خاطرات دفاع مقدسسیاسی و اجتماعی

مسئولین قوه قضائیه نگذارید سیف فرار کند!/کشکول خاطرات قسمت هفدهم /

کشکول خاطرات قسمت هفدهم

قابل توجه مسئولین قوه قضائیه نگذارید سیف فرار کند!؟

اژه‌ای:بانک مرکزی ۱۶۰میلیون دلار و ۵۱میلیون یورو به سلطان سکه داده است

معاون اول قوه قضاییه:بانک مرکزی درنامه ۲مرداد خود اعلام کرده است که ۱۶۰میلیون دلار به سلطان سکه داده بوده است

مسئولین قوه قضائیه نگذارید سیف فرار کند!/کشکول خاطرات قسمت هفدهم / .........
مسئولین قوه قضائیه نگذارید سیف فرار کند!/کشکول خاطرات قسمت هفدهم / ………

جوان کافری عاشق دختر عمویش شد…

عمویش پادشاه حبشه بود. جوان نزد عمو رفت و گفت: عمو جان من عاشق دخترت هستم. آمده ام برای خواستگاری.

پادشاه گفت: حرفی نیست ولی مهر دختر من سنگین است. گفت: هرچه باشد من می پذیرم.

شاه گفت: در شهر بدي ها (مدينه) دشمنی دارم که باید سر او را برایم بیاوری،

آنوقت دختر از آن تو.

جوان گفت: عمو جان این دشمن تو نامش چیست؟

گفت: بیشتر او را به نام علی بن ابیطالب می شناسند.

جوان فوراً اسب را زین کرده با شمشیر و نیزه و تیر و کمان و سنان راهی شهر بدی ها شد.

به بالای تپه ی شهر که رسید دید در نخلستان جوانی عربی درحال باغبانی و بیل زدن است.

نزدیک جوان رفت گفت: ای مرد عرب تو علی را میشناسی؟

گفت: تو را با علی چکار است؟

گفت: آمده ام سرش را برای عمویم که پادشاه حبشه است ببرم چون مهر دخترش کرده است.

گفت: تو حریف علی نمی شوی.

گفت: مگر علی را میشناسی؟

گفت: آری هرروز با او هستم و هرروز او را میبینم.

گفت: مگر علی چه هیبتی دارد که من نتوانم سر او را از تن جدا کنم؟

گفت: قدی دارد به اندازه ی قد من، هیکلی هم هیکل من.

گفت: اگر مثل تو باشد که مشکلی نیست.

مرد عرب گفت: اول باید بتوانی مرا شکست دهی تا علی را به تو نشان بدهم. چه برای شکست علی داری؟

گفت: شمشیر و تیر و کمان و سنان.

گفت: پس آماده باش.

جوان خنده ای بلند کرد و گفت تو با این بیل میخواهی مرا شکست دهی؟ پس آماده باش.

شمشیر را از نیام کشید.

سپس گفت: نام تو چیست؟ مرد عرب جواب داد: عبداللّه.

پرسید: نام تو چیست؟ گفت: فتاح. و با شمشیر به عبداللّه حمله کرد.

عبداللّه در یک چشم بهم زدن کتف و بازوی جوان کافر را گرفت و به آسمان بلند کرد، به زمین زد و خنجر او را به دست گرفت و بالا بُرد.

ناگاه دید از چشمهای جوان اشک می آید.

گفت: چرا گریه میکنی؟

جوان گفت: من عاشق دختر عمویم بودم. آمده بودم تا سر علی را برای عمویم ببرم تا دخترش را به من بدهد، حالا دارم به دست تو کشته میشوم…

مرد عرب جوان را بلند کرد. گفت: بیا این شمشیر، سر مرا برای عمویت ببر.

پرسید: مگر تو که هستی؟

گفت: منم اسداللّه الغالب، علی بن ابیطالب. كه اگر من بتوانم دل بنده ای از بندگان خدا را شاد کنم، حاضرم سر من مهر دختر عمویت شود…

جوان بلند بلند شروع به گریه کرده به پای مولای دو عالم افتاد و گفت: من میخواهم از امروز غلام تو شوم یا علی…بدین گونه بود که “فتاح” شد “قنبر” غلام علی بن ابیطالب…

بحارالانوار ج۳ ص ۲۱۱

 اگه شب موقع خواب گرمتون میشه، پاهاتونو از سطح بدنتون بالاتر قرار بدید، اینکار باعث میشه خون به مغزتون برسه و برید کولرو روشن کنید..

 

“تقاضای مرگ”آخرین راه حل خلاصی از شر بعضی از مسئولین بی کفایت وبی لیاقت

قابل توجه بعضی از مسئولین بی عرضه…

اخبار از صبح تا الان:

🔺لوازم خانگی ایرانی ۴۰ درصد گران شد!
🔺لبنیات ۳۲ درصد گران شد!
🔺احتمال سهمیه بندی و افزایش قیمت بنزین وجود دارد!
🔺سکه به ۳ میلیون و هفتصد رسید!

یعنی تا شب برسه احتمالا بیان یه پول دستی هم بگیرن ازمون…

اگر نمی توانید “مملکت را اداره کنید” خوب است کمی از خون ۳۰۰ هزار شهید خجالت بکشید و آرزوی مرگ کنید, تا مگر مردم با مرگ شما, از دستتان راحت شوند

شما اهل ” عذر خواهی, استعفا و… که نیستید وهر چقدر جلوتر هم میرویم “هر روز دست گل جدیدی” از رانت, اختلاس, گرانی و… به یادگار می گذارید.

پس برای اینکه ” گناهان شما کمتر شود “و ” مردم از شر شما راحت شوند” از خدای متعال خواهانیم که,هر کس در هر لباسی ودر هر مسئولیتی به این ملت شهید داده و قهرمان ” خیانت” می کنند, سریعا مرگشان را برسان…

“الهی آمین به حق چهارده معصوم(ع)”

طنز جبهه

 انگشت قطع شده

در عملیات بیت المقدس بودیم که زخمی شدم و دو تا از انگشتانم ترکش خورده و قطع شد.

انگشتان قطع شده را از زمین برداشتم و همراهم آوردم.

بیمارستان صحرای خیلی شلوغ بود. به دکتری که بالای سرم آمده بود گفتم، دکتر جان!این انگشتها را بزن سر جايش!

گفت فایده ندارد ولش کن گفتم حالا شما انجام بده هر چه خدا خواست همان میشود.

قبول کرد و انگشتانم را پیوند زد. انگشت سبابه و انگشت وسطی ام قطع شده بود و دکتر در آن شلوغی انگشت ها را اشتباها،  جا به جا وصل کرد…

چند روز بعد وقتی برای پانسمان آمدند، دیدم که انگشت سبابه ام وسط و وسطی جای سبابه قرار گرفته.

به دکتر گفتم، باز دکتر گفت ولش کن انگشتی که قطع شده بهش امید نیست.

خب! حالا بعد سی سال هنوز انگشت سبابه ام را دارم که البته فقط جایش عوض شده

کتاب گلخندهای آسمانی

ناصر کاوه

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن
بستن