خاطرات دفاع مقدس

شهید عبدالصالح زارع 

نیت کنید که مهمان امشب ما حاجت میــده

یا زهرا سلام الله علیها

🌷  میزبان امشــب ما

شهید عبدالصالح زارع  هستند 🌷

 وما همه مهمان این عزیزان هستیم✋️

🔵 حاجت ها رو از شهدا طلب کنید ، مرام و معرفتشون زیاده حتما دستگیرمون میشن😔

🌺هر کسی با هر شهیدی خو گرفت

روز محشر آبرو از او گرفت 🌺

سلام علیکم✋️😊
شهیدعبدالصالح زارع هستم☺️
متولد۱۳۶۴/۱/۲۶👶
اهل بابلسرشهربهنمیر
فرزندارشدخانواده ای مومن ومذهبی🙂
که یه برادروخواهرکوچکترازخودم ب نام های محمدعلی وفاطمه دارم😉

‍ از۹سالگی تکواندوکارمیکردم
مقطع ابتدایی وراهنمایی رو دربهنمیرودبیرستان رو دربابلسرگذروندم
دیپلمم روکه تورشته فنی حرفه ای(کامپیوتر)گرفتم درسال۸۰رفتم سراغ دوره های آموزشی سپاه تو تبریز
واین آشنایی شدنقطه عطف زندگی من

اطرافیان خیلی تشویقم میکردن که ادامه تحصیل بدم ولی من سپاه روانتخاب کردم
اونم بایقین کامل
البته بعداً لیسانس حقوق گرفتم
به خاطرتسلط بیشتربرمسائل روز

ماجرای سپاه رفتن من😍ازاین قراره که:

مادرم خیلی نگران دانشگاه رفتن من بود
چون خودشون(مادر وپدرم)درقم بودن ومن به خاطر دانشگاه باهاشون نرفته بودم…
مادرم میگفت:تو تاالان پاک زندگی کردی وپاک بودی..ماهم که می خوایم بریم قم ولی تومیخوای اینجاباشی وبری دانشگاه…
به پدرم هم گفته بود:خیلی دغدغه دارم ازاینکه دانشگاه بره ومابریم قم یه وقت دوست ناباب پیداکنه ومسیرش عوض بشه من چیکارکنم

نميدانم شهادت
شرط زیبا دیدن است
یا دل به دریا زدن؟

ولی هر چه هست
جز دریادلان
دل به دریا نمیزنند..

 

پدرم هم پیشنهاد دادکه واردسپاه بشم ومادرم که سپاه روخیلی دوست داشت❤️قبول کردواین پیشنهاد روبه من منتقل کردومن هم پذیرفتم
یه شب پدرم نشست وجریان کارسپاه رو برام توضیح داد🤔وگفت:هر ارگانی آدم بد وخوب داره..فکرنکن توسپاه همه آدماخوبن
با این حال من کارخودم رومیکنم،وظیفه موانجام میدم،ونون حلال میارم
نگاه نمیکنم کی مرخصی میره،ازکارش میزنه،ساعت میزنه یانه
فردا رفتی سپاه اینارو دیدی تعجب نکنی
من همه روقبول کردم،ثبت نام کردم ورفتم پذیرش
پدرو مادرم اونموقع رفته بودن قم…۳روزبعدازعاشورابود که مادرم نذرکردتوسپاه قبول بشم وخدمت کنم
بعدوقتی رسمی شدم بطری آب یک نفره بگیرم وبه عنوان سقابین عزادارها پخش کنم

‍ خلاصه سال۹۱ماهم دامادشدیم
به خاطرشغلم حاضربه اومدن به شهرتهران نبودم
خانم روبرداشتم ورفتیم بابلسرزندگی کنیم همسرم اصفهانیه اصالتاولی تهران زندگی می کردن…سمیراخانم کمالی
بعدعقدگفتم دوسدارم زهراصدات کنم
همینقدرکه من این اسمو دوست داشتم کافی بودتازهراهم شیفته اسم جدیدش بشه
ولی خب تو خونشون به احترام پدرومادرش سمیراصدامیکردم

شهدا دستم را بگیرید

مـــــن
جامانــــده ام…
شهدا التماس دعا

‍ قبل از ازدواج باهم آشنا نبودیم
باخاله ام هم محله ای بودن…واین شدکه آستین زدن بالابرامون
توجلسه خواستگاری بیشترمن حرف میزدم
برام حجاب خیلی مهم بودو روش تاکیدداشتم همونجاگفتم که به ولایت علاقه عجیبی دارم ودرموردشغلم وسختیاش هم حرف زدم و…خب برای زندگی بایدبامن میومد بابل
پدرش گذاشت به اختیارخودش،اما مادرش خیلی مخالف بود،نهایتا مارو درکردن وگفتن نه…

‍ ولی از اونجایی که تنهامردی بودم که بدجوری به دل خانم خانمانشسته بودم☺️خودش دلش میخواست من مردش باشم…
دوباره اول ربیع الاول اومدم خواستگاری
پدرش نظامی بود ومیگف دخترم تحمل ذره ای سختی رونداره
به خاطرحیاروحرف باباش حرف نمیزد،ولی فهمیدن جوابش بله است
قبل ازعقدحتی استخاره ای گرفتن،که نتیجه این بود:
شرایط سختی دارد اماعاقبتش خیلی خوب است

‍ خلاصه رفتیم پای سفره عقد
من تودنیافقط یه آرزوداشتم…به خانم گفتم یه دعایی دارم که حتماموقع عقدبرام بخواه😢
اماسرعقدبا فاصله نشستیم…مونده بودم چطورخواسته مو بهش بگم
یه دستمال کاغذی دادم خواهرم که بده به عروس خانم…روش نوشته بودم دعا کن من شهیدبشم❤️
خانم جان هم ازته دل دعاکرد
امافکر نمیکردانقدر زودبرآورده بشه

💠من تماشای تو می کردم و غافل بودم

کز تماشای تو خلقی به تماشای منند….

‍ ‌اکثرا آقا صالح صدام میزد،به قول خودش مرد زندگیش آقای به تمام معنابود☺️
محبتم بهش خیلی زیادبود..خانمم بود وتاج سرم همیشه بهش میگفتم:هراتفاقی بیوفته ازدوست داشتن من نسبت به شماچیزی کم نمیشه
حتی تو اوج عصبانیت اگرچیزی ازم می خواست،براش برآورده می کردم…
اگه اختلاف نظری داشتیم سریع برای رفع کدورت پیش قدم میشدم🙂

‍ خانمم عاشق گله مخصوصایاس…منم که عاشق خانمم هستم پس همیشه براش گل می خریدم
اختصاصی به هدیه هام رسیدگی می کرد…تایه وقت آسیب نبینن
توکارهای خونه همیشه کمکش بودم ،خب خانمم توشهرغریب بود من بایدتموم تنهاییاش روپرمیکردم…

‍ با اینکه کارم توپادگان خیلی سختی داشت
اماتوخونه هیچ وقت ابرازخستگی نمی کردم اهل تفریح وگشت گذارهم بودم اغلب می رفتم پیاده روی خونمون نزدیک دریا بود باهم بودن برامون خیلی لذت بخش بود آرامشمون کنارهم بی نظیربود☺️
هعی…

‍ و بلاخره درتاریخ۱۳۹۴/۱/۱خدا یه پسر دسته گل بهمون داد
محمدحسین عزیزم وقتی رفتم۷ماهش بود…الان یه ساله شده محمدحسینم توایام فاطمیه به دنیا اومد …انقدخوشحال بودم که ازقبل یه پیامک آماده کرده بودم وبعدش برای همه ارسال کردم: سلام،محمدحسین کوچک مابابهار رخت عزای فاطمیه پوشید،واولین گریه های معصومانه اش رابرای صدیقه شهیده طاهره تقدیم وپیشکش خواهدکرد،برای عاقبت به خیری کوچولوی مادعاکنید..

‍ بهشون خیلی علاقه داشتم اما وابسته نبودم،میگفتم:نمیخوام بهتون وابسته بشم…این حرفامال وقتی بودکه ازسوریه وشهادت خبری نبود…حواسم بودکه این رابطه قلبی زمین گیرم نکنه…محمدحسین پسرم خیلی بابایی شده بود،ازسرکارکه می آمدم دیگه ولم نمی کرد نمیخواست باباشو باکس دیگه ای شریک بشه

‍ ‍ توسوریه که بودم🇸🇾خانمم گفت محمدحسین روی پای خودش وایمیسته…انقدذوق زده بودم😃که همش حرکاتشوبرای خودم تصورمیکردم😄محمدحسین بابامردشده بود خیلی دوست داشتم حافظ قرآن بشه…وقتایی که خواب بود براش نوای قرآن روپخش می کردم…به زهراخانم میگفتم:اگرمحمدحسین حافظ قرآن بشه مااون دنیاسربلندیم😊

‍ پرکاری عجیبی داشتم کم میخوابیدم به نظرم شهادت در راه خدامزداون آدمایی هست که در راه خداپرکارن  مثل شهدای جنگ تحمیلی🌹
خادم دائمی شهدادرمنطقه فکه برای مراسم ظهرعاشورابودم
ازخدمت به شهدالذت عجیبی می بردم
عاشورای فکه روخیلی دوست داشتم❤️
خداکنه امسال هم رفقام به یادم باشن ومراسم خیلی خوبی بشه
شک نکنیدکه خودمم تومراسم ظهرعاشورای فکه حضوردارم

‍ مسئله خمس خیلی برام مهم بودوحساس بودم نسبت بهش…نمازاول وقت ونمازشبم ترک نمیشد ازویژگی های بارزم بودوشایدهمین باعث شدتقوا پیداکنم وشهیدبشم
خیلی خوش برخوردبودم واسه همین دوستای زیادی هم داشتم..باقیافه هاوظواهرمختلف وگاهی متضاد،ظواهرافرادبرام مهم نبود
اینطورنبودکه همون اول شروع به نصیحت طرف مقابلم کنم رفتاروچهره ام برای تذکرکافی بود
رفقا اول بایدرفتاروعمل مون درست باشه باعمل بیشترجذب میشن

‍ گاهی سربازاوخانواده هاشون برای رفع مشکلات شخصی شون میومدن سراغ من☺️
جوری راهنمایشون میکردم که به نتیجه برسن…خیلی دلسوزحال بقیه بودم
بین ائمه به حضرت فاطمه زهرا(س) ارادت خاصی داشتم
مادرپهلوشکسته مون…😞
مطالعه دینی وسیاسی زیاد داشتم🤓
همیشه دنبال تحلیل اخباربودم،تعصب خاصی هم داشتم روی انقلاب ورهبری ونظام✌️
تعصب الکی نه😟پشتش آگاهی بود😊

‍ ازکارهای سختی که انجامش لازم بود،فرارنمیکردم💪
اگرساعت بیشتری میموندم محل کار،برای اون زمان برگه ماموریت امضا نمیکردم😬
کمک کارهمه بودم…به طورویژه پدربزرگ ومادربزرگم😍اوناهم بیشترازفرزندخودشون منو دوست داشتن🌹
هنوزم شهادتموباورنکردن😔
قراربوداربعین برم کربلا😊خواب دیده بودم ازروی درختی یه گلابی🍐شیرین وخوشمزه چیدم وخوردم😋خانمم گفت حتمابرای سفرکربلاته ومیوه بهشتی خوردی😉آره شهادن طعم بی نظیری داره…خاص وشیرین،مثل میوه بهشتی😃

‍ روزاعزام به کربلا،خوشحال اومدم خونه وگفتم بلاخره کارم درست شد😄زهراجان گفت:توکه کارت درست شده بود😕گفتم:نه…آخه…میدونی😰شایدازاون طرف یه جای دیگه هم برم…پرسیدکجا؟😐گفتم شایدسوریه😶مدت هابود دنبالش بودم…امابه زهراچیزی نگفتم
قراربودپنج نفراعزام بشن که اسم من بینشون نبود😔لحظات آخریکی انصراف دادومن دقیقا‌روزی که میخواستم برم کربلابه سوریه اعزام شدم😃 یعنی۱۳۹۴/۸/۲۸
خیلی باخانم حرف زدم تلاش کردم آرومش کنم..ازوضعیت اونجابراش گفتم..خب حق میدم بهش تصمیم سختی بود😔اماقانعش کردم💪فکرمیکردنیروهای آموزشی خط مقدم نمیرن وخطرش کمه😅
با این حرفابه خودش امیدواری میداد،حتی یه لحظه نمیذاشت ذهنش به شهادت فکرکن
میگفتم اگه من نرم،،بقیه هم نرن،،این بار روکی بایدبره؟؟ماچه جوری آسایش وراحتی داشته باشیم ولی مردم توی جنگ به سختی زندگی کنن😔بهش گفتم چندماهه برمیگردم،واز زیرقرآن ردشدم ورفتم…

‍ دوماهی که نبودم زندگی زهراشده بودتمام استرس ونگرانی😰تلفن همراه روازخودش دورنمیکرد📱این آخرابیشتربهش زنگ میزدم،هربارمی گفت دلم میخوادتلفن حالا حالاهاقطع نشه😔میخوام صداتوبشنوم،ولی تلفن خودکارقطع میشد…اغلب حرفامون احوال پرسی بود…چون تلفناکنترل میشد🙄اما بااین وجودخانم جان دائمامیگفت دلم برات تنگ شده کی میای؟؟…من سکوت میکردم،معنای سکوتم رومیدونست
وقتی چاره ای نداشتم سکوت میکردم…

‍ سر۴۵روزهمه دوستام برگشتن،ولی من موندم😁بچه های زیادی اونجابودن که اگ میومدم،کارناتمام میموند…
وظایفم زیادبود😎دائمابه خانمم میگفتم بایدصبرداشته باشی..ازحضرت زینب(س)صبربخواه…
ایام فاطمیه بود🏴۱۶بهمن درحین درگیری باتروریست های تکفیری شمال شهرحلب منطقه”رتیان”یه گلوله مستقیم سرنازنینموهدف گرفت
سعادت اومدبه دیدنم،فرشته هاهم اومدن😍منوبردن دیداردوست داشتنی هام😇رفتم پابوس بهترین ها🕊شهیدشدم وخوشبخت…❤️

‍ اگه باشهادت ازدنیانمیرفتم زهرانمیتونست نبودنموتحمل کنه…
خوشحاله که به آرزوم رسیدم😌
الان بی نهایت دلش تنگه😔
دلش میخوادیه باردیگه برگردم منوببینه ودوباره برم،،
میگه اگه برگردی محکم نگهت میدارم ونمیذارم بری😐
امابااین همه الان آرامش داره
قبل شهادتم آروم وقرارنداشت😰اماحالادیگه دلشوره نداره،تاپیکرموندید باورنکردشهادتم رو…🌹

‍ ۱۳۹۴/۱۱/۱۸شهادتم اعلام شد☺️،
در گرماگرم آزادسازی شهرهای شیعه نشین سوریه:نبل والزهرا،که بلاخره محاصره اش شکسته شدبه اذن الهی😁
خون من وهمرزم های شهیدم به ثمرنشست👊
لشکرخداهمیشه پیروزه✊️
من وصدهامثل من به فدای اسلام وانقلاب✌️

‍ بخش هایی ازوصیت نامه شهیدعزیزعبدالصالح زارع🌹:

“بسم رب الحسین”
درودبرامام امت،نایب برحق امام زمان(عج)حضرت امام خامنه ای(مدظله العالی)…
عزیزان من،حواستان باشدکه این انقلاب اسلامی رابه امانت به ماسپرده اند،ونکند درامانت خیانت کنید…این امانت،امانت الهی است،وظیفه همه ی ماست که ازاین انقلاب ودستاوردهای آن پاسداری کنیم…دست ازاین🌙ماه تابان🌙برندارید،چراکه این ماه ازخورشیدعالم تاب🌞 نورگرفته وبازتاب مینماید…همانطورکه امام خمینی(ره)فرمودند:”پشتیبان ولایت فقیه باشیدتابه مملکت شماآسیبی نرسد”…پشتیبان واقعی باشیدونکندبه خودآییدوخودراتواب معرفی کنید،که آن روزهم پایان جهل نیست…خدایا ازتویاری میخواهم مراتوان دهی که درراه رضای توقدم بردارم وهدفی جزرضایت تونداشته باشم…
مامیرویم تامقابل دشمنان قسم خورده اسلام بایستیم،وان شاءلله با ایستادگی دربرابرظلم وباازمیان برداشتن آنان زمینه سازظهورحضرت آقا امام زمان(عج)باشیم وبااذن الله زمانی که مهدی فاطمه ندای”یالثارات الحسین”برآورد،لبیک بگوییم وجزو سربازان آن حضرت باشیم

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا