خاطرات دفاع مقدس

شهید مهدی خندان / منم مهدی خندان / دوازده سال گذشت تا مهدي را در‌آوردند.

منم مهدی خندان

 قبل از حركت از اردوگاه گفتند كه حاج همت گفته است تو و مهدی خندان حق شركت در عمليات را نداريد وقتي خبر را شنيديم،

در به در دنبال حاج همت گشتيم. آخر سر ماشينش را ديديم كه داشت از اردوگاه خارچ مي‌شد و مي‌رفت طرف قرارگاه.

به هر زحمتي بود، نگهش داشتيم. حاج همت قبول نمي‌كرد. جر و بحث بينمان بالا گرفت.

همت با شركت من در عمليات موافقت كرد، اما با مهدي خندان نه. يكهو خندان زد زير گريه.

اشك ها كار خودش را كرد. حاج همت رضايت داد ولي از او قول گرفت كه احتياط كند و جز فرماندهي و هدايت نيروها، كار ديگري نكند.

حاجي پور فرمانده تيپ عمار شهيد شده بود فقط مانده مهدي. حاج همت از اين مي‌ترسيد كه مهدي هم از دست برود…

شهید مهدی خندان / منم مهدی خندان / دوازده سال گذشت تا مهدي را در‌آوردند.
شهید مهدی خندان / منم مهدی خندان / دوازده سال گذشت تا مهدي را در‌آوردند.

چهار لول ضد هوايي يكبند آتش مي‌ريخت روي سرمان. ستون گردان توي شيار دراز كشيده بود.

مهدي تنها كسي بود كه سرپا ايستاده بود.

مهدي يك لاي چفيه‌اش را انداخت پشتش و چند قدمي رفت. ستون آرام پشت سر او خزيد.

تيربارها امان همه‌مان را بريده بودند. اين ستون ديگر بلند شدني نبود. همه كپ كرده بودند.

طاقت نياوردم. مهدي كه آمد از كنارم رد شد دستش را گرفتم و گفتم: آقا مهدي ، بشين. شناخت مرا.

گفتم:
«بشين و نگاه كن چرا وايستادي» نشست و در تاريكي صدايش را شنيدم كه گفت:

امشب چه خبره حاجي.

و بعد رفت جلو و ستون را راه انداخت. اين بار آتش دشمن چنان شديد شده بود كه فرشي از تيرهاي سرخ موازي با زمين حركت مي‌كرد.

ستون خوابيد و ديگر بلند نشد. تيرها يكي يكي بچه‌ها ستون را از كار مي‌انداختند. مانده بوديم چه كنيم.

تا قله ۵۰۰ – ۴۰۰ متر بيشتر راه نبود.

داشتم به اطراف نگاه مي‌كردم كه يكهو ديدم مهدي بر روي يك بلندي ايستاده…

نمي‌دانستم چه مي‌خواهد بكند كه يكباره فريادش بلند شد:

«از بچه‌هاي گردان مقداد كسي اينجاهاست…اينجاها گردان مقدادي داريم.»

چرا اين را پرسيد؟ ما همه‌مان از گردان مقداد بوديم و اين ستون كه اينجا روي زمين دراز كشيده، همه‌شان گردان مقداد بودند!

 صداي چند نفري، تك و توك، از توي ستون بلند شد:‌ «ما گردان مقدادي هستيم.»

مهدي بلندي فرياد كشيد: «منم مهدي خندان، معاون تيپ شما. آنهايي كه مي‌خواهند با مهدي خندان بيايند، به پيش.»

💥ديگر هيچ نگفت: رو برگرداند و رفت. برخاستيم و به يك ستون دنبالش راه افتاديم.

هفت نفر بوديم؛ دنبال او. چيزي به قله نمانده بود كه ايستاد

 حجم آتش دشمن يك ديوار جلوي رويمان درست كرده بود.

مي‌خواست كه ردش شود. تو حال خودم بودم…همه برخاستيم و راه افتاديم.

چند قدم جلوتر همه كه نشستند بهش رسيدم. از فرط خستگي نشسته بود روي زمين.

تا مرا ديد گفت: حاجي تو هم اينجايي. گفتم: تو باشي و ما نباشيم چكار كنيم.

اول پاهايش را مالش داد و بعد برخاست ايستاد. آتش دشمن حدي نداشت.

دستش را گرفتم و نشاندمش. گفتم‌: دراز بكش تا آتيش كمتر بشه. دراز كشيد روي زمين يك دقيقه نشده بود كه دوباره برخاست.

گفت:‌
“تا امروز من جلوي تير دشمن سر خم نكرده بودم. اين هم كه دراز كشيدم چون تو گفته بودي.”

برگشتم سر جايم. چند دقيقه‌اي كه گذشت به نفر جلويي‌ام گفتم:

به مهدي بگو حالا پاشو برو. او نگاهي به جلو انداخت و برگشت گفت: مهدي رفته…

رفتم روي خط الراس. ديدم مهدی پشت سيم خاردارها است.

رفتم طرفش، اما اين بار دو نفر بوديم. بقيه يا شهيد شده بودند يا مجروح …مهدی دست انداخت توي سيم خاردارها حلقوي زور زد و سيم خاردار از هم باز باشد.

زير نور منور با چشم خودم ديدم كه لبه‌هاي تيز سيم خاردار از يك طرف انگشتانش فرو رفته و از طرف ديگر آمده است…

خون شرشر ريخت روي زمين. خودش را كشيد تو سيم خاردار. چه زوري زد تا توانست دستش را از توي سيم خاردارها آزاد كند!…

شروع كرد به برداشتن مين ها.

وقت نبود آنها را خنثي كند. برمي‌داشت و از سر راه مي‌گذاشت شان كنار.

مين‌ها را كه جمع كرد دوباره دستانش را انداخت ميان كلاف سيم خاردار و كشيد.

سيم خاردار از هم باز شد و او خواست رد شود كه شانه‌اش گير كرد به تيغهاي پولادي.

 سيم خاردار پوست و گوشتش را از هم دريد. مهدي برخاست. شده بود خون خالي.

دست برد و نارنجكي درآوردكه او را ديدند. چهار لول دشمن گرفت طرفش. تيرها به لبه شيار مي‌خوردند و خاكها را مي‌پاشيدند روي آسمان…

 وقتي مهدی ايستاد… يك لحظه چشم از او گرفتم و دوباره كه او را ديدم روي سيم خاردارها افتاده بود.

دستهايش از هم باز شده بود. آن دستهاي باز و آن سيم خاردارها… ميسح باز مصلوب… مهدي…

از تنها كسي كه مانده بود پرسيدم: «ساعت چنده؟» گفت: «يازده و ربع.» گفتم:

« برمي‌گرديم» و برگشتيم چيزي نمانده بود كه مهدي بر بلنداي قله ۱۹۰۴ بايستد.

توي اردوگاه بوديم. تويوتايي آمد. بچه‌هاي ديده‌بان سوارش بودند. تند جلو رفتم.

ماشين ايستاد: پرسيدم: «چه خبر؟» گفتند: «هيچي هنوز اون بالاس.»

اين كار هر روزم شده بود. از آنان پرسيدم و آنان مي‌گفتند كه مهدی هنوز روي سيم خاردارهاست…

دوازده سال گذشت تا مهدی را در‌آوردند.

آن كسي كه خبر را برايم آورد،

گفت: «مهدی رو از چاقو ضامن دار تو جيبش شناختند. يه چاقو تو جيبش بود اين هوا.» و او دستش را از هم باز كرد تا اندازه چاقو را نشان دهد…

 کتاب خاطرات دردناک

تالیف ناصر کاوه

برگرفته از خاطرات: علي پروازي. شهيد علي جزماني ويژه نامه دفاع مقدس در خبرگزاري

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن
بستن