خاطرات دفاع مقدسمعارف و اخلاق

خاطراتی از شهید عبدالحسین برونسی /   تنبیه شهید برونسی, برای فرار از گناه!

خاطراتی از  شهید عبدالحسین برونسی

۱)شهيد برونسي در عمليات بدر بسيار ناراحت و گرفته به نظر مي رسيد ، چون عمليات خيبر و آنچه در عمليات خيبر اتفاق افتاده بود ، خيلي برايش سنگين و متأثركننده بود و لذا خيلي تأكيد مي كرد كه هيچكس اجازه عقب نشيني در اين عمليات را ندارد. و بايد ما هدف مان را بگيريم ، حتي اگر تا آخرين نفرمان هم به شهات برسيم ، ولي بايد به سر چهار راه برسيم. واقعاً اين را به عنوان شعار نمي گفت: از قلبش از تمام نهادش اين ندا بر مي خواست و به صورت بلند و با فرياد مي گفت: كه وعده ما سر چهار راه ، اين چهار راه هم به اصطلاح پدي بود كه دشمن آورده بود، در عمق جزيره ايجاد كرده بود. يعني از اتوبان بصره منشعب مي شد و يك خط پدافندي به حساب مي آمد كه دشمن در واقع تشكيل داده بود. تقاطع آن بعضي از جاده هايش بصورت عمودي به داخل جزيره مي آمد كه به اينها در واقع مي گفتيم پد، جاده اي بود ولي چون بلند بود ارتفاعش از سطح آب گرفتگي هور قريب به ۳ متر (۲/۵ الي ۳ متر ) از هور مي آمد از توي آب يعني مي آمدي بالا تا مي رسيدي به خود جاده عرض جاده هم حدوداً ۸ متر بود ، اين تنها جاده اي بود كه ما داخل آب داشتيم.

۲) شهيد برونسي مي گفت: اولين دفعه كه مي خواستم به جبهه بروم براي خداحافظي به خانه آمدم و ديدم كه خانمم حالت غش به او دست داده و خيلي وضع ناجوري داشت. مي گفت: بالاي سرش ايستادم تا بالاخره به هوش آمد. مادر زنمان هم بود. مانده بوديم كه چه طوري با اين وضعيت روحي و جسمي كه دارد جريان رفتن جبهه را به او بگويم. از طرفي مجبور بودم. چون وقت داشت تند تند مي گذشت و بايد خودم سريع به كارهايم مي رساندم. بالاخره جريان را به خانمم گفتم: تا خانمم جريان را شنيد هم خودش و هم مادر خانم من گفت: ما را با وضعيت به كي مي سپاري؟ در اين موقعيت و شرايط اگر ما الان بيفتيم چه كسي ما را به دكتر مي برد. گفتم كه: به خدامي سپارم و حضرت زهرا هم نگهدارتان هست. قبل از اينكه از خانه برود همان حالت مجدد به خانم ايشان دست مي دهد و خلاصه مجبور است كه اين خانم و خانواده را به همين وضعيت با چند بچه رها كند و خودش را به كاروان برساند. مي گفت: بعد از مدتي كه در جبهه بودم با خانواده ام تماس گرفتم و ديدم كه خانواده خيلي خوشحال است. تعجب كردم پرسيدم جريان چيست؟ خانمم جريان را اينگونه تعريف مي كردند، مي گفتند: بعد از اين كه تو رفتي در همان حالي كه من بي هوش بودم، يك كبوتر سفيدي وارد خانه شد و چند دور كنار خانه زد و كنار من نشست.من حركت كردم و به هوش آمدم، ديدم كه اين كبوتر است و نهايتاً پرواز كرد و رفت روي ديوار حياط روبروي همان در اتاق نشست. بعد از مدتي دور حياط چرخي زد و نهايتاً داخل اتاق آمد و دوري زد و پرواز كرد و رفت و گفت: از آن لحظه به بعد تا همين الاني كه چند سال مي گذرد و من در جبهه ها هستم خوشبختانه اين مريضي سراغ خانمم نيامده است.

۳)پدرشان بعد از اينكه از جبهه برگشتند ، مريض بودند . در روستا كشاورزي مي كردند و هنگام درو كردن گندم مريض مي شوند و ايشان را به مشهد مي آورند . در مشهد او را به دكتر برديم و دكتر گفت : ايشان سكته كرده است . خيلي حالشان خراب بود ، زنگ زديم كه پدرتان خيلي مريض است و دكتر گفته است خوب نمي شود . بعد خنديدند و گفتند : مريض است دكتر ببريدش به مشهد كه دكتر زياد است هر دكتري هست ببريدش خوب بشود . اگر هم خوب نشد و ببريدش دفنش كنيد . گفتيم در انتظار شما هست . گفت : به پدرم بگوئيد در انتظار من نباشد ، جبهه بيشتر به من احتياج دارد تا پدرم . اگر مرد ببريدش دفنش كنيد اگر زنده ماند مي آيم مي بينمش . من الان نمي توانم بيايم . بعد از چند روزي پدرشان فوت كردند و مراسم كفن و دفن و عزاداري بدون حضور ايشان انجام شد . تا اينكه بعد از چهل روز زنگ زدند كه خبر بگيرند . گفتم پدرتان فوت كرده است . گفتند : اشكال ندارد وقتي كه آمدم برايشان تعزيه مي گيرم . براي چهلم پدرشان از منطقه آمدند و در روستا مجلس گرفتند . تعزيه كه تمام شد خودشان شروع به صحبت مي كنند و مي گويند : الان تمام افراد اينجا جمع شديد ، هر كس از پدر من ناراحتي ديده است ، قرض و طلب دارد بيايد به خودم بگويد . خودم حاضرم دين پدرم را ادا كنم . چون ميخواهم پدرم خاطر جمع باشد .

۴)در سال ۵۲ يك روز آقاي برونسي مرا با خودش به زاهدان برد . در مسافر خانه گذاشت و گفت : من مي روم كاري دارم و بر مي گردم اگر من دير آمدم شما همين جا بمان و نگران هم نشو ، هرچه گفتم : كجا مي خواهي بروي ، هيچ نگفت و رفت و شب نيامد و من خيلي نگران بودم . چون مي دانستم كه انقلابي است . روز بعدش كه آمد ديدم كه خيلي خوشحال است . هنگام برگشت به مشهد هرچه خواهش كردم باز چيزي گفت ولي بعد از پيروزي انقلاب يك روز گفتم : آن رفتن به زاهدان را بگو چه بود . بالاخره تعريف كرد و گفت : آقا من آنجا پيغامي از نماينده ويژه امام راحل در مشهد براي مقام معظم رهبري كه در ايرانشهر در تبعيد به سر مي برد داشتم . گفتم : پس چرا ما را بردي با خودت ؟ گفت : ترا بردم كه رد گم كنم چون جوان بودي .

۵) در يكي از جلساتي كه در قبل از عمليات والفجر مقدماتي در قرارگاه نجف با حضور كليه فرمانده تيپ ها و لشكرها و فرماندهان گردان هاي عمل كننده آن قرارگاه در خدمت سردار همت داشتيم بعد از توضيحات كلي كه خود سردار همت داشتند و بالطبع به دنبالش فرمانده لشكرها و فرمانده تيپ ها محورهاي عملياتي خودشان را توضيح مي دادند و نوبت به فرمانده گردان ها مي رسيد. فرمانده گردان ها هم يكي يكي گزارش كار و فعاليت هاي خودشان را داشتند و همچنين گزارش مي دادند از نحوه عملكردشان و شناسايي و برنامه اي كه در آينده براي خودشان به عنوان طرح عملياتي در نظر گرفته بودند. شهيد برونسي آن روزهاي اولي كه مسئوليت گردان را به عهده گرفته بود به دلايل خاصي زياد علاقه به كار كلاسيك نداشت، يعني، هيچ موقع شايد دوست نداشت كه كلاسيكي عمل كند. لذا ميانه خوبي با طرح و نقشه و كالك و اينها نداشت. آن لحظه اي كه رفته بود، طرح مانور و محدوده عملياتي گردان خودش را توضيح بدهد، آنتن را روي كل محور عملياتي كل يگانها دور مي داد. شهيد همت به ايشان تذكر داد و گفت: نقطه عملياتي خودت را نشان بده. شهيد برونسي در جواب شهيد همت گفت كه: من زياد علاقه به اين شيوه اي كه شما مي فرماييد ندارم. من طرز كارم اين است كه شما نيرو در اختيار من بگذاريد و نقطه اي كه من بايد عمل كنم را به من نشان بدهيد. بنده تعيين مي كنم كه هر نقطه اي كه باشد چه در خطوط اول چه در عمق دشمن و با كمترين تلفات به راحتي يا در بعضي مواقع بدون تلفات آن را تسخير كنم و همين طور شد. نمونه اصلي اين مطلب را در همان عمليات والفجر مقدماتي شاهد بوديم. با توجه به مشكلات منطقه و موقعيت پيچيده اي كه به حساب تپه ۸۵ اگر اشتباه نكنم داشت. روي آن تپه رملي ها، ايشان موفق شد با كاري كه از قبل روي طبيعت انجام داد و شناسايي هايي كه كرده بود، شب توانسته بود به راحتي در زمان مقرر گردان خودش را به خاكريز اول دشمن برساند.

۶) مربوط به تصادفي كه كرديم، آن روزي كه مرخصي رفته بوديم همان وقتي كه ديديم راه ما خراب است، شيطان لعنتي به جلد ما آمد، وسوسه مي كرد، عجب كار اشتباهي كرديم. كاش مرخصي نمي آمديم. اين همه نيرو، خدايا چكار خواهند شد. خوب مي دانيد كه همه اش اين فكر بود، بر عكس اين ماشين ما از همان بلندي كه سرازير شد، به يك سرعتي افتاد كه احتمال تكه تكه شدن ماشين وجود داشت. حالا ما كه هيچي، كه يك لش گوشت هستيم. بعدش گفتم: كه خدايا مسئله اي نيست. ما در عمليات كشته نشديم، جايمان همين جا بود، خوب چي، قالو: انا لله و انا اليه راجعون. مسئله مردن خوب فرقي نمي كند، قسمت ما همين جا بوده است. فقط اول كه ماشين اين طوري شد يك دفعه باد از سرمان كنده شد، گفتم: يا ابوالفضل برو. كه برادر روحانيمان آقاي حسيني گفت: اين حرف شما را هرجا برويم خواهيم زد، يا ابوالفضل برو. حرف آن شب شده بود. خوب اگر خداي مي خواست ما كشته مي شديم. خوب همانجا زير برفها تكه پاره مي شديم. زير برفها بايد تا يك ماه مي گشتند كه ما را پيدا كنند. خوب مرگ اين طوري قسمت ما نبوده است. اجل پشت سر ما مي رفت.

۷)سال ۶۰ با شهيد برونسي در گردان ايشان مشغول خدمت بوديم. سپس در اطلاعات عمليات لشكر ويژه شهداء مشغول كار شديم. ايشان يك روز جهت هماهنگي به محل ما آمدند و در آنجا مي خواستيم جلويش نقشه بگذاريم و توجيه نقشه اي داشته باشيم. ايشان گفت: من از روي نقشه چيزي متوجه نمي شوم، شما من را ببريد در منطقه و بگوييد گردانتان را به خط بزنيد و كار انجام دهيد، فكر مي كنم اين موضوع در عمليات بدر بود. البته با نقشه هاي جنوب. چون نقشه هاي جنوب گ.يا شده و به زبان ساده است و نقشه هاي غرب، چون نقشه هاي مناطق كوهستاني است پيچيدگي بيشتري دارد. وقتي نقشه را جلويش پهن كرديم، گفت: من هيچي از اين نقشه نمي فهمم، ولي ايشان با همان روحيه رشادتهاي عجيبي از خودشان به يادگار گذاشتند. هميشه در عمليات ها ايشان نقطه اي را انتخاب مي كردند كه سخت نقطه در عمليات بود، ايشان داوطلب مي شدند و نقطه اي كه از همه جا سخت تر بود و كار بسيار زيادي مي برد به ايشان محول مي گرديد و ايشان آن را به اتمام مي رساندند…

۹) آقاي توني مي گويد: شهيد برونسي روز قبل از عمليات بدر روحيه عجيبي داشت. مدام اشك مي ريخت، علت را كه پرسيدم آقاي برونسي گفت: دارم از بچه ها خداحافظي مي كنم چرا كه خوابي ديده ام. سپس افزود: به صورت امانت براي شما نقل مي كنم و آن اينكه: در خواب بي بي فاطمه زهرا (سلام الله عليه) را ديدم كه فرمود: فلاني! فردا مهمان ما هستي، محل شهادت را هم نشان داد. همين چهار راهي كه در منطقه عملياتي بدر (پد)فرود هلي كوپتر است و به طرف نفت خانه و جاده آسفالت بصره _ الاماره مي رود و من در همين چهار راه بايد نماز بخوانم تا وقتي كه به سوي خدا پرواز كنم و بالاخره نيز اين خواب در همان جا و همان وقتيكه گفته بود، به زيبايي تعبير شد. و خود سردار شهيد، شهادتين را خواند و بدينگونه عاشقي، فرهيخته ، ضتا خدا پر كشيد.

۱۰)پيش از اينكه عمليات بدر آغاز شود ، ما به عنوان مسئول پشتيباني مي رفتيم خدمت فرمانده هان محترم از جمله شهيد برونسي ، ظهر بود ساعت حدود ۱۱/۳۰ الي ۱۲بود ، كنار جمعي از فرمانده هان گردانهاي شان نشسته بود از جمله يكي از فرمانده ها شهيد فرومندي بود كه نشسته بودند ، من جلو رفتم و احوالپرسي كردم و بعد پيرامون عملكرد گردان ابوالفضل (ع) كه در عمليات تشكيل شده بود ، سؤال كردم كه از نحوة پشتيباني عمليات خيبر راضي بوده ايد ؟ گفت : من از كار راضي هستم . خدا انشاء ا… كمكتان كند . اما يك چيزي كه به من گفت كه خيلي من را تكان داد ، گفت : فلاني ما از عمليات خيبر ، سالم برگشتيم . اين دفعه به شما مي گويم ، آن دستوري كه حضرت امام در رابطه با منطقه بصره دادند كه اگر بخواهيم به اهدافمان برسيم . من دو راه بيشتر ندارم . مي گفت : اين دفعه يا به اهدافي كه نظر حضرت امام است مي رسيم و يا جنازة من برمي گردد ،به غير از اين دو راه ، راه ديگري وجود ندارد ، خيلي براي من جالب بود . بعد با خودم گفتم : آقاي برونسي اينطوري محكم صحبت نكن . گفت : قطعاً هيچ شكي ندارم . در اين عمليات يا به اهدافي كه نظر امام است مي رسيم يا اينكه جنازة من بر مي گردد . بعد از عمليات هم ديدم كه واقعاً همين طوري شد ، جنازه اش هم برنگشت…

۱۱) گفت: “توی دنیا بعد از شهادت فقط یک آرزو دارم؛ اونم اینکه تیر بخوره به گلوم…”
تعجب کردیم. بعد گفت: یک صحنه از عاشورا همیشه قلبمو آتیش می زنه؛ بریده شدن گلوی حضرت علی اصغر… والفجر یک بود که مجروح شد… یک تیر تو آخرین حد گردنش خورده بود به گلوش.وقتی می بردنش، داشت از گلوش خون می آمد؛ می گفت:
“آرزویی ندارم مگر شهادت”…

۱۲) در یکی از عملیات‌ها، انگشترم را نذر کردم. با خودم گفتم «اگر انشاءالله به سلامتی برگرده، همین انگشتر رو می‌اندازم تو ضریح امام رضا (ع)». شهید برونسی در همان عملیات مجروح شد، اما زخمش زیاد کاری نبود تا به مرخصی بیاید، اثر همان زخم هم از بین رفته بود، کاملاً صحیح و سالم به خانه برگشت. روزی که همسرم آمد، جریان نذر انگشتر را گفتم و گفتم «شما برای همین سالم اومدین» خندید و گفت «وقتی نذر می‌کنی، برای جبهه نذر کن» پرسیدم «چرا؟!» گفت «چون امام هشتم احتیاجی ندارند، اما جبهه الان خیلی احتیاج داره؛ حالا هم نمی‌خواد انگشترت رو ببری حرم بندازی». از دستش دلخور شدم اما چیزی نگفتم، حرفش را مثل همیشه گوش کردم…
عبدالحسین در عملیات بعدی به سختی مجروح شد، او را به بیمارستان کرج برده بودند؛ یکی از همان‌جا به مشهد زنگ زد و جریان را به ما گفت؛ خواستم با خودش صحبت کنم، گفتند «حالشان برای حرف زدن مساعد نیست». همان روز برادر خودم و برادر خودش، راهی کرج شدند. فردای آن روز برادرم از تهران زنگ زد نمی‌دانم جواب سلامش را دادم یا نه؛ زود پرسیدم «چه خبر، حالش خوبه؟» خندید و گفت «خوبتر از اونی که فکرش رو بکنی» فکر کردم می‌خواهد به من دروغ بگوید با حالت عصبی گفتم «شوخی نکن، راستش رو بگو» گفت‌ «باور کن راست می‌گم، الان که من از پهلویش آمدم به شما زنگ بزنم، قشنگ حرف می‌زد»… باور کردنش سخت بود؛ مانده بودم چه بگویم برادرم ادامه داد «یک پیغام خیلی مهم هم برای شما داشت، یعنی مرا به همین خاطر فرستاد که زنگ بزنم». امانش ندادم و پرسیدم «چه پیغامی؟» گفت «اولاً که سلام رساند، دوماً گفت اون انگشتری رو که عملیات قبل نذر کرده بودی، همین حالا برو حرم، بندازش در ضریح» گیج شده بودم، حساب کار از دستم در رفته بود؛ گفتم «او که می‌گفت این کار را نکنم» گفت «جریانش مفصله، انشاءالله وقتی آمدیم مشهد، برایت تعریف می‌کنیم»… شهید برونسی را با هواپیما به مشهد آوردند، حالش طوری نبود که بشود به خانه بیاوریمش. از همان فرودگاه، او را به بیمارستان برده بودند. به ملاقات رفتم، وقتی برگشتیم، در راه، جریان انگشتر را از بردارم پرسیدم، چشمهایش پر از اشک شد و آهسته آهسته شروع کرد به گفتن: «وقتی ما رسیدیم بالای سرش، هنوز به هوش نیامده بود. موضوع را اول از هم تختی‌هاش شنیدیم؛ می‌گفتند توی عالم بیهوشی داشت با پنج تن آل عبا (ع) حرف می‌زد، آن هم با چه سوز و گدازی! پرسیدیم شما خودتون حرف‌هایش را شنیدید؟ گفتند بله، اصلاً تک‌تک آن بزرگوارها را به اسم صدا می‌زد… وقتی به هوش آمد، جریان را از خودش پرسیدیم. اولش که طفره رفت، بعد خیلی گرفته و غمگین شروع کرد به گفتن؛ توی عالم بیهوشی، دیدم پنج تن آل عبا (ع) بالای سر من تشریف آوردند. احوالم را پرسیدند و با من حرف زدند دست می‌کشیدند روی زخم‌های من و می‌فرمودند عبدالحسین خوش‌گذشته، انشاءالله زود خوب می‌شه. حاجی می‌گفت خیلی پیشم بودند وقتی می‌خواستند تشریف ببرند، یکی از آن بزرگوارها، عیناً انگشتر زنم را نشانم دادند و با لحنی که دل و هوش از آدم می‌برد، فرمودند انگشترشان در چه حاله؟ من خیلی تعجب کرده بودم. بعد دیدم فرمودند بگویید همان انگشتر را بیندازند توی ضریح».
گونه‌های برادرم خیس اشک شده بود؛ حال خودم را نمی‌فهمیدم؛ حالا می‌دانستم خواست خودش نبوده که انگشتر را بیندازم ضریح؛ فرمایش همان‌هایی بود که به خاطرشان می‌جنگید و شاید هم یادآوری این نکته که هر چیز به جای خودش نیکوست…
کتاب #کشکول_خاطرات_دفاع_مقدس
#ناصر_کاوه منبع: کتاب خاک های نرم کوشک
و [پایگاه اطلاع رسانی کنگره بزرگداشت ۲۳۰۰۰ شهید استانهای خراسان]

دستگیری حضرت زهرا(س) 

…تانک های T- 72 رادشمن ،تازه وارد منطقه کرده بودو قبل از آن توی هیچ عملیاتی باهاشان سر و کار نداشتیم. خصوصیت تانک ها این بود که آرپی جی به آنها اثر نمی کرد،اگر هم می خواست اثر کند، باید می رفتی و از فاصله خیلی نزدیک شلیک می کردی،و به جای حساس هم باید می زدی.آن روز بحث کشید به این که چه تعداد نیرو برای عملیات بروند، واز چه طریق اقدام کنند؟ سه گردان ماموراین کار شدند. فرمانده یکی شان عبدالحسین بود.وقتی راه افتادیم برای شناسایی، چهره او با آن لبخند همیشگی و دریایی اش گویی آرام تراز همیشه نشان می داد.تانزدیک خط دشمن رفتیم. یک هفته ای می شد که عراقیها روی این خط کار می کردند. دژ قرص و محکمی از آب در آمده بود جلو دژ موانع زیادی توی چشم می زد، جلوتراز موانع هم،درست سرراه ما، یک دشت صاف و وسیع خودنمایی می کرد.اگرمشکل موانع را می توانستیم حل کنیم، این یکی ولی کار را حسابی پر دردسر می کرد.باهمه این احوال، بچه ها به فرمانده تیپ می گفتند:
شما فقط بگو برای برگشتن چه کار کنیم.ما می رفتیم تو دل دشمن که عملیات ایذایی انجام بدهیم.برای همین مهمتراز همه، قضیه سالم برگشتن نیرو بود.فرمانده تیپ چند تاراهنمایی کرد عملاً هم کارهایی صورت دادیم،حتی گرایمان را،رو حساب برگشتن تنظیم کردیم.از شناسایی که برگشتیم، نزدیک غروب بود، بچه ها رفتند به توجیه نیروها….
من و عبدالحسین هم رفتیم گردان خودمان.دو تا گردان دیگر راه به جایی نبردند؛ یکی شان به خاطر شناسایی محدود،راه را گم کرده بود؛ یکی هم پای فرمانده اش رفته بود روی مین.
هردو گردان را بی سیم زدند که بکشند عقب.حالا چشم امید همه به گردان ما بود، و چشم امیدما به لطف و عنایت اهل بیت (ع).
شایداغراق نباشد اگر بگویم بیشترازهمه، خود عبدالحسین حال توسل پیدا کرده بود…
وقت راه افتادن، چند دقیقه ای برای پیدا کردن پیشانی بند معطل کرد.یعنی پیشانی بند زیاد بود،او ولی نمی دانم دنبال چه می گشت.با عجله رفتم پهلوش. گفتم: چه کار می کنی حاجی؟ یکی بردار بریم دیگه.حتی یکی ازپیشانی بندها را برداشتم و دادم دستش، نگرفت.گفت: دنبال یکی می گردم که اسم مقدس بی بی توش باشه!حال و هوای خاصی داشت. خواستم توی پرش نزده باشم. خودم هم کمکش کردم. بالاخره یکی پیدا کردیم که روش با خط سبز، و بارنگ زیبایی نوشته بود:یا فاطمه الزهرا(س) ادرکنی. اشک توی چشم هاش حلقه زد.همان را برداشت و بست به پیشانی اش.چند دقیقه بعد، تمام گردان آماده حرکت بود. با بدرقه ی گرم بچه ها راه افتادیم. ذکرائمه(ع)از لب هامان جدا نمی شد.آن شب تنها گردانی که رسید پای کار،گردان مابود.سی، چهل متر مانده بود برسیم به موانع، یک هو دشمن منور زد، آن هم درست بالای سرما!… تاریکی دشت به هم ریخت و آنها انگار نوک ستون را دیدند. یک دفعه سر و صدایشان بلند شد. پشت بندش صدای شلیک پی در پی گلوله ها، آرامش و سکوت منطقه را زد به هم. صحنه نابرابری درست شد؛ آنها توی یک دژ محکم، پشت موانع و پشت خاکریز بودند، ما توی یک دشت صاف، همه خیز رفته بودیم روی زمین، تنها امتیازی که ما داشتیم، نرمی خاک آن منطقه بود؛ طوری که بچه ها خیلی زود توی خاک فرو رفتند…
دشمن با تمام وجودش آتش می ریخت. عوضش عبدالحسین دستور داده بود که ما حتی یک گلوله هم شلیک نکنیم.حدودبیست دقیقه،ریختن آتش، شدید بود رفته رفته حجمش کم شد. من درست کنار عبدالحسین دراز کشیده بودم. گفت: یک خبر از گردان بگیر، ببین وضعیت چطوره.سینه خیز رفتم تاآخر ستون. سیزده، چهارده تاشهید داده بودیم.باآن حجم آتش که دشمن داشت، وبا توجه به موقعیت ما،این تعداد شهید، خودش یک معجزه به حساب می آمد. بعضی ها بدجوری زخمی شده بودند. به حالت سینه خیز،رفتم سر ستون، جایی که عبدالحسین بود.به نظر میامد خواب باشد.همان طور که به سینه دراز کشیده بود،پیشانی اش را گذاشته بود پشت دستش و تکان نمی خورد.آهسته صداش زدم.سرش را بلند کرد…
گفتم: انگار نمی خوای برگردی حاجی؟ چیزی نگفت. از خونسردی اش حرصم درمی آمدباز به حرف آمدم وگفتم: می خوای چه کار کنیم حاج آقا؟آرام و با لحنی حزن آلود گفت: تو بگو چه کار کنیم سید؟ تو که خودت رو به نقشه و کالک و قطب نما واصول جنگی واین جور چیزها وارد می دونی! این طور حرف زدنش برام عجیب بود. بدون هیچ فکری گفتم:
خوب معلومه، بر می گردیم.سریع گفت: چی؟!به فکر ناجور بودن اوضاع وبه فکردردزخمی ها بودم.خاطر جمع تراز قبل گفتم: برمی گردیم.گفت: مگرمی شه برگردیم؟!زود توی جوابش به ساعتم اشاره کردم و ادامه دادم: خود فرماندهی هم گفت که اگرتا ساعت یک نشد عمل کنین، حتماً برگردین؛الان هم که ساعت دوازده ونیم شده.توی این چند دقیقه، ما به هیچ جا نمی رسیم.پرسیدم: مگه شما نظر دیگه ای هم داری؟چند لحظه ای ساکت ماند. جور خاصی که انگار بخواهد گریه اش بگیرد، گفت: من هم عقلم به جایی نمی رسه. دقیقاً یادم هست همان جا صورتش را گذاشت روی خاکهای نرم و رملی کوشک. منتظر بودم نتیجه بحث را بدانم.لحظه ها همین طور پشت سر هم می گذشت.دلم حسابی شور افتاده بود.او همین طور ساکت بود و چیزی نمی گفت، پرسیدم: پس چه کار کنیم آقای برونسی؟ حتی تکانی به خودش نداد. باحالت عصبی گفتم:
حاج آقا همه منتظر هستن، بگو می خوای چه کار کنی؟! باز چیزی نشنیدم،چند بار دیگر سوالم را تکرار کردم.او انگار نه انگار که دراین عالم است.یک آن شک برم داشت که نکند گوشهاش از شنوایی افتاده یاطور دیگری شده؟ خواستم باز سوالم را تکرار کنم،صدای آهسته ناله ای مرابه خود آورد. صدااز عقب می آمد. سریع،با سینه خیز رفتم لابه لای ستون. حول و حوش ده دقیقه گذشت. توی این مدت، دو، سه بار دیگر هم آمدم پیش عبدالحسین.
اضطراب و نگرانی ام هر لحظه بیشتر می شد. تمام هوش و حواسم پیش بچه ها بود.نمی دانم او چش شده بود که جوابم رانمی داد
باغیظ می گفتم: آخه این چه وضعیه حاجی؟
بالاخره عبدالحسین به حرف آمد. صداش با چند دقیقه پیش فرق می کرد، گرفته بود؛ درست مثل کسی که شدید گریه کرده باشد. گفت: سید کاظم! خوب گوش کن ببین چی میگم.اوگفت: خودت برو جلو. با چشم های گرد شده ام گفتم: برم جلو چه کار کنم؟! گفت: هر چی که میگم دقیقاً همون کاررو بکن؛ خودت میری سر ستون، یعنی نفراول. به سمت راستش اشاره کردوادامه داد: سر ستون که رسیدی، اون جا درست بر می گردی سمت راستت، بیست و پنج قدم می شماری.مکث کرد.با تأکید گفت: دقیق بشماری ها.مات و مبهوت، فقط نگاهش می کردم.گفت: بیست وپنج قدم که شمردی و تموم شد، همون جا یک علامت بگذار،بعدش بر گرد و بچه ها رو پشت سرخودت ببراون جا.یک آن فکر کردم شاید شوخی اش گرفته! ولی خیلی محکم حرف می زد؛هم محکم،هم بااطمینان کامل.باز پی صحبتش را گرفت؛ وقتی به اون علامت که سر بیست و پنج قدم گذاشته بودی، رسیدی؛ این دفعه رو به عمق دشمن، چهل متر می ری جلو. اون جا دیگه خودم می گم به بچه هاچه کارکنن.ازجام تکان نخوردم.داشت نگاه می کرد.هر کدام ازحرف هاش، یک علامت بزرگ سوال بود توی ذهن من. گفتم:معلوم هست می خوای چه کار کنی حاجی؟ به ناراحتی پرسید: شنیدی چی گفتم؟… گفتم: شنیدن که شنیدم، ولی …آمدتوی حرفم. گفت: پس سریع چیزهایی رو که گفتم انجام بده. کم مانده بود صدام بلند شود. جلو ی خودم را گرفتم.به اعتراض گفتم: حاج آقا! اصلاً حواست هست چی داری می گی؟ امانش ندادم ودنبال حرفم را گرفتم:این کار،خود کشیه، خودکشی محض!محکم گفت: شمابه دستورعمل کن.گفت:این دستور رو به تو دادم،تو هم وظیفه داری اجراکنی،و حرف هم نزنی. سینه خیز راه افتادم طرف سرستون. آن جابلند شدم و برگشتم سمت راست. شروع کردم به شمردن قدم هام؛یک، دو، سه، چهار. باوجود مخدوش بودن فکرو ذهنم، سعی کردم دقیق بشمارم. سربیست و پنج قدم، ایستادم. علامتی گذاشتم و آمدم سراغ گردان. همه را پشت سر خودم آوردم تا پای همان علامت. به دستوربعدی اش فکر کردم؛ رو به عمق دشمن، چهل متر میری جلو.با کمک فرمانده گروهانها وفرمانده دسته ها، گردان را حدود همان چهل متر، بردم جلو. یک دفعه دیدم خودش آمد.سیدو چهار، پنج تا آرپی جی زن دیگر هم همراهش بودند. رو کرد به سید و پرسید: حاضری برای شلیک. گفت: بله حاج آقا… عبدالحسین گفت: به مجردی که من گفتم الله اکبر، شما ردّ انگشت من رو می گیری و شلیک می کنی به همون طرف. پیرمرد انگار ماتش برده بود. آهسته وباحیرت گفت: ما که چیزی نمی بینیم حاج آقا! کجاروبزنیم؟گفت: شماچه کارداری که کجارو بزنی؟… به همون طرف شلیک کن دیگه. به چهار،پنج تا آر پی جی زن دیگرهم گفت: شماهم صدای تکبیر رو که شنیدین، پشت سر سید به همون رو به رو شلیک کنین. رو کرد به من و ادامه داد:شما هم با بقیه بچه ها بلافاصله حمله رو شروع می کنین.من هنوز کوتاه نیامده بودم. به حالت التماس گفتم: بیا برگردیم حاجی، همه رو به کشتن میدی ها!خونسردگفت: دیگه کار از این حرف ها گذشته.رو کردبه سید آرپی جی زن. گفت: آماده ای سید جان. پیرمرد گفت: آماده آماده.پرسید: قبضه رواز ضامن خارج کردی؟
گفت: بله حاج آقا. عبدالحسین سرش را بلند کرد رو به آسمان. این طرف وآن طرفش را جور خاصی نگاه کرد. دعایی هم زیر لب خواند. یک هو صدای نعره اش رفت به آسمان؛ الله اکبر! طوری گفت الله اکبر که گویی خواب همه زمین را می خواست بریزد به هم. پشت بندش سید فریاد زد: یاحسین؛ وشلیک کرد. گلوله اش خورد به یک نفربر که منفجر شد وروشنایی اش منطقه را گرفت. بلافاصله چهار، پنج تا گلوله دیگرهم زدند و پشت بندش، با صدای تکبیر بچه ها، حمله شروع شد. دشمن قبل از اینکه به خودش بیاید، تار و مار شد. بعضی ها می خواستند دنبال عراقی ها بروند، عبدالحسین داد زد: بگردید دنبال تانک های T- 72 ،ما این همه راه رو فقط به خاطر اونا اومدیم. بالاخره هم رسیدیم به هدف، وقتی چشمم به آن تانک های پولادین افتاد، از خوشحالی کم مانده بود بال در بیاورم. بچه ها هم کمی از من نداشتند. افتادیم به جان تانک ها. آن شب، دو گردان زرهی دشمن را کاملاً منهدم کردیم. وقتی برگشتیم دژ خودمان، اذان صبح بود. نماز را که خواندیم، از فرط خستگی، هر کس گوشه ای خوابید، من هم کنار عبدالحسین دراز کشیدم. درحالی که به راز دستورهای دیشب او فکر می کردم، خوابم برد. بیدار که شدم یک دفعه یاد دیشب افتادم؛ گویی برام یک رویای شیرین اتفاق افتاده بود، یک رویای شیرین وبهشتی. عبدالحسین داشت بلند می شد، دستش را گرفتم.صورتش را برگرداند طرفم. توی چشم هاش خیره شدم. من و منی کردم وگفتم: راستش جریان دیشب برام خیلی سوال شده.عادی پرسید: کدوم جریان؟ ناراحت گفتم: خودت رو به اوراه نزن، این “بیست و پنج قدم به راست و چهل متر به جلو”، چی بود جریانش؟… از جاش بلند شد.گفت: حالا بریم سیدجان که دیر می شه، برای این جور سوال وجواب ها وقت زیاد داریم. خواه ناخواه من هم بلند شدم، ولی او را نگه داشتم. گفتم: نه، همین حالا باید بدونم موضوع چی بود. آمد چیزی بگوید که یک دفعه حاج آقای ظریف پیداش شد سلام و احوال پرسی گرمی کرد و گفت: دست مریزاد، دیشب هم گل کاشتین! منتظر تکه، پاره کردن تعارف نماند… رو به من گفت: بریم سید؟ طبق معمول تمام عملیات های ایذایی، باید می رفتیم دنبال مجروح یا شهدایی که احتمالاً جا مانده بودند. از طفره رفتن عبدالحسین و جواب ندادنش به سوالم، حسابی ناراحت شده بودم. دمغ و گرفته گفتم؛آقای برونسی هست، با خودش برو. لبخندی زد و گفت: اون جاها رو شما بهتر یاد داری سید جان، خوبه که خودت بری. دلخور گفتم: نه دیگه حاج آقا!… حالا که ما محرم اسرار نیستیم، برای این کار بهتره که نریم. ظریف آمد بین حرف مان. به من گفت: حالا من از بگو، مگوی شما بزرگوارها خبر ندارم، ولی آقای برونسی راست می گه. دیگر چیزی نگفتم. ظریف راه افتاد و من هم پشت سرش.خود ظریف نشست پشت یک پی ام پی، من هم کنارش. دو، سه تا پی ام پی دیگر هم آماده حرکت بودند. سریع راه افتادیم طرف منطقه عملیات. رسیدیم جایی که دیشب زمین گیر شده بودیم. به ظریف گفتم: همین جا نگه دار.نگه داشت. پریدم پایین. روبه رویمان انبوهی از سیم خاردار های حلقوی وموانع دیگر، خودنمایی می کرد… ناخودآگاه یاد دستور دیشب افتادم؛ بیست و پنج قدم میری به راست. سریع سمت راستم را نگاه کردم. سرجام خشکم زد!… کمی بعد به خودم آمدم. شروع کردم به قدم زدن و شمردن قدمها، شماره هارا بلند، بلند می گفتم، وبی پروا: یک، دو، سه، چهار. درست بیست و پنج قدم آن طرف تر، مابین انبوه سیم خاردارهای حلقوی، موانع دیگر دشمن، می رسیدی به یک معبر که باریک بود وخاکی! فهمیدم این معبر، در واقع کار عراقی ها بوده برای رفت وآمد خودشان و خودروهاشان.ماهم درست ازهمین معبر رفته بودیم طرف آنها.بی اختیار انگشت به دهان گرفتم و زیر لب گفتم: الله اکبر! صدای ظریف، مرابه خودآورد. با تعجب پرسید: چراهاج واج موندی سید؟ طوری شده؟انگار صداش را نشنیدم. باز راه افتادم به سمت جلو؛ یعنی به طرف عمق دشمن، و دوباره شروع کردم به شمردن قدم هایم.چهل، پنجاه قدم آن طرف تر، موانع تمام می شد و درست می رسیدی به چند متری یک سنگر. رفتم جلوتر. نفربری که دیشب سید به آتش کشیده بود. نفربر فرماندهی؛ و آن سنگر هم سنگر فرماندهی بود، که بچه ها با چند تا گلوله آر پی جی،اول حمله، منهدمش کرده بودند. بعداً فهمیدیم هشت، نه تا از فرماندهان دشمن همان جا وداخل همان سنگر،به درک واصل شده بودند! ظریف پابه پام آمده بود. تازه متوجه او شدم. با نگاهش گفت: خیلی غیر طبیعی شدی سید، جریان چیه؟!واقعاً هم حال طبیعی نداشتم. همان جا نشستم. نگاه سید لبریز سوال شده بود. آهسته گفتم: بچه هارو بفرست دنبال کارها، خودت بیا تا ماجرا رو برات تعریف کنم.رفت و زود برگشت. هر طور بود، قضیه عملیات دیشب رابراش گفتم. حال اوهم غیرطبیعی شده بود. گاه گاهی، بلند وبا تعجب می گفت: الله اکبر! وقتی همه ماجرا راگفتم،ازش پرسیدم: حالا نظرت چیه؟ عبدالحسین چطوری این چیزها رو فهمیده؟گریه اش گرفت.گفت: با اون عشق و اخلاصی که این مرد داره، باید بیشتر ازاینا ازش انتظار داشته باشیم؛ اون قطعاً از عالم بالا دستور گرفته… اگر سرّ آن دستور برام فاش نشده بود، این قدر حساس نمی شدم،حالا ولی لحظه شماری می کردم که او را هرچه زودتر ببینم… تو راه برگشت به ظریف گفتم: من تا ته و توی این جریان رو در نیارم،آروم نمی شم. گفت: باهم میریم ازش می پرسیم… همین که رسیدیم پشت دژ خودمان، یک راست رفتم سراغش. تو سنگر فرماندهی گردان،تک و تنها نشسته بود وانگارانتظار مرا می کشید.از نتیجه کارپرسید.زود جوابی سرهم کردم و بهش گفتم. جلوش نشستم و مهلت حرف دیگری ندادم. بی مقدمه پرسیدم: جریان دیشب چی بود؟طفره رفت.قرص ومحکم گفتم: تانگی، از جام تکون نمی خورم.می دانستم رو حساب سید بودنم هم که شده، روم را زمین نمی زند. اصرار من کار خودش را کرد.یک دفعه چشم هاش خیس اشک شد.به ناله گفت:باشه،برات می گم. انگار دنیایی رابه من دادند .فکر می کردم یکسره اسرار ازلی و ابدی می خواهد برام فاش شود. حس عجیبی داشتم. با لحن غمناکی گفت: موقعی که عملیات لو رفت وتوی آن شرایط گیر افتادیم، حسابی قطع امید کردم… شما هم که گفتی برگردیم، ناامیدی ام بیشتر شد و واقعاً عقلم به جایی نرسید. مثل همیشه، تنها راه امیدی که باقی مانده بود، توسل به واسطه های فیض الهی بود.”توی همان حال و هوا، صورتم را گذاشتم روی خاک های نرم کوشک ومتوسل شدم به وجود مقدس خانم حضرت فاطمه زهرا(س)… چشم هام رابستم و چند دقیقه ای با حضرت رازو نیاز کردم. حقیقتاً حال خودم را نمی فهمیدم… حس کردم که اشک هام تند و تند دارند می ریزند. با تمام وجود خواستم که راهی پیش پای ما بگذارند و از این مخمصه که در نتیجه شکست دراین عملیات دامن مان رامی گرفت، نجات مان بدهند. در همان اوضاع، یک دفعه صدای خانمی به گوشم رسید؛ صدایی ملکوتی که هزار جان تازه به آدم می بخشید. “به من فرمودند: فرمانده!؟
این طور وقت ها که به ما متوسل می شوید ما هم از شما دستگیری می کنیم، ناراحت نباش… لرز عجیبی تو صدای عبدالحسین افتاده بود. چشم هاش باز پر از اشک شد… ادامه داد: “چیزهایی را که دیشب به توگفتم که برو سمت راست و برو کجا، همه اش از طرف همان خانم بود. بعد من باالتماس گفتم: “یافاطمه زهرا (س)”، اگر شما هستید، پس چرا خودتان را نشان نمی دهید؟! فرمودند: الان وقت این حرف هانیست، واجب تر این است که بروی وظیفه ات راانجام بدهی. “با صدای بلندی زد زیر گریه… بعد که آرام شد، آهی از ته دل کشید وگفت: اگر اون لحظه زمین رو نگاه می کردی، از شدت گریه خاک های نرم زیر صورتم گل شده بود… حالش که طبیعی شد، گفت: سید، راضی نیستم این قضیه روبه احدی بگی. گفتم: الان که با ظریف رفته بودیم جلو و موقعیت عملیات رو دیدیم، یقین کردیم که شما از هر جایی که دستور گرفتی، اون حرف ها مال خودت نبوده پرسید: مگر چی دیدین؟ هر چه را دیده بودم، مو به مو براش تعریف کردم… گفت: من خاطر جمع بودم که ازجای درستی راهنمایی شدم…
برشی اززندگی عبدالحسین شهید برونسی -منبع: کتاب خاک های نرم کوشک

  مهمـان امروز ما 

شهید عبدالحسین  برونسی هستند
حاجت ها را از شهدا طلب کنید ، مرام و معرفتشان زیاد است. حتما دستگیرمان می شوند…
هر کسی با هر شهیدی خو گرفت
روز محشر آبرو از او گرفت

 

سلام رفقا✋️

عبدالحسین برونسی هستم

خوشحالم مهمون شما شدم
۳ شهریور ۱۳۲۱ در روستای گلبوی کدکن از توابع تربت حیدریه به دنیا اومدم

تا زمان ازدواج چند شغل عوض کردم
از کشاورزی و کار در مغازه لبنیات فروشی و سبزی فروشی
و آخرشم به بنایی مشغول شدم💪و تا وارد شدن به سپاه بنایی میکردم

از فعالان سیاسی مخالف حکومت پهلوی بودمکه چند بار توسط ساواک دستگیر شدمو شکنجم کردنحکم اعدامم صادر کردناما با وقوع انقلابعملی نکردن

 

 من  عبالحسین برونسی هستم:

از شکنجه ام بگم
جامون تو زندان خیلی تنگ بود که نوبت بندی کرده بودیم چند نفر که می خوابیدیم ،چند نفر می ایستادیم خیلی وحشیانه, شکنجمون می کردن همون اول که من رو گرفتن یه مسلسل پشتم گذاشتن، یکی رو سینه ام، یکی هم سیلی میزد میگفتن اسم دوستات رو بگو گفتم من دوستی ندارم و تک و تنهام من عبالحسین برونسی هستم  با کابل بد جوری توی سر و صورتم, می زدند میگفتن هر چی کتک میزنیم حرفی نمیزنه می کشیمت گفتم بکشین به دهانم میزدن و دندونام می افتاد میگفتن دندوناشم میریزه و اما حرفی نمیزنه…

  تنبیه شهید برونسی, برای فرار از گناه!

سربازیش را باید داخل خانه جناب سرهنگ  می گذراند. آن هم زمان شاه…   وقتی وارد خانه شد و چشمش به زن  نیمه عریان سرهنگ افتاد، بدون معطلی پا به فرار گذاشت و خودش را برای جریمه ای که انتظارش را می کشید، آماده کرد….   جریمه اش تمیز کردن تمام دستشویی های پادگان بود. هیجده دستشویی که در هر نوبت، چهار نفر مامور نظافت شان بودند!…  هفت روز از این جریمه سنگین می گذشت که سرهنگ برای بازرسی آمد و گفت: بچه دهاتی! سر عقل اومدی؟… عبدالحسین که نمی خواست دست از اعتقادش بکشد گفت: این هیجده توالت که سهله، اگه سطل بدی دستم و بگی همه این کثافت ها رو خالی کن توی بشکه، بعد ببر بریز توی بیابون و تا آخر سربازی هم کارت همین باشه؛ با کمال میل قبول می کنم؛ ولی دیگه توی اون خونه پا نمی ذارم…   بیست روزی این تنبیه ادامه داشت اما وقتی دیدند حریف اعتقاداتش نمی شوند، کوتاه آمدند و فرستادنش گروهان خدمات…

 

بعد انقلاب وارد سپاه شدم و اوایل جنگ وارد جبهه شدم مسئولیت های زیادی داشتم  آخریش فرمانده تیپ هجدهم جوادالائمه بودم
۵سال همزمان با کار،علوم اسلامی رو هم یاد میگرفتم

سخنان امام  خامنه ایی درباره  شهید  برونسی:

زمانی که این شهید عزیز وارد جنگ می‌شود، نه معلومات دانشگاهی دارد و نه عنوان و تیتر رسمی دارد، اما آنچنان در کار مدیریت جنگ پیشرفت می‌کند که به مقامات عالی می‌رسد و شخصیت برجسته‌ای می‌شود… شخصیت جامع‌الاطرافی که مثلاً فرمانده تیپ می‌شود و بعد هم به شهادت می‌رسد. ایشان اگر چنانچه به شهادت نمی‌رسید، مقامات خیلی بالاتر (از لحاظ رتبه‌های ظاهری) را هم طی می‌کرد. در دفاع هشت ساله، در مجموعه داوطلبان و سپاه پاسداران هیچ‌کس بعنوان فرمانده و رئیس وارد میدان نمی‌شد، همه بر اساس تلاش خودشان به مقامات بالا می‌رسیدند…. یعنی یک نفر بسیجی معمولی بود، بعد می‌دیدند آدم قابلی است فرمانده دسته یا فرمانده گروهان و بعد فرمانده گردان و تیپ می‌شد…مدیریت جنگ آن زمان هم فقط مدیریت نظامی نبود بلکه مدیریت سیاسی، فکری، انسانی، ادبی و اخلاقی بود و تا کسی این چیزها را نداشت، نمی‌توانست مجموعه زیردست خود را اداره و هدایت بکند… اینها جزو عجایب و چیزهای استثنایی انقلاب ماست که دیگر نظیر ندارد و نمی‌توان هیچ جای دیگر را با این مقایسه کرد. من از افرادی شنیدم که ایشان (شهید برونسی) در آن وقت، برای مجموعه‌های دانشجویی و دانشگاهی که از مشهد به جبهه می‌رفتند، صحبت می‌کرد و همه را مجذوب خودش می‌کرد… استعداد انقلاب برای پرورش شخصیت‌های برجسته و افراد، تا این حد است و اینها را نباید دست کم گرفت. اینها اهمیت انقلاب و عظمت انقلاب و عمق انقلاب را نشان می‌دهد. ماها به ظواهر نگاه می‌کنیم، این اعماق را باید دید. وقتی انسان این اعماق را می‌بیند، آن وقت افق در مقابل چشمش اصلاً یک چیز دیگری می‌شود. به نظر من #شهید_ برونسی و امثال او را باید نماد یک چنین حقیقتی به حساب آورد، حقیقت پرورش انسان‌های بزرگ با معیارهای الهی و اسلامی، نه با معیارهای ظاهری و معمولی… به هر حال هر چه از این بزرگوار و از این بزرگوارها تجلیل بکنید زیاد نیست و بجاست….

موتور گازی:

یه روز تو یک مدرسه ای قرار بود سخنرانی کنم بهشون گفنه بودن که فرمانده تیپ قرار هست بیاد  اسمش برونسی هست
یکی دم در منتظر اومدنم بود منتظر یه ماشین آنچنانی و چند تا محافظ
من با موتور رسیدم خواستم برم داخل نمیذاشت گفت فرمانده تیپ قراره بیاد.نمیشه شما بیای داخل مدرسه گفتم برونسی هستم😄شوکه شده بود

💓یا زهرا(س)

جبهه بودم و کنار زاغه مهمات سخت مشغول بودیم تو جعبه های مخصوص مهمات میذاشتیم گرم کار بودیم یهو دیدم یه خانومی ایستاده و با چادر مشکی.پا به پای ما مهمات میذاره  اولش فکر کردم از اون خانوم ها هست که جبهه میان  بعد یادم اومد که هیچ خانومی نمی تونه وارد این منطقه بشه  دقت کردم به بقیه.انگار کسی ایشون رو نمیدید و بی توجه بودن  برام سوال شد و کنجکاو شدم.رفتم نزدیک و با رعایت ادب و خیلی با احتیاط گفتم : خانوم جایی که ما مردها هستیم شما نباید زحمت بکشین… روش سمت من نبود… به تمام قد ایستاد و گفت:مگه شما در راه پسرم زحمت نمی کشید  یه لحظه یاد امام حسین (ع) افتادم و اشک تو چشمام جمع شد  خدا بهم لطف کرده بود که سریع متوجه موضوع شدم بی اختیار شدم نمیدونستم چی باید بگم همونطور که روش اونور بود.گفت:  “هرکس یاور ما بشه، البته ما هم یاریش می کنیم”

پرچم سبز یا زهرا سلام الله علیها بر سر این کوچه حال و هوای عجیبی رقم زده بود!
انگار مادر همین جا بود…
عبدالحسین آمد! صدایم زد
گفت: سفارشم توسل بود به حضرت زهرا و رعایت #حدود خدا…چه کردی؟‌ جوابی نداشتم و از شرم از کوچه گذشتم…

اسمش رو فاطمه بگذارم

قنداقه‌اش را گرفت و بلندش کرد. یکهو زد زیر گریه! مثل باران از ابر بهاری اشک می‌ریخت.
گریهٔ او برایم غیر طبیعی بود. کمی آرامتر که شد، گفتم: خانمِ قابله می‌خواست که اسمش رو #فاطمه بگذاریم….
با صدای غم آلودی گفت: منم همین کارو می‌خواستم بکنم، نیّت کرده بودم که اگه دختر باشه، اسمش رو #فاطمه بگذارم.
گفتم: راستی #عبدالحسین، ما چای و میوه، هر چی که آوردیم، هیچی نخوردن.
گفت: اونا چیزی نمی‌خواستن…
بعد از آن شب هر وقت بچه‌ها را بغل می‌کرد، دور از چشم ماها گریه می‌کرد.
هر وقت ازش می‌پرسیدم جوابم رو نمی‌داد. یک روز که از جبهه برگشته بود، سرّش را فاش کرد البته نه کامل و آن طوری که من می‌خواستم….
گفت: اون روز غروب که من رفتم دنبال قابله، یادت که هست؟ گفتم:
آره، که ما رفتیم خونه خودمون….
سرش را رو به پایین تکان داد. پی حرفش را گرفت. گفت: همین طور که داشتم می‌رفتم، یکی از دوستهای طلبه رو دیدم. اون وقت، تو جریان پخش اعلامیه، یک کار ضروری پیش اومد که لازم بود من حتماً باشم؛ یعنی دیگه نمی‌شد کاریش کرد. توکل کردم به خدا و باهاش رفتم …
جریان اون شب مفصله. همین قدر بگم که ساعت دو، دو و نیم شب یکهو یاد قابله افتادم.
با خودم گفتم: ای داد بیداد! من قرار بود قابله ببرم! می‌دونستم که دیگه کار از کار گذشته و شما خودتون هر کار بوده کردین. زود خودم رو رسوندم خونه. وقتی مادر شما گفت قابله رو می‌فرستی و میری دنبال کارت؛ شستم خبردار شد که باید سرّی توی کار باشه، ولی به روی خودم نیاوردم…
#عبدالحسین ساکت شد. چشم هاش خیس اشک بود. آهی کشید و ادامه داد:
می‌دونی که اون شب هیچ کسی از جریان ما خبر نداشت، فقط من می‌دونستم باید برم دنبال قابله که نرفتم. یعنی اون شب من هیچ کی رو برای شما نفرستادم، اون خانم هر کی بود، خودش اومده بود خونهٔ ما.

بخشی ازوصیت نامم

من باچشم باز این راه راپیمودم وثابت قدم مانده ام فرزندانم خوب به قرآن گوش کنید☺️و این کتاب را سرمشق زندگیتان قرار دهید متوسل به امام زمان عج الله بشین☺️

💠خدايا!
اگر مےدانستم بامرگ من يک دختر در دامان حجاب میرود حاضر بودم هزاران بار بميرم تاهزاران دختر در دامان حجاب بروند

((ای تاریخ قلمت بشکند که فردای قیامت ننویسی که به حال دل فرزندان خمینی چه گذشت.. ))
🌹شهیداوینی

سردار عملیات بدر
شهید عبدالحسین برونسی

سهم شما یک صلوات🌹🕊
نثار روح امام ، شهدای انقلاب اسلامی و شهدای مدافع حرم
🌼اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌼

 

 

 

نوشته های مشابه

‫2 نظرها

  1. درحقیقت قهرمانان واقعی این مدینه فاضله جهان اسلام ، شهیدان سرفراز ودلاورند که درقهقه مستانه خود، عند ربهم یورزقونند .وشهیدان پیرو ارباب ،سیدالشهداء اباعبدالله الحسین ع که درس مجاهدت ومردانگی تا ابدیت به جهانیان داد .وهمین امر فخر همه انبیاء واولیای الهیست .

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا