خاطرات دفاع مقدس

فاطمیون / شهید مدافع حرم سید مصطفی موسوی / “می‌خواهم تمام کلمات حضرت آقا ملکه ذهنم شود.”

شهید مدافع حرم سید مصطفی موسوی

🌸 در مدرسه جزء دانش آموزان زرنگ و مودب بود و هیچ وقت نمره کمی نگرفت و اکثر اوقات، معدلش ۲۰ بود.

برخی از هم شاگردی‌هایش بعد از بیرون آمدن از مدرسه سیگار می‌کشیدند و من نگران این موضوع و پسرم بودم ولی مصطفی می‌گفت مامان با خدا باش و ناراحت من نباش. همیشه در مدرسه، عضو بسیج بود.

🌸چند سال پیش، شناسنامه‌اش را به من نشان داد تا اگر به سن تکلیف رسیده، شروع به خواندن نماز و گرفتن روزه کند.

گفتم نمی‌توانم خیلی دقیق این موضوع را مشخص کنم، پیش امام جماعت مسجد محل برو و سوال کن.

همین کار را کرد و متوجه شده بود به سن تکلیف رسیده است و از همان روز نمازهایش را می‌خواند و مقلد حضرت آقا بود. تابستان‌ها هم گچ کاری می‌کرد و هم روزه‌ می‌گرفت.

🌸 به ظاهرش بسیار رسیدگی می‌کرد که همیشه مرتب باشد. حتی وسایل اتاقش هم همیشه مرتب و منظم بود.

همرزمانش در سوریه هم تعریف کردند در آنجا هم بسیار منظم بوده است.

🌸 تابستان سال اولی که سرکار رفت، ۱۶ ساله بود و به همراه پسرخاله اش رنگ کاری وسایل چوبی انجام می دادند و تا ۱۱ شب سر کار، می‌ماند.

یک شب آمد و گفت: مامان! من نذر کرده بودم اولین حقوقم را برای شما، بلیط مشهد بخرم که اول راضی نشدم، ولی پسرخواهرم هم برای خواهرم خریده بود و چهار نفری مشهد رفتیم که خیلی خوش گذشت.

🌸 به من گفت: مادر! سعی کن دلبستگی نداشته باشی و از مال دنیا دل بکن.

مصطفی وسایلش رو دور انداخته بود تا وابستگی من به خیلی مسائل کم شود و در نبودش، خاطره زیادی از او نداشته باشم و کمتر غصه بخورم.

حتی تابستان امسال، بسیاری از عکس‌هایش را پاره کرد که علتش را زشت بودن آن‌ها می‌دانست،

ولی در واقع می‌خواست کمترین خاطره را برای ما به جا بگذارد.

خیلی اهل عکس انداختن نبود و حتی در سوریه هم، خیلی کم عکس انداخته بود.

یکی از همرزمانش گفت که به سختی توانسته چند عکس از او بیاندازد و برای راضی کردنش به مزاح به او گفته بود چند تا عکس بگیر تا اگر شهید شدی، عکست را داشته باشیم.

🌸 عاشق شهید بابایی بود و مدام به قزوین و سر مزار شهید می‌رفت و کتاب‌های زیادی درباره این شهید خریده بود و دوست داشت مثل او زندگی کند و شهید شود. به عشق او دنبال خلبانی رفت.

مصطفی می‌گفت رویای اصلی‌ام، این است که خلبان شوم و با هواپیمای پر از مهمات به قلب تل آویو بزنم.

🌸 اگر حضرت آقا ( امام خامنه‌ای) سخنرانی داشتند، آن را بارها از هر شبکه‌ای که پخش می‌شد نگاه می‌کرد و می‌گفت: “می‌خواهم تمام کلمات حضرت آقا ملکه ذهنم شود.”

🌸 هر وقت به من می‌گفت: «رضایت بده تا به سوریه بروم»، می‌گفتم: «اجازه بده سنت کمی بیشتر شود» که می‌گفت: «شیطان در کمین ماست و از آن نباید غافل بشویم، چه تضمینی می‌کنی که چند سال دیگر، من همین آدم باشم.»

در واقع نمی‌خواست تغییر کند و دوست داشت پاک از این دنیا برود…

🌸 یک روز پدرش را صدا زد که به اتاقش برود، من متوجه شدم که خودش رضایت نامه نوشته و از پدرش می‌خواهد که آن را امضا کند، به شدت ناراحت و عصبانی شدم.

بعد از دیدن ناراحتی من، آن را پاره کرد و در سطل زباله اتاقش ریخت…

پدرش هم گفت: مگر مصطفی از علی اصغر(ع) و علی اکبر(ع) امام حسین(ع) بالاتر است،

من این همه مدت در جبهه‌های جنگ بودم ولی هیچ اتفاقی برایم نیفتاد، راضی به رضای خدا باش و توکل کن. من هم با این حرف‌ها آرام شدم.

فاطمیون / شهید مدافع حرم سید مصطفی موسوی / "می‌خواهم تمام کلمات حضرت آقا ملکه ذهنم شود."
فاطمیون / شهید مدافع حرم سید مصطفی موسوی / “می‌خواهم تمام کلمات حضرت آقا ملکه ذهنم شود.”

❤️ مژده ی جوان‌ترین شهید مدافع حرم, سید مصطفی موسوی به مادرش

 

شهید مدافع حرم, سید مصطفی موسوی

یک روز پدرش را صدا زد که به اتاقش برود، من متوجه شدم که خودش رضایت نامه نوشته و از پدرش می‌خواهد که آن را امضا کند، به شدت ناراحت و عصبانی شدم.

بعد از دیدن ناراحتی من، آن را پاره کرد و در سطل زباله اتاقش ریخت…

پدرش هم گفت: مگر مصطفی از علی اصغر(ع) و علی اکبر(ع) امام حسین(ع) بالاتر است، من این همه مدت در جبهه‌های جنگ بودم ولی هیچ اتفاقی برایم نیفتاد، راضی به رضای خدا باش و توکل کن.

من هم با این حرف‌ها آرام شدم…

روزهای قبل از رفتنتش گوشه ای از اتاق نشسته بود، از من پرسید: مامان از دنیا چه چیزی می‌خواهی؟…

گفتم: خواسته خاصی ندارم و دنیا را با تو می‌خواهم و دنیای بدون تو برایم معنایی ندارد…

سید مصطفی گفت: زمانی که من نبودم چه کسی را داشتی؟…

گفتم: خدا را داشتم… در جوابم گفت: خدا همان خداست، هیچ فرقی ندارد، من هم که نباشم خدا را داری…

ناراحت شدم و گفتم: از این حرف‌ها نزن… بعد از این حرفم، مصطفی گفت: مامان سعی کن دل بکنی و ببخشی…

تا دل نکنی به معرفت نمی‌رسی، از دنیا و تعلقاتش بگذر…

برای هر کسی یک روز، روز عاشورا است، یعنی روزی که امام حسین(ع) ندای “هل من ناصر” را داد و کسانی که رفتند و با امام ماندند، شهید و رستگار شدند، ولی کسانی که نرفتند چه چیزی از آن‌ها ماند؟

تا دنیا باقیست، لعنت می‌شوند….

بعد هم گفت: مامان می خواهم یک مژده بدهم، اگر از ته قلب راضی شوی که به سوریه بروم، آن دنیا را برایت آباد می‌کنم و دنیای زیبایی برایت می‌سازم که در خواب هم نمی‌توانی ببینی…

گفتم: از کجا معلوم می‌شود که من قلبا راضی شدم…

گفت: من هر کاری می‌کنم بروم، نمی‌شود. علت اصلی‌اش این است که شما راضی نیستید، اگر راضی شوی خدا هم راضی می‌شود.

اگر راضی نشوی فردای قیامت جواب حضرت زهرا(س) و حضرت زینب(س) را چه می‌دهی؟…

من در مقابل این حرف، هیچ چیزی نتوانستم بگویم و از ته قلبم راضی شدم.

قبل از رفتن، به من می‌گفت: خیلی برایم دعا کن تا دست و دلم نلرزد و دشمن در نظرم خار و ذلیل بیاید…

بعدها سید مصطفی رفت به سوریه و آنجا آسمونی شد…

 

فاطمیون / شهید مدافع حرم سید مصطفی موسوی / "می‌خواهم تمام کلمات حضرت آقا ملکه ذهنم شود."
فاطمیون / شهید مدافع حرم سید مصطفی موسوی / “می‌خواهم تمام کلمات حضرت آقا ملکه ذهنم شود.”

راوی : خانواده شهید
منبع: کتاب مدافعان حرم, ناصر کاوه

آنان که یک عمر مرده اند

یک لحظه هم شهید نخواهند شد…
شهادت یک عمر زندگی است
نه یک اتفاق…

شهید سید مصطفی موسوی

 

💠ڪوچڪ بود وقتے ڪه رفت؛

سنش را مے گویم…

ڪوچڪتر شد وقتے ڪه برگشت؛
قامتش را مے گویم…!

📸شهید دهه هفتادی
سید مصطفی موسوی

لشکر  فاطمیون

 

فاطمیون / شهید مدافع حرم سید مصطفی موسوی / "می‌خواهم تمام کلمات حضرت آقا ملکه ذهنم شود."
فاطمیون / شهید مدافع حرم سید مصطفی موسوی / “می‌خواهم تمام کلمات حضرت آقا ملکه ذهنم شود.”
برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن
بستن