خاطرات دفاع مقدسمعارف و اخلاق

باکری های زمان / شهیدان باکری / مرد حماسه ساز حمید باکری

باکری های زمان / شهیدان باکری / مرد حماه ساز حمید باکری
باکری های زمان / شهیدان باکری / مرد حماه ساز حمید باکری

💔 عاشقانه اے به سبک شهـــدا

🌷 حمید و فاطمه
ﺷﺎﻳﺪ ﺑﻬﺘﺮﻳﻦ لحظه هایی ﻛﻪ با ﻫﻢ ﺩﺍﺷﺘﻴﻢ…
نمازای دو نفره مون بود…💕
ﺍﻳﻦ ﻛﻪ ﻧﻤﺎﺯاﻣﻮ ﺑﻬﺶ ﺍﻗﺘﺪﺍ ﻣﻴﻜﺮﺩﻡ…❤️
ﺍﮔﻪ ﺩﻭﺗﺎیی…💕
کنار ﻫﻢ ﺑﻮﺩﻳﻢ…
ﺍﻣﻜﺎﻥ ﻧﺪﺍﺷﺖ ﻧﻤﺎﺯﺍﻣﻮنو ﺟﺪﺍ ﺑﺨﻮﻧﻴﻢ…
چقد ﺣﺲ ﺧﻮﺑﻴﻪ…
ﻛﻪ ﺩو نفر…💕
ﺍﻳﻨﻘﺪه همو ﻗﺒﻮﻝ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻦ…💕
منطقه که میرفت…
تحمل خونه بدون حمید…💕
واسم سخت بود…
.

میرﻓﺘﻢ ﺧﻮﺍﺑﮕﺎﻩ ﭘﻴﺶ ﺩﺧﺘﺮﺍ…
ﻳﺎ ﭘﻴﺶ ﺧﻮﺍﻫﺮ ﺣﻤﻴﺪ ﻳﺎ ﺧﻮﻧﻪ ﻣﺎﺩﺭﻡ….
ﺑﻌﺪ ﻣﺪتی که برمیگشت…
واسه پیدا کردنم،همه جا زنگ میزد…
میگفتن:”بازم حمید،ﻓﺎﻃﻤﻪ ﺭﻭ ﮔﻢ ﻛﺮﺩﻩ…💕”
ﺯﻭﺩ ﭘﻴﺪﺍم میکرﺩ…
ظرف ﺩﻭ،ﺳﻪ ﺳﺎﻋﺖ…
ولی من ﺑﻴﺴﺖ ﻭ ﭘﻨﺞ ﺳﺎله که…
.

.
ﺍﮔﻪ ﺑﻬﻢ ﺑﮕﻦ ﭼﻪ قشنگی ای ﺗﻮ ﺍﻳﻦ ﺩﻧﻴﺎست…
ﻛﻪ خیییلیی ﺑﻬﻤﻮﻥ ﺳﺨﺖ ﮔﺬﺷﺖ…
ﻣﻴﮕﻢ :”💕 …عشق…💕”
.

.
ﻭقتی ﺟﻮﻭﻧﺎی الان میگن ﻛﻪ ﻧﻪ…
ﺍصلا ﺍﺯ ﺍﻳﻦ خبرا نیست…
از حرفشون خیلی ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ میشم…
ﭼﺮﺍ ﻣﻔﻬﻮﻡ عشقو درک نمیکنن…؟!
ﺍﻻﻥ ﺍﺭﺗﺒﺎﻃ ﺑﻴﻦ ﺯﻥ ﻭ ﺷﻮﻫﺮو…
خیییلیﺑﮕﻦ ﺍﻳﺪﻩ ﺁﻟﻪ…!
تو تقسیم کار خونه ست…
ﺗﻮ ﺧﻮﻧﻪ ﻣﺎ ﺍﻳﻨﺠﻮﺭی ﻧﺒﻮﺩ…
ﺗﻮ ﺧﻮﻧﻪ ﻣﺎ ﻫﺮ کسی ﺯﺭنگی میکرد…
ﺗﺎ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﻛﺎﺭ ﻛﻨﻪ ﺗﺎ ﺍﻭﻥ یکی ﺍﺳﺘﺮﺍﺣﺖ ﻛﻨﻪ…
این در حالی بود…
که قبل ازدواج…💕
ﺗﻮ خونه بهم میگفتن…
ﺁﺷﭙﺰﻱ ﻛﻦ…
میگفتم ﺁﺷﭙﺰ میگیرم…
میگفتن ﻛﺎﺭ ﻛﻦ…
میگفتم ﻛﻠﻔﺖ میگیرم…
ﻫﺮ ﻛﺎﺭی میگفتن،ﻳﻪﺟﻮﺍﺏ تو آستینم ﺩﺍﺷﺘﻢ…
ﺑﺎ ﺣﻤﻴﺪ که ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻛﺮﺩم…💕
ﻧﻤﻴﺪﻭﻧﻢ ﺑﺎﻭﺭﺗﻮﻥ ﻣﻴﺸﻪ ﻳﺎ ﻧﻪ…
حتی ﺍﺯ ﺷﺴﺘﻦ ﻟﺒﺎسای ﺣﻤﻴﺪ ﻟﺬﺕ میبردم…

(خانوم امیرانی،همسر شهید حمید باکری)

باکری های زمان / شهیدان باکری / مرد حماه ساز حمید باکری
باکری های زمان / شهیدان باکری / مرد حماه ساز حمید باکری

💥وقتى به مهدی باکری خبر دادند که برادرت کشته شده است و می‌ خواهیم پیکرش را برگردانیم؛ اجازه نداد و گفت:

💢همه ى آنها برادرای من هستند اگر تونستید همه را برگردونید حمید را هم بیاورید!…

 

💕بوی حمید… 👇

💥 به خاطر روابط نزدیکی که بچه‌های اطلاعات با فرمانده لشکر داشتیم بعد از شهادت حمید در عملیات خیبر تصمیم گرفتیم در حضور آقا مهدی از بکار بردن اسم حمید خودداری کنیم… و برای صدا کردن دوستانی که اسمشان حمید است از برادر و اخوی و… استفاده کنیم.ِ..

آن روز یکی از تیم های واحد برای ماموریتی حساس جلو رفته بود و هنوز برنگشته بود‌.حمید قلعه ای و حمید اللهیاری هم جز این تیم بود… هروقت تیمهای شناسایی دیرمیکردجلوترازهمه آقامهدی میرفت پدبالای سنگر میایستاد و منتظر میشد….

از دور که نگاه میکردی لبهایش تکان میخورد و نزدیک میشدی میتوانستی ذکری زیرلبش را بشنوی:

لاحول‌ولا‌قوة‌الا‌بالله … آفتاب در دور دست هور در حال غروب بود که بلم های گمشده از دور پیدا شدند ‌من به محض دیدن آنها از شادی فریاد زدم حمید… حمید..و بطرف شان دویدم…
هنوز حال و هوای استقبال بچه ها فروکش نکرده بود متوجه آقامهدی 💕 شدم…

به دور دست جزیره مجنون که جنازه حمید جامانده بود خیره بود… توجه همه به آقا مهدی بود بعضیا به عصبانیت به من نگاه می کردند😇

دوباره یادحمید در ذهنش جان گرفته بود.نگاه منتظری که به فراسوی افق خیره مانده بود جنازه برادر به خاک افتاده بود و برادری که میتوانست دستور بدهد تا جنازه به عقب منتقل کنند تنها گفته بود‌:اول جنازه بچه ها بعد حمید… این من بودم که عهددسته جمعی راشکسته وموجب ملال خاطرآقامهدی شده بودم.

تصمیم گرفتم پیش آقامهدی بروم و معذرت خواهی کنم: آقا مهدی میدانید، یعنی ما عشق شما را به حمیدآقا میدانیم .

ماراضی نمی شدیم, که شما ناراحت بشید…

تبسم لطیفی چهره اش را روشن کرد . دست بر شانه من نهاد و گفت: “الله بندسی!” مدتی است متوجه شده ام که شما رعایت حال مرا می کنید …

ولی شماها برای “من مانند حمید هستید و بوی او را میدهید” … “حمید سربازی بیش ،برای اسلام و امام نبود. دعا کنید همه ما پیرو راهی باشیم که حمید بخاطر آن و حفظ ارزشهای آن، شهید شده است… “

برادران باکری که هر سه پیکر پاکشان به دست نیامده است. روحشان شاد و راهشان پر رهرو باد. 😰 فاتحه مع الصلوات

 

 من عروسک نمی خواهم!!

🌷همسر حمید در حال جمع کردن لباس ها بود. حمید متوجه او شد. پرسید: این لباسها مال توست؟ کدام لباس ها را می گفت؟! این چند دست لباس که سالها همراه او بوده و فقط چند تای آنها را تازه خریده بود. _آره همه اش مال منه چطوره؟

🌷….تو که از همه ی اینها استفاده نمی کنی؟ نه! خب هر لباس جای خودش به درد می خورد! همیشه که یک جور نمی شود لباس پوشید. تنوع هم لازمه!!

🌷به نظر من یکی دو دست کافیه. خودتو با اینها مشغول نکن. آنها را بده به زلزله زده ها. من می خواهم یک همفکر، یک دوست، یک مبارز همراه من باشد، نه خدای نکرده یک عروسک! … ۶ اسفند روز شهادت👇

💥مرد حماسه‌ساز:

در عملیات خیبر، عراق که زخم خورده بود، با آتش تهیه بسیار شدیدی که می‌توان گفت در یک دقیقه، به چهل هزار گلوله توپ و خمپاره می‌رسید، به پل و اطراف پل که حمید و نیروهایش آنجا مستقر بودند، شلیک می‌کرد.

حمید در غروب خونین ۶ اسفند ۱۳۶۲ خوشحالی زائدالوصفی داشت.

همرزمانش را در آغوش می‌کشید و نغمه سوزناک کربلا یا کربلا را زمزمه می‌کرد.

او در آن روز، بادگیری صورتی به تن داشت. پس از این بچه‌ها را جمع کرد و این طور سخن گفت:

💫 «برادرانم! این مأموریت که قرار است ان شاءالله انجام دهیم، نامش شهادت است. کسی که عاشق شهادت نیست، نیاید. بقای جامعه اسلامی ما در سایه شهادت، ایثار، تلاش و مقاومت شماست.

اگر در چنین شرایطی از خودمان نگذریم و به جهاد نپردازیم، ذلت و انحطاط قطعی خواهد بود.»

🌟 ناگهان گلوله خمپاره‌ای به حمید اصابت کرد و افتاد و پس از چندی به دیدار معبود شتافت.

هیچ کس رمق نداشت. همه غمگین و افسرده بودند و به پیکر پاک و مطهر و سرد شده فرمانده شهیدشان، که به آرامی روی پل خفته بود، چشم دوخته بودند.

هیچ عکس‌العملی از خود نشان نمی‌دادند. حمید باکری که در جزیره، حماسه‌ها آفریده بود و باید گفت که او و دیگر یارانش برای فداکاری و ایثار آفریده شده بودند و برای فداکاری می‌زیستند، به لقاءالله پیوست…😰

💥آدم عاقل:

به حمید التماس می کردم که مرا هم با ماشین اداری ببرد به جایی که محل کار هردویمان بود.

من توی بسیج بودم. خانه ما جایی بود که باید ۲۰ دقیقه پیاده می رفتیم تا به جاده برسیم. حمید فقط مرا تا ایستگاه می رساند و خیلی جدی می گفت:
💫 «پیاده شو فاطمه! با ماشین راه بیا!»

می گفتم: «من که از بسیج حقوق نمی گیرم، فکر کن روزی یک تومن به من حقوق می دی.

این یک تومن رو بذار به حساب کرایه ماشین.» می گفت: «ما نباید باعث بشیم مردم به غیبت و تهمت بیفتند.

آدم عاقل هیچ وقت اجازه نمی ده کسی به او تهمت بزنه.

ما هم ناسلامتی آدم عاقلیم دیگه، نیستیم؟»…

💥هیچ کاره:

دنیا اصلا برایش ارزشی نداست و به هر چیز دنیایی که فکرش را می‌شود کرد، می‌خندید و بیشتر از همه به پست و مقام. همیشه می‌گفت:

«من فقط یک بسیجی‌ام.» یک بار که حمید از عملیات برگشته بود من نتیجه را جویا شدم. او خیلی کلی صحبت کرد و گفت:

🌟 «بچه‌ها رفتند، گرفتند، آمدند» گفتم:

«پس تو آنجا چه کاره‌ای؟» گفت:

💫 من؟ هیچ کاره، من فقط با یک دوربین مواظب بچه‌ها هستم که راهشان را عوضی نروند.

من داخل هیچ کدام از اینها نیستم…

راوی: همسر شهید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا