

منبع: کمیته جمع آوری و حفظ آثار شهدا، کنگره سردارن شهید استان تهران

تواضع و فروتني

زماني كه در مخابرات لشگر تلفنچي بودم، ‌ درب اتاق مخابرات را به دلیل جلوگيري از ازدحام افراد می بستیم. روزي شهيد دستواره درب اتاق را باز كرد و گفت كه مي خواهم زنگ بزنم. من كه او را نمي شناختم، مانع كارش شدم. بي آنكه خودش را معرفي كند، معذرت خواهي كرد و رفت. بعدا فهميدم كه قائم مقام لشگر ۲۷ است. چند روز بعد،وقتي ديدمش، معذرت خواهي كردم. خيلي محترمانه گفت: عيبي ندارد.‌ من مقصر بودم و نبايد داخل اتاق می شدم.

راوی: يونس سهرابي؛ همرزم شهيد محمد رضا دستواره

منبع: کمیته جمع آوری و حفظ آثار شهدا، کنگره سردارن شهید استان تهران

ذكاوت و هوشياري

عمليات كربلاي يك با نيم ساعت تاخير شروع شد؛ چون دشمن متوجه ما شده بود؛ به طوری که مدام منور می زد و تمام حرکاتمان را زیر نظر داشت. همه ما مضطرب بودیم و می گفتیم چگونه عمليات را شروع كنیم. شهید محمد رضا دستواره که قائم مقام لشگر ۲۷ بود، پشت بی سیم اعلام کرد که نگران نباشيد. دشمن با این انجام این کارهایش، قصد فرار دارد. دیگر منتظر خاموش شدن منور نباشید، حمله را آغاز كنيد. شب هاي گذشته اش، نيروهايمان راهی در سیم خاردارهای دشمن باز کرده بودند تا به راحتی از آنجا عبور كنيم. حرکت کردیم و طبق نظر شهید دستواره، دشمن در حال فرار بود. این عملیات پی در پی انجام و مرحله دوم و سومش باعث آزادی مهران شد. عمليات به بهترين شكل انجام شد که شهید دستواره در این عملیات، نقش به سزایی داشت و جانش را برای پیروزیمان فدا کرد.

(رواي: سردار اکبر امینی، همرزم شهید محمد رضا دستواره)

منبع: کمیته جمع آوری و حفظ آثار شهدا، کنگره سردارن شهید استان تهران

شجاعت و دلیری

در عمليات كربلاي يك، رزمنده هاي لشگر ۲۷ براي انجام عمليات به قلاویزان رفتند و محور ضلع غربی قلاویزان را تصرف كردند؛ ولی بچه های لشگر سیدالشهدا (ع) و نصر هنوز در پایین قلاویزان با دشمن درگیر بودند. شهید دستواره گفت که برای کمک به آنجا برویم. ما از مسیر شهر مهران برویم ولی راهمان نیم ساعت بيشتر طول می کشید. حاجي گفت: از آن طرف خاکریز برویم. جایی که خیلی خطرناک بود. گفتیم: حاجی! ممكنه رزمنده هاي پايگاهمان اشتباهي به طرفمان خمپاه بزنند؛ چون آن مسير از حد وسط بچه های لشگر سیدالشهدا (ع) و نصر۵ روی قلاویزان و بعثی ها ( که مقداری عقب تر پدافند کرده بودند) رد می شد. مهمتر از همه، بچه های اطلاعات عملیات هم نظرشان همین بود، اما حاج رضا گفت كه بايد از همين راه برويم، اگر خواستید با من بیایید.

آن شب لطف خدا با ما بود. شهید دستواره پشت فرمان ماشین نشست و خیلی راحت ما را از آن مسير عبور داد؛ حتی یک تیر هم از کنار ماشینمان رد نشد. این کار حاجی، نشان دهنده شجاعتش بود.

در مرحله بعدی، سعادت با ما نبود و بچه های دیگر با شهید دستواره رفتند که شربت شهادت را نوشيدند. رزمنده ها می گفتند: حاج رضا اصلا آرام و قرار نداشت. او ۴ متر از ما جلوتر بود. مي خواستيم پيشش برويم که بر اثر اصابت خمپاره ای به شهادت رسید.

راوي: حسن حکمت شعار، همرزم شهيد محمد رضا دستواره

منبع: کمیته جمع آوری و حفظ آثار شهدا، کنگره سردارن شهید استان تهران

شوخ طبعي و روحيه بخشي

سال ۶۰ در ارتفاعات شهر پاوه با ضد انقلابی ها می جنگیدیم. در آنجا یک سنگر درست کرده بودیم که شهید «محمد رضا دستواره»، «سیف الله منتظری» و چند تا از بچه های دیگر در آنجا بودند. رضا به من گفت: مجتبی، می خواهی در مقابل تيرهاي دشمن بايستم؟ گفتم: اگر بایستی یک تیر به مغزت مي زنند. گفت: حالا به تو نشان مي دهم که می توانم این کار را بکنم. گفتم: رضا، خطرناك است. گفت: نه. اورکتش را روی درخت انداخت و بعد بلند شد و جلوی آن ايستاد و گفت: آهای ضد انقلابی ها، من رضا دستواره هستم. اگر مرد هستید، مرا بزنید. بلافاصله آنها شروع به تير اندازي كردند و رضا سريع داخل سنگر رفت. اوركتش به دلیل اصابت تيرها، ‌سوراخ سوراخ شد. او دوباره اين كار را تكرار كرد. ما از این عمل محمد رضا نگران شدیم، چون ضد انقلابي ها فقط ۱۰۰ متر با ما فاصله داشتند. او با این کارش می خواست بچه ها را بخنداند و به آنها روحیه دهد. اتفاقا اين كارش خنده را به لب هايمان نشاند اما با این حال، جلوی تکرارش را گرفتیم.

روای: سردار مجتبی عسگری، همرزم شهید دستواره

منبع: کمیته جمع آوری و حفظ آثار شهدا، کنگره سردارن شهید استان تهران

او همراه فرماندهانی همچون شهید چراغی و حاج احمد متوسلیان، خطرهای بسیاری را در مقابله با ضدانقلاب به جان خرید. بعد از آزادسازی شهر مریوان در کنار جاویدالاثر متوسلیان و سایر رزمندگان وارد شهر مریوان شد. از آنجا که این شهر جنگ زده پس از آزادی با مشکلات متعددی مواجه بود و سازمان‌ها و مؤسسات دولتی تعطیل شده بودند، به دستور حاج احمد متوسلیان، او و تعدادی از همرزمانش در مراکز و ادارات مختلف از جمله شهرداری، ‌رادیو و تلویزیون مشغول خدمت شدند. رضا نیز مأموریت یافت تا کالاهای ضروری مردم را تهیه کرده و در اختیار شهروندان «کُرد» قرار دهد. او به نحو احسن این مأموریت را انجام داد و در روزهای عملیات نیز مانند سایر رزمندگان، سلاح به دست در قله‌های مریوان با ضدانقلاب و با دشمن بعثی جنگید. رضا مدتی نیز فرماندهی «پاسگاه شهدا»، در محور مریوان را به عهده داشت.هنگامی که حاج احمد متوسلیان مأموریت یافت تیپ محمدرسول الله(ص) را تشکیل دهد، او همراه سایر پاسداران به سمت جبهه‌های جنوب سفر کرد و در آنجا به علت مهارت در جذب نیرو، «مأمور تشکیل واحد پرسنلی تیپ» شد..

او با میل باطنی که به گردان‌ رزمی داشت، روحیه اطاعت پذیری‌اش باعث شد تا بدون هیچگونه ابهامی مسئولیت محوله را قبول کند، اما از فرماندهان تقاضا کرد که مجاز به شرکت در عملیات باشد. بنابراین در روزهای عملیات، سلاح به دست در کنار فرماندهان گردان وارد صحنه نبرد نزدیک با دشمن می‌شد. دستواره به همراه پاسداران سپاه محمدرسول الله(ص) برای یاری رساندن به مردم مسلمان و ستمدیده لبنان و شرکت در نبردهای پرحماسه «رمضان» و «مسلم‌بن‌عقیل» به «فرماندهی تیپ سوم ابوذر» منصوب شد و تا زمان عملیات «خیبر» در همین مسئولیت به خدمت مشغول بود.

در عملیات خیبر بعد از شهادت «حاج محمدابراهیم همت» فرمانده دلاور لشکر محمدرسول الله(ص) و واگذاری فرماندهی به «شهید حاج عباس کریمی» سید به عنوان «قائم مقام لشکر ۲۷ حضرت رسول(ص)» منصوب شد. پس از شهادت حاج کریمی در عملیات «بدر»، به عنوان «سرپرست لشکر» در خدمت رزمندگان اسلام علیه کفار جنگید و در نهایت با انتصاب فرماندهی جدید لشکر، سید رضا دستواره همچنان به عنوان قائم مقام لشکر، در خدمت جنگ و دفاع مقدس انجام وظیفه می‌کرد

مناطق اشغالی کردستان و صحنه‌های مختلف جبهه‌های جنوب کشور بویژه عملیات «والفجر۸» و جاده «ام‌القصر» در فاو شاهد دلاوری‌های عاشقانه و جانفشانی‌های حماسی رضا است.او در بیشتر نبردها بجز مواقعی که مجروح شده بود، حضور داشت و در شب‌های عملیات تا صبح در خط اول درگیری با دشمن و در کنار رزمندگان از نزدیک به هدایت عملیات می‌پرداخت. در عملیات «کربلای۱» که برادرش «حسین» در خط پدافندی شهید شد برای شرکت در مراسم تشییع و تدفین او به تهران رفت. ولی بیش از سه روز در تهران نماند و به منطقه بازگشت. وقتی به وی گفته می‌شود که «خوب بود لااقل تا شب هفت برادرت می‌ماندی و بعد بر می‌گشتی»، در جواب می‌گوید: «به آنها گفته‌ام کنار قبر حسین قبری را برای من خالی نگهدارید.»

بیش از ۱۰ روز از شهادت برادرش نگذشته بود که روز ۱۳ تیرماه سال ۱۳۶۵ در عملیات «کربلای۱» ، «روز آزادسازی شهر مهران» از چنگال دشمن بعثی به شهادت رسید.
شهید حاج رضا دستواره تا زمان شهادت ۱۱ بار مجروح شدن را به جان خریده بود ولی هرگز لحظه‌ای از پای ننشست که دشمن بخواهد دین و ناموس کشورش را به خطر بیاندازد

رضایی یکی از همرزمان حاج رضا در خاطره‌ای روایت می‌کند: « هر وقت برای صحبت پیش حاج دستواره می‌رفتیم، از چهره‌اش می‌فهمیدیم که خسته است و شب گذشته، کامل نخوابیده است. همیشه بیرون از سنگر می‌خوابید. در عملیات والفجر ۸ در فاو، دیده‌بان‌ ما خبر داد که دشمن طی تغییر و تحولاتی قصد حمله دارد. وقتی رفتیم این جریان را به شهید دستواره بگوییم، بیرون از سنگر خوابیده بود. به یکی از همرزمانم گفتم که چرا حاجی بیرون از سنگر خوابیده، ممکن است بر اثر اصابت خمپاره‌های دشمن آسیبی به او برسد. بیدارش کردم و گفتم: حاجی چرا اینجا خوابیده‌ای؟ وقتی بیدار شد، سئوالم را با این قطعه شعر جواب داد: گرنگهدار من آن است که من می‌دانم شیشه را در بغل سنگ نگه می‌دارد.»

فرازی از وصیت‌نامه شهید حاج رضا دستواره

بسم الله الرحمن الرحیم
اعوذ و بالله من الشیطان الرجیم

حمد و شکر و ثنا و سپاس برای خداوند قادر متعال و درود و رحمت بی‌پایان برای پیامبر گرامی اسلام و ائمه اطهار سلام‌الله‌علیهم‌اجمعین و نیز درود و سلام به پیشگاه امام بزرگوار امت این امید همه امیدواران و مستضعفان و همچنین درود به پیشگاه امت خدا‌جو و حق‌طلب و کفر‌ستیز این امام عزیز، خاصه رزمندگان مخلص جبهه‌های نبرد حق بر علیه باطل و نور بر علیه ظلمت. ننگ و نفرین و خواری ابدی برای دشمنان دون‌صفت و اهریمنی‌منش که ظالمانه با این اسلام و انقلاب و رهبر و امت در قعر شقاوت در ستیز است. حرف چندانی ندارم فقط پیروی از امام امت که پیروی از ائمه و پیامبر و خداست را سرلوحه همه امور قرار دهید و محکم و مستحکم بر پشت سر او لحظه‌ای دست از مبارزه و استقامت برندارید.
من که در این عمر خود نتوانستم بهره‌ای از این اقیانوس بیکران الهی یعنی جهاد فی‌سبیل‌الله ببرم، ولی همواره سعی داشتم با چاکری مجاهدان مخلص خود را خاک پای آنها سازم. پدر و مادر پر قدرت و طاقتم مرا حلال کنید. همسرم مرا حلال نما و در تربیت اسلامی فرزندم شدیدا کوشا باش و از همه خواهران و برادران تنی و دینی برایم طلب حلالیت نما. پدرزن و مادرزن مهربانم نیز مرا حلال کنید. از مال دنیا چیزی ندارم ولی هر چه همت از آن همسرم و قیومیت زندگیم با او. همسرم خودت میدانی فقط ۱۵۰۰۰ تومان خرد خرد برایم رد مظلمه بده.
از همه التماس دعا
خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار
سید محمد رضا دستواره

سردار سپاه اسلام شهید حاج رضا دستواره/( قائم مقام لشگر27 محمدرسول الله"ص")
سردار سپاه اسلام شهید حاج رضا دستواره/( قائم مقام لشگر۲۷ محمدرسول الله”ص”)

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن
بستن