اخبار روزخاطرات دفاع مقدسسیاسی و اجتماعیمعارف و اخلاق

مرصاد / عملیات مرصاد و نابودی منافقین / طرّاح بستن تنگه مرصاد(چهار زِبَر) در عمليّات کدام شهيد بود!؟

علمدار مرصاد

عملیات مرصاد

عملیات روانی و فریب ،کار امروز وطن فروشایی هست که یه روزی علیه مردم کشورشون حمله نظامی کردند و به اذعان خودشون تو فرانسه ،در فتنه ۸۸ حضور فعالی داشتند.

💢علمدار مرصاد💢

💢طرّاح بستن تنگه مرصاد(چهار زِبَر) در عمليّات مرصاد کدام شهيد بود!؟💢

✅شهيد رضا نادری در روز ميلاد امام رضا(ع) در شاهرود به دنيا آمد و به همين دليل نامش شد رضا.

مادر، قبل از تولد ديده بود كه حضرات معصومين بالای سرش آمده اند و مژده تولّد اين نوزاد را به او داده اند.

برای همين بسيار اين پسر را دوست داشت.

در مدرسه جزو نوابغ بود. در تحصيل و تهذيب و ورزش از همه جلوتر بود.

در جبهه نيز كارهای او فوق العاده بود. بچه های اطلاعات عمليات اين موضوع را به خوبی تأييد می كنند.

طرحهای او در شلمچه بسيار عجيب بود. دشمن را گمراه می كرد .

مسئول تيم شناسايی و اطّلاعات تيپ قائم(عج الله) بود.

دلنوشته های او شاهكار ادبی است. وصيت نامه و متن های او بسيار زيبا بود.

آخرين متن خود را برای عيد قربان سال ۶۷ نوشت! همان روزی كه قربانی حضرت حق شد.

در عمليات مرصاد كاری كرد كه تحسين شهيد صيّاد را نيز در برداشت.

شهيد رضا نادری اولين كسی بود كه تنگه مرصاد را بست و منافقين كوردل را غافلگير كرد. از همان نقطه هم به سوی آسمان پرواز كرد.

شهيد رضا نادری آخرين جمله وصيّت نامه را برای سنگ قبرش نوشته بود:

«ای برادر به كجا می روی، كمی درنگ كن!

آيا با كمی گريه و خواندن يك فاتحه بر مزار من و امثال من، مسئوليتی را كه ما با رفتن خود بر دوش تو گذاشته ايم فراموش خواهی كرد يانه!؟
ما نظاره می كنيم كه تو چه خواهی كرد!!»

🌷شادی روح پاکش صلوات!

👆🏾مزار پاک بسيجی پاسدار شهيد رضانادری …ِ. اعجوبه اطّلاعات عمليّات؛ و طرّاح بستن تنگه مرصاد درعمليّات ظفرمند مرصاد.

❤️شادی روح پاکش صلوات

به نوشته تأمّل برانگيز روی سنگ قبر توجّه کنيد

⭕️امام خمینی:«آنقدر که اسلام تکیه کرده است براینکه منافقین رااز بین ببرد یا اصلاحشان کند،برای کفار اینطور نیست»

💢۵ مرداد،سالروز عملیات مرصاد گرامی باد.

‌💠 امام خمینی: کسی برای ارعاب مسلمین، چوبدستی هم بدست بگیرد، مفسد است.

 

☘️ منافقانی که در عملیات مرصاد با هدف سرنگونی نظام، وارد این کشور شدند و قرار بود یک هفته ای در تهران باشند،

جزء مصادیق بارز مفسد فی الارض هستند.

✅ حواسمان باشد منافقین اعدام شده که در اردوگاه آمریکا بوده و هستند،

اگر پیروز عملیات مزبور بودند اینک ناموس ما محل تاخت و تاز آنان و آمریکائیها بود.

🇱🇷 رهبر مقبور منافقین که به همسر دوستش (ابریشم چی) رحم نکرد و بدون حفظ عده او را به حجله برد، در صورت پیروزی به زن و دختر ما رحم نمیکرد.

🎯 مفسد را هرکس اعدام کرده است دستش درد نکند. این موضوع را درگیر مسائل سیاسی نکنیم….
منافقین از کفار بدتر هستند..

💥افشاگری های حاج سعید قاسمی از روزهای پایانی جنگ:👇

💥چه شد که ۳ شب بعد از پذیرش قطعنامه ۵۹۸ از جنوب تا غرب چندین شهر به راحتی دست عراقی‌ها و منافقین افتاد؟

 

ـــــــــــــ══✼🌿🌹🌿✼══ـــــــــــــ
ــــــــ بِسم رَب الشُهدا وَ الصِدیقین ــــــــ

برادران شهید مظفر
🌟برادران شهید”حسن، علی و رضا” مظفر هر سه در یک روز و در عملیات مرصاد به شهادت رسیده‌اند😰👇
💗 پیکر این شهدای سرافراز را یکباره تقدیم به پدر و مادر کردند و مادر این سه شهید که خود نیز در دوران دفاع مقدس در جبهه‌ حضور داشته‌ با دست خود سه فرزندش را به خاک می‌سپارد..

کتاب_مروارید_های_بی_نشان ناصر_کاوه

سه ساله ی امام حسین(ع)

❣️وقتی برای آخرین بار جبهه می رفت به همه ی خانواده قول شفاعت داد.کاملا می دانست که رفتنی شده!…

گفت: دیدار ما به قیامت در صف شهدا.دخترسه ساله اش راخیلی دوست داشت.او را روی زانو نشانده بود.

گفتم:تکلیف این بچه چه می شود؟ از جا بلند شد و گفت:👇
“این فرزندکه از سه ساله ی امام حسین (ع) عزیزتر که نیست.

“وقتی به جبهه رفت همه دوستان بااشاره به پایان جنگ می گفتند:

 دیرآمدی کفگیر به ته دیگ رسیده!اوهم گفت:اتفاقا ته دیگ خوشمزه تر است…

در عملیات مرصاد به همراه رزمندگان گردان مسلم به قلب منافقین هجوم برد و درهمان آغاز نبرد گلوله ای به قلب او نشست…

 

تنها کلامی که از او شنیدند فریاد رسایی بود که از اعماق جانش برخاست:💗 “یازهرا(س) 💕 یازهرا(س) 💗 یازهرا(س)”….

برشی ازندگی شهید غلامعلی رجبی
کتاب_زندگي_به_سبک_شهدا
ناصر_کاوه
منبع: کتاب کبوتران حرم

 

💥سردارشهید نور علی شوشتری:💕

با وقوع عمليات مرصاد وی به توصيه مقام معظم رهبری مسئوليت اين عمليات غرور آفرين را بر عهده گرفت و به نقل از شهيد صياد شيرازی (که خود بیشترین نقش را در سرکوب منافقان در همین عملیات داشتند)

فرماندهی خوبی از خود به نمايش گذاشت تا جايی كه در تماس مرحوم حاج” سيد احمد خمينی” با وی و ابلاغ گزارش پيشرفت عمليات توسط آن مرحوم به امام خمينی (ره)👇

💥حضرت امام خطاب به سردار شوشتری مي فرمايند:👈

“در اين دنيا كه نمي توانم كاری بكنم. اگر آبرويی داشته باشم در آن دنيا قطعاً شما را شفاعت خواهم كرد. “

👌فرماندهی لشگر ۵ قرارگاه نجف، قرارگاه حمزه و جانشينی فرمانده نيروی زمينی سپاه بخشی از مسئوليت های اين فرمانده بزرگ و شهيد والا مقام است.

وی از اول فروردين ۸۸ نيز با حفظ سمت، فرمانده قرارگاه قدس زاهدان را عهده دار شد و موفق گرديد با تلاشی پيگير و مجاهدتی خستگی ناپذير ايجاد اتحاد بين طوايف شيعه و سنی را در اين استان به افتخارات خود بيفزايد.

🌹سرانجام سردار شوشتری در تدارك برگزاری همايش وحدت سران طوايف در استان سيستان و بلوچستان بود در ۲۷ مهر ۱۳۸۸ در اقدامي تروريستی به فيض شهادت نائل آمد…


🌿شهید غلامعلی رجبی:👇

🌷علمدار گردان مسلم:

بعداز ظهر من تو زمین صبحگاه دوکوهه قاسم کارگرفرمانده گردان مسلم رادیدم وچون از قدیم باهم در گردان حمزه بودیم به من گفت, گردان ما و حمزه امشب میرود برای عملیات اسلام اباد برای مقابله با حمله منافقان. اگر میخواهی بیایی سریع کارت را درست کن وبیا. من هم سریع رفتم عمار و به بچه ها گفتم بریم گردان مسلم که همه گفتند باشه دوباره من رفتم کارها را درست کردم و همه رفتیم گردان مسلم…🌺

همان شب راه افتادیم رفتیم سه راهی اسلام اباد.یکی از بهترین مجالس دعا و روضه را شهید غلامعلی در اتوبوس درحین رفتن اجرا کرد و روضه حضرت رقیه (س) را خواند و اکثر بچه هائی که روضه را گوش کردنند,فردا شب یا شهید شدند یا زخمی.فردا شب ۵ مرداد قبل از زدن به خط در اخرین لحظات دوباره اقا غلام روضه خواند ودوباره روضه حضرت رقیه (س) را خواند(فکر کنم در اخرین لحظات یاد دختر سه ساله خودش بود وبا تکرار روضه رقیه داشت خودش را برای بریدن از اخرین تعلقات خودش به دنیا را تمرین می کرد) و اخرش هم مجلس را با روضه حضرت زهرا (س)به پایان رساند…بعد از چند ساعت راهپیمایی زدیم به خط منافقین, که دریائی. بود از تانک ودوشکا و گلوله های ارپی جی… یک دم رگبار گلوله های دوشکا و ارپی جی قطع نمی شد…ما با منافقین حسابی قاطی شده بودیم…اولین بار بود که دشمن هم مثل ما فارسی صحبت میکرد… همان شب گردان مسلم حمزه با دادن شهدای بسیار و کلی زخمی جلوی پیشروی منافقین را گرفت…

 وقتی یکی از منافقین کوردل با اسلحه خود رگباری به سینه‌ وقلب غلامعلی زد,اقا غلام نشست وخم شد زیر نور ماه، عجب زیبا شده بود ,مثل مولایش ابی عبدالله(ع)باخون خضاب کرده بود. زیبا, خوشگل, نورانی شده بود…

خون‌های قلبش را دیدم که توی پیراهنش جمع شده بود, سعی کردم سرش را روی پایم بگذارم,اما سرش را از روی پایم برداشت و روی زمین گذاشت,به نظرم منتظر بود,طولی نکشید با ادب خودش را هر طوری بود جمع کرد و سه بار یا زهرا (س) گفت و چشمانش را آرام بست…

بی اختیار یاد اخرین روضه اش افتادم, روضه حضرت زهرا (س)بود…

چه سرانجام زیبا وچه عاقبت به خیری عجیبی. با سردادن ذکر “یا زهرا,یا زهرا یا زهرا(س) به ملکوت اعلا پیوست.

درهمان عملیات که مرصاد نام گرفته بود علاوه براقا غلام , رضا جمشیدی, سعید صفاری,علی فخار وبرادران مظفرو…نیز به شهادت رسیدند.
🌺تمام اینها را گفتم که بگم روضه حضرت مسلم دست اقا غلام و بقیه بچه ها را گرفت. رفتن ماهم به گردان مسلم دست خود اقا بود.

روضه حضرت مسلم (درایام مسلمیه), حضور ما درگردان مسلم چه چیزی کم داشت؟

امضای خودحضرت مسلم را,که خود اقا شهادت را برای اقا غلام امضا کرد.الان که این مطالب را می نویسم یاد یه صحبت از اقا غلام افتادم که همیشه به من می گفت:هر وقت به کارت گره خورد, یه روضه طفلان مسلم یا روضه خود حضرت مسلم را شرکت کن که در اجابت دعا رد خور ندارد.” برگرفته ازکتاب شهید غلام علی یادگاران ۲۴

💥 روایت کم‌تر دیده‌شده از شهید صیاد شیرازی؛ از روز عملیات مرصاد:

🔹 منافقین می‌خواستند به طرف کرمانشاه بیایند اما مردم از اسلام‌آباد تا کرمانشاه با هر وسیله‌ای که داشتند -از تراکتور و ماشین- آمده بودند در جاده و راه را بند آورده بودند. اولین کسی که جلوی این‌ها را گرفت، خود مردم بودند… ساعت ۵ صبح رفتیم.

همه‌ی خلبان‌ها در پناه‌گاه آماده بودند. توجیه‌شان کردم که اوضاع در چه مرحله‌ای هست. دو تا هلی‌کوپتر کبری و یک هلی‌کوپتر ۲۱۴ آماده شدند که با من برای شناسایی برویم و بعد بقیه بیایند. این دو تا کبری را داشتیم؛ خودمان توی هلی‌کوپتر ۲۱۴ جلو نشستیم.

گفتم: همین‌جور سرپائین برو جلو ببینیم، این منافقین کجایند. همین‌طور از روی جاده می‌رفتیم، نگاه می‌کردیم، مردم سرگردان را می‌دیدیم.

۲۵ کیلومتر که گذشتیم، رسیدیم به گردنه‌ی «چهار زبر» که الان، اسمش را گذاشته‌اند «گردنه‌ی مرصاد».

🔹 یک‌دفعه نگاه کردم، مقابل آن‌ور خاک‌ریز، پشت سر هم تانک، خودرو و نفربر همین‌جور چسبیده و همه معلوم بود مربوط به منافقین است و فشار می‌آورند تا از این خاک‌ریز رد بشوند. به خلبان‌ها گفتم: دور بزنید وگرنه ما را می‌زنند. به این‌ها گفتم: بروید از توی دشت.

یعنی از بغل برویم؛ رفتیم از توی دشت از بغل، معلوم شد که حدود ۳ تا ۴ کیلومتر طول این ستون است. من کلاه گوشی داشتم. می‌توانستم صحبت کنم: به خلبان گفتم: این‌ها را می‌بینید؟ این‌ها دشمنند بروید شروع کنید به زدن تا بقیه هم برسند. خلبان‌های دو تا کبری‌ها رفتند به طرف ستون، دیدم هر دوی‌شان برگشتند. من یک‌دفعه دادوبی‌دادم بلند شد، گفتم: چرا برگشتید؟ گفت: بابا! ما رفتیم جلو، دیدیم این‌ها هم خودی‌اند.

چی‌چی بزنیم این‌ها رو؟!

🔹 خوب این‌ها ایرانی بودند، دیگر مشخص بود که ظاهراً مثل خودی‌ها بودند و من هرچه سعی داشتم به آن‌ها بفهمانم که بابا! این‌ها منافقند. گفتند: نه بابا! خودی را بزنیم! برای ما مسئله دارد؛ فردا دادگاه انقلاب، فلان. آخر عصبانی شدم، گفتم بنشین زمین. او هم نشست زمین.

دیدیم حدوداً ۵۰۰ متری ستون زرهی نشسته‌ایم و ما هم پیاده شدیم و من هم به‌خاطر این‌که درجه‌هایم مشخص نشود، از این بادگیرها پوشیده بودم، کلاهم را هم انداخته بودم توی هلی‌کوپتر. عصبانی بودم، ناراحت که چه‌جوری به این‌ها بفهمانم که این دشمن است؟! گفتم: بابا! من با این درجه‌ام مسئولم. آمدم که تو راحت بزنی؛ مسئولیت با منه. گفت: به خدا من می‌ترسم؛ من اگر بزنم، این‌ها خودی‌اند، ما را می‌برند دادگاه انقلاب.

🔹 حالا کار خدا را ببینید! منافقین مثل این‌که متوجه بودند که ما داریم بحث می‌کنیم راجع به این‌که می‌خواهیم بزنیم آن‌ها را، منافقین سر لوله‌ی توپ را به طرف ما نشانه گرفتند. این‌ها مثل این‌که وارد هم نبودند، زدند. گلوله، ۵۰ متری ما که به زمین خورد، من خوشحال شدم، چون دلیلی آمد که این‌ها خودی نیستند. گفتم: دیدی خودی‌ها را؟ این‌ها بچه‌ی کرمانشاه بودند، با لهجه‌ی کرمانشاهی گفتند: به علی قسم الان حسابش را می‌رسیم. سوار هلی‌کوپتر شدند و رفتند.

🔹 اولین راکتی که زد، کار خدا بود، اولین راکت خورد به ماشین مهمات‌شان، خود ماشین منفجر شد. بعد هم این گلوله‌ها که داخل بود، مثل آتش‌فشان می‌رفت بالا. بعد هم این‌ها را هرچه می‌زدند، از این طرف، جای‌شان سبز می‌شدند، باز می‌آمدند… بعد از ۲۴ ساعت با لطف خداوند، اینان چه عذابی دیدند. بعضی از آن‌ها فراری می‌شدند توی این شیارهای ارتفاعات، که شیارها بسته بود، راه نداشت، هرچه انتظار می‌کشیدیم، نمی‌آمدند. می‌رفتیم دنبال آنها، می‌دیدیم مرده‌اند. این‌ها همه سیانور خوردند، خودشان را کشتند. توی این‌ها، دخترها مثلاً فرماندهی می‌کردند. از بی‌سیم‌ها شنیده می‌شد: زری، زری! من به‌گوشم. التماس، درخواست، چه بکنند؟ اوضاع برای آن‌ها خراب بود.

🔹 به‌هرحال خداوند متعال در آخر این روز جنگ یا عملیات «مرصاد» به آن آیه‌ی شریفه، عمل کرد که خداوند در آیه‌ی شریفه می‌فرماید: «با اینها بجنگید، من این‌ها را به دست شما عذاب می‌کنم و دل‌های مؤمن را شفا می‌دهم و به شما پیروزی می‌دهم…» و نقطه‌ی آخر جنگ با پیروزی تمام شد که کثیف‌ترین و خبیث‌ ترین دشمنان ما (منافقین) در این‌جا به درک واصل شدند و پیروزی نهایی ما، یک پیروزی عظیمی بود.»

کتاب_کشکول_دفاع_مقدس ناصر_کاوه
کتاب رمز عبور، ۱، صفحه‌ی “۱۱۳”

 

‍ شهید غلامعلي مي گفت:

هرکس در روی زمین درحال راه رفتن است، از صدقه سرحضرت زهرا (سلام الله علیها) است.

هر کجا هستی ، سر سفره حضرت زهرا (سلام الله علیها) هستی.
وشهید غلامعلي تمام عمر مهمان خوان حضرت مادر س بود وبا ذكر او به شهادت رسيد🕊🌷

پنجم مرداد سی و یکمین سالگرد شهادت شهید غلامعلی رجبی

شادی روح پاکش فاتحه وصلوات

🌷 روسريهاى رنگى:👇

🌷آن زمان من خیلی جوان بودم و برایم باعث تعجب بود که می دیدم دختران و پسران ٢٠ ساله به عشق فتح ایران و تهران با شعار الله اکبر به جبهه آمده بودند ولی اسلحه هایشان را به سمت رزمندگان ایران گرفته و بدون تفکر به اعتقاداتشان با ما می جنگیدند.

🌷آنقدر منافقین مغز این جوانها را شستشو داده بودند که حتی وقتی خود را در محاصره ما می دیدند و راه فرار نداشتند سیانور می خوردند تا زنده اسیر نشوند. دختران منافق با روسریهای رنگی و لباسهای کماندویی به عشق فتح تهران با ما می جنگیدند. به آنها گفته بودند در تمامی شهرهای ایران نیروهای منافق مستقر شده و از آنها حمایت می کنند در حالیکه اینها همه دروغ و رویا بود.

🌷عملیات مرصاد در اواخر دوران دفاع مقدس رخ داد و جبهه ها کم کم از نیروهای رزمنده خالی شده بود ولی پس از فرمان امام تمام نیروهای مردمی بسیج شدند و با اطاعت از فرمان ولی فقیه و با روحیه شهادت طلبانه ای که داشتند؛ توانستند بر دشمن منافق پیروز شوند.

راوى: رزمنده محمود مظفر كه سه تن از برادرانش در عمليات مرصاد شهيد شدند

🌷جهنم صياد براى ياران صدام:👇

🌷شبانه خودم را با یک فروند هواپیمای فالکون به کرمانشاه رساندم و صحنه پیشروی دشمن را از نزدیک مشاهده کردم و متوجه اوضاع شدم.

چنان جو پریشانی و اضطراب در مردم ایجاد شده بود که سراسیمه از خانه بیرون آمده بودند. از طرفی جاده کرمانشاه به بیستون از خوردوهایی که در انتظار جا به جایی بودند، مملو بود و ترافیک سنگینی ایجاد شده بود.

🌷بر این اساس با یک فروند هلی کوپتر از فرودگاه به سمت یکی از قرارگاههای تاکتیکی سپاه پاسداران مستقر در طاق بستان حرکت کردیم.

نیمه شب چهارم تیر ماه بود و تا ساعت یک و نيم نتوانستیم ماهیت دشمن را به دست آوریم که چه کسی است که همین طور در حال پیشروی است.

🌷ساعت ٥ به پایگاه رفتم. همه را آماده و مهیا برای توجیه دیدم.

پس از توجیه خلبانان تاکید کردم وضعیت خیلی اضطراری است. چاره‌ای نداریم هليکوپترهای کبری باید آماده باشند. یک تیم آتش آماده شد؛ ابتدا خودم با یک هلی کوپتر ٢١٤ برای شناسایی دقیق و هماهنگی به سمت مواضع حرکت کردم و به این ترتیب اولین عملیات را علیه نیروهای مهاجم و منافق آغاز کردیم.

🌷صبح روز ٥ مرداد عملیات با رمز یا علی (ع) آغاز شد. در تنگه چهارزبر چنان جهنمی برای یاران صدام برپا شد که زمانی برای پشیمانی نمانده بود. جاده به زودی انباشته از ادوات سوخته شد.

🌷همزمان با عملیات هوانیروز علاوه بر گروه‌ های مردمی، تعدادی از لشکرهای سپاه نیز که از جنوب به غرب آمده بودند، وارد عملیات شدند.

راه از هر سو به روی بازماندگان کاروان بسته شده بود و آنان به سختی مى توانستند به عقب برگردند. بعضی از آنها به روستاها پناه بردند و بعضی هایشان با خوردن قرص سیانور به زندگی خود خاتمه داده بودند.

🌷عملیات که تمام شد در جاده کرمانشاه_اسلام آباد غرب هزاران کشته از آنان به جا مانده بود. اجساد پسران و دخترانی که با ملت خود بسیار ناجوانمردانه رفتارکرده بودند. کسانی که روز تنهایی میهن به یاری اردوی خصم شتافته بودند.

🌷حالا من از این عملیات نتیجه می گیرم که چقدر خداوند متعال ما را و رزمندگان اسلام و انقلاب را دوست دارد که در هر زمان طوری مقدر می کند که بسیاری از مشکلات ما باید با حالت سرافرازانه حل شود….

کتاب کشکول دفاع مقدس
ناصر کاوه
راوى: سپهبد شهيد على صياد شيرازى در عمليات مرصاد

💥 شهیدی که منافقین چشمهایش را در آوردند و گوش‌هایش را بریدند و بعد شهیدش کردند…💕

💗دفعه آخر که به مرخصی آمد دیدم خیلی فرق کرده و حالت معنوی خاصی پیدا کرده است. وقتی بغلش کردم با خودم گفتم برای آخرین بار است که می بینمش. به سید مهدی گفتم: «مادر مگر جنگ تمام نشده و امام قطعنامه را امضا نکردند؟»
گفت: «مگر امام نفرمودند من جام زهر را نوشیدم، من باید دوباره برگردم.»
گفتم: «برو و مواظب خودت باش!»
با اینکه خودش می دانست بر نمیگردد، گفت: «این دفعه که برگردم تحصیلاتم را ادامه می دهم به خاطر شما!»

مادر این شهید, نحوه شهادت فرزندش توسط منافقین در عملیات_مرصاد را این‌چنین بیان می‌کند: 👇
“سید مهدی در گردان مسلم لشکر ۲۷ و در منطقه اسلام آباد غرب بود که به شهادت می رسد. منافقین سفّاک چشم هایش را در آورده بودند, گوشهایش را بریده بودند و آنقدر به فکش ضربه زنده بودند تا فکش خرد شده بود و پوستش را کنده بودند و بدنش را سوزانده بودند. زمانی که پیکرش را برای ما آوردند اجازه ندادند او را ببینم ولی بعدا فیلم پیکرش را دیدم…”
کتاب خاطرات دردناک
ناصرکاوه

💗پاسدار_شهید_سیدمهدی_رضوی

 استاد حسن عباسی در کنار پیکر برادر شهیدش «علی‌اصغر عباسی»
استاد حسن عباسی در کنار پیکر برادر شهیدش «علی‌اصغر عباسی»

 استاد حسن عباسی در کنار پیکر برادر شهیدش «علی‌اصغر عباسی» که در عملیات غرورآفرین مرصاد بعد از تحمل شکنجه به دست منافقین در ۵ مرداد ۱۳۶۷ به شهادت رسید.

کانال رسمی استاد حسن عباسی

مرصاد / عملیات مرصاد و نابودی منافقین / طرّاح بستن تنگه مرصاد(چهار زِبَر)
مرصاد / عملیات مرصاد و نابودی منافقین / طرّاح بستن تنگه مرصاد(چهار زِبَر)

⭕️«بعد از ورود به تهران تا ۴۸ ساعت هر کاری خواستید بکنید و هر کسی را که خواستید، بکشید تا اینکه من فرمان عفو عمومی بدهم.» این سخنان از اولین جمله‌های مسعود رجوی در شب عملیات فروغ جاویدان بود. عملیاتی که با وجود پشتیابانی کمال و تمام عراق از منافقین، با شکست مفتضحانه مسعود رجوی همراه شد.

🔻دیروز مسعود رجوی در کنار صدام با ملت ایران می‌جنگید و امروز که هم صدام و هم رجوی با خفت از دنیا رفتن، این وظیفه ننگین برعهده مریم رجوی هست که در کنار دشمنان ایران بایسته؛ البته او هم نمی‌تونه غلطی کنه 😎

🗓پنجم مرداد، سالروز عملیات مرصاد و شکست مفتضحانه منافقین

مرصاد / عملیات مرصاد و نابودی منافقین / طرّاح بستن تنگه مرصاد(چهار زِبَر)
مرصاد / عملیات مرصاد و نابودی منافقین / طرّاح بستن تنگه مرصاد(چهار زِبَر)

⭕️در سالروز عملیات غرور آفرین مرصاد یادی کنیم از 💕شهید علی صیاد شیرازی، فاتح این عملیات پیروزمندانه.💪شهیدی که امام خامنه‌ای بر تابوتش بوسه زد…👌

🔻نقل است که در جریان یک سخنرانی شهید صیاد شیرازی، زمانی که حاضران شعار «ارتشی ـ سپاهی دو لشکر الهی» سر می‌دهند، شهید صیاد این شعار را اصلاح می‌کند و می‌گوید:‌ 👇
💥«ارتشی ـ سپاهی یک لشکر الهی»

مرصاد / عملیات مرصاد و نابودی منافقین / طرّاح بستن تنگه مرصاد(چهار زِبَر)
مرصاد / عملیات مرصاد و نابودی منافقین / طرّاح بستن تنگه مرصاد(چهار زِبَر)

اومده بودن که چند روزه برسن به تهران، غافل از اینکه ” إِنَّ رَبَّک لَبِالْمِرْصَادِ “

🗓پنجم مرداد، سالروز عملیات مرصاد و شکست مفتضحانه منافقین گرامی باد

 

💥 روایت کم‌تر دیده‌شده از شهید صیاد شیرازی؛ از روز عملیات مرصاد:

🔹 منافقین می‌خواستند به طرف کرمانشاه بیایند اما مردم از اسلام‌آباد تا کرمانشاه با هر وسیله‌ای که داشتند -از تراکتور و ماشین- آمده بودند در جاده و راه را بند آورده بودند. اولین کسی که جلوی این‌ها را گرفت، خود مردم بودند… ساعت ۵ صبح رفتیم.

همه‌ی خلبان‌ها در پناه‌گاه آماده بودند. توجیه‌شان کردم که اوضاع در چه مرحله‌ای هست.

دو تا هلی‌کوپتر کبری و یک هلی‌کوپتر ۲۱۴ آماده شدند که با من برای شناسایی برویم و بعد بقیه بیایند. این دو تا کبری را داشتیم؛ خودمان توی هلی‌کوپتر ۲۱۴ جلو نشستیم.

گفتم: همین‌جور سرپائین برو جلو ببینیم، این منافقین کجایند. همین‌طور از روی جاده می‌رفتیم، نگاه می‌کردیم، مردم سرگردان را می‌دیدیم. ۲۵ کیلومتر که گذشتیم، رسیدیم به گردنه‌ی «چهار زبر» که الان، اسمش را گذاشته‌اند «گردنه‌ی مرصاد».

🔹 یک‌دفعه نگاه کردم، مقابل آن‌ور خاک‌ریز، پشت سر هم تانک، خودرو و نفربر همین‌جور چسبیده و همه معلوم بود مربوط به منافقین است و فشار می‌آورند تا از این خاک‌ریز رد بشوند. به خلبان‌ها گفتم: دور بزنید وگرنه ما را می‌زنند.

به این‌ها گفتم: بروید از توی دشت.

یعنی از بغل برویم؛ رفتیم از توی دشت از بغل، معلوم شد که حدود ۳ تا ۴ کیلومتر طول این ستون است.

من کلاه گوشی داشتم. می‌توانستم صحبت کنم: به خلبان گفتم: این‌ها را می‌بینید؟

این‌ها دشمنند بروید شروع کنید به زدن تا بقیه هم برسند. خلبان‌های دو تا کبری‌ها رفتند به طرف ستون، دیدم هر دوی‌شان برگشتند.

من یک‌دفعه دادوبی‌دادم بلند شد، گفتم: چرا برگشتید؟

گفت: بابا! ما رفتیم جلو، دیدیم این‌ها هم خودی‌اند. چی‌چی بزنیم این‌ها رو؟!

🔹 خوب این‌ها ایرانی بودند، دیگر مشخص بود که ظاهراً مثل خودی‌ها بودند و من هرچه سعی داشتم به آن‌ها بفهمانم که بابا!

این‌ها منافقند. گفتند: نه بابا! خودی را بزنیم! برای ما مسئله دارد؛ فردا دادگاه انقلاب، فلان. آخر عصبانی شدم، گفتم بنشین زمین.

او هم نشست زمین. دیدیم حدوداً ۵۰۰ متری ستون زرهی نشسته‌ایم و ما هم پیاده شدیم و من هم به‌خاطر این‌که درجه‌هایم مشخص نشود،

از این بادگیرها پوشیده بودم، کلاهم را هم انداخته بودم توی هلی‌کوپتر. عصبانی بودم، ناراحت که چه‌جوری به این‌ها بفهمانم که این دشمن است؟!

گفتم: بابا! من با این درجه‌ام مسئولم. آمدم که تو راحت بزنی؛ مسئولیت با منه.

گفت: به خدا من می‌ترسم؛ من اگر بزنم، این‌ها خودی‌اند، ما را می‌برند دادگاه انقلاب.

🔹 حالا کار خدا را ببینید! منافقین مثل این‌که متوجه بودند که ما داریم بحث می‌کنیم راجع به این‌که می‌خواهیم بزنیم آن‌ها را، منافقین سر لوله‌ی توپ را به طرف ما نشانه گرفتند. این‌ها مثل این‌که وارد هم نبودند، زدند.

گلوله، ۵۰ متری ما که به زمین خورد، من خوشحال شدم، چون دلیلی آمد که این‌ها خودی نیستند.

گفتم: دیدی خودی‌ها را؟ این‌ها بچه‌ی کرمانشاه بودند، با لهجه‌ی کرمانشاهی گفتند:

به علی قسم الان حسابش را می‌رسیم. سوار هلی‌کوپتر شدند و رفتند.

🔹 اولین راکتی که زد، کار خدا بود، اولین راکت خورد به ماشین مهمات‌شان، خود ماشین منفجر شد.

بعد هم این گلوله‌ها که داخل بود، مثل آتش‌فشان می‌رفت بالا. بعد هم این‌ها را هرچه می‌زدند،

از این طرف، جای‌شان سبز می‌شدند، باز می‌آمدند… بعد از ۲۴ ساعت با لطف خداوند، اینان چه عذابی دیدند.

بعضی از آن‌ها فراری می‌شدند توی این شیارهای ارتفاعات، که شیارها بسته بود، راه نداشت،

هرچه انتظار می‌کشیدیم، نمی‌آمدند. می‌رفتیم دنبال آنها، می‌دیدیم مرده‌اند. این‌ها همه سیانور خوردند، خودشان را کشتند.

توی این‌ها، دخترها مثلاً فرماندهی می‌کردند. از بی‌سیم‌ها شنیده می‌شد: زری، زری!

من به‌گوشم. التماس، درخواست، چه بکنند؟ اوضاع برای آن‌ها خراب بود.

🔹 به‌هرحال خداوند متعال در آخر این روز جنگ یا عملیات «مرصاد» به آن آیه‌ی شریفه، عمل کرد که خداوند در آیه‌ی شریفه می‌فرماید:

«با اینها بجنگید، من این‌ها را به دست شما عذاب می‌کنم و دل‌های مؤمن را شفا می‌دهم و به شما پیروزی می‌دهم…»

و نقطه‌ی آخر جنگ با پیروزی تمام شد که کثیف‌ترین و خبیث‌ ترین دشمنان ما (منافقین) در این‌جا به درک واصل شدند و پیروزی نهایی ما، یک پیروزی عظیمی بود.»

کتاب_کشکول_دفاع_مقدس ناصر_کاوه

کتاب رمز عبور، ۱، صفحه‌ی “۱۱۳”
ناصر-کاوه- دعوتید به کانال شهدا

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن
بستن